زمانی به نام من

من در زمانِ بی‌نام زندگی می‌کنم، در زمانی که نمی‌توانم نامی برایش انتخاب کنم. در زمانی زندگی می‌کنم که مردان جامعه‌ام می‌خواهند من و وجود مرا نابود کنند. حق و حقوقم در این زمان در حال ناپدید شدن است: صدایم، ظاهرم، رفتار و گفتارم، رؤیاهایم… یا در کل، مردم وجودم را جرم می‌دانند و برای […]

Read More

آخرین روز مکتب

می‌خواهم از خاطره‌ای بنویسم که برایم همیشه تلخ و وحشتناک باقی مانده‌است و هرگز نمی‌توانم آن را از ذهنم بیرون کنم. طبیعت هم دست به دست ستم‌گران داده بود، در کنار زیبایی بی‌پایان و بی‌مانند خود، چهره‌ی پنهان و مرموزی نیز داشت که گاه ترسی عمیق و وحشی و ناشناخته بود. صدای باد در آن […]

Read More

نوریه، دختر فروخته‌شده

زن یکی از مهم‌ترین اقشار هر جامعه است و نقش کلیدی در شکل‌گیری آن ایفا می‌کند؛ اما در جامعه سنتی افغانستان، زن را «سیاه‌سر» می‌نامند که اغلب با رفتاری که پشت این صفت نهادینه شده‌است، در سیاهی و سکوت فرو می‌رود. جامعه‌ای که زن در آن هیچ حقی ندارد و محکوم به اطاعت از مرد […]

Read More

فقر و تنگ‌دستی، من را قربانی ازدواج کرد

این دل تنگم کمی خلوت و اندکی گوشه‌نشینی می‌خواهد. میل دارد بال بگشاید و به خراش‌های آسمان پرواز کند. می‌خواهد به هوای سرزمین کهن، افغانستان، برود و از فرهنگ و طرز تفکر مردمش کلام به قلم جاری سازد. می‌خواهد در دل کاغذ، هنر را به عدالت و برابری پیوند بزند. چه زیباست سخن کسی بودن؛ […]

Read More

تاریکی‌های شب بهترین دوست من است

من دختری بودم که از تاریکی بسیار می‌ترسیدم، ولی حالا تاریکی‌های شب بهترین دوست من در زندگی است. تاریکی‌های شب تنها کسی است که با من درد و دل می‌کند و مرا به‌خوبی درک می‌کند. من در گذشته دختری شاد بودم که هیچ چیزی از غم و مشکلات سخت زندگی نمی‌فهمیدم؛ ولی حالا تنها حسی […]

Read More