از رویایم می‌نویسم

همه‌چیز از لحظه‌ای در کودکی‌ام شروع شد، درست همان لحظه‌ای که دور و اطرافم پر از آدم‌هایی بود که برای تولد پنج‌ سالگی‌ام دور هم جمع شده بودند. اتاقی که جشن تولدم در آن برگزار شده بود، کوچک بود و در حد پانزده نفری گنجایش داشت و دیوارهایش خیلی سفید و تمیز بود. من دقیقا […]

Read More

مرا بگذار تا آزاده باشم

«مرا بگذار تا آزاده باشم، کمی با خاطرات دل آسوده باشم. مرا بگذار من نوجوانم، هزاران خاطرات بد در دل نهفته دارم» در شهر دوردستی دختری به نام فاطمه زندگی می‌کرد. او دو برادر داشت و همراه مادر و پدرش در قریه‌ای می‌زیست که دختران را ناچیز حساب می‌کردند. فاطمه ده‌ساله بود که صنف سوم […]

Read More

قصه‌های مادرم؛ از روزگارِ سخت تا روزهای پُرامید

شَب‌های خاموش کابل وقت‌هایی که بادی از شیشه‌های لرزان خانه صدا می‌کشید، مادرم پیشم می‌نشست و بی‌آن‌که کسی بخواهد، قصه می‌کرد. اما این‌ها قصه‌های شاه و پری نبود، حکایت‌های خون و اشک بود. روایت‌هایی از رنج‌هایی که قامتِ مادرم را شکسته بود ولی صداقتش را هرگز. می‌گفت که دَختری هفده‌ساله بودم که مرا به خانه‌ی […]

Read More

خودم رفتم؛ اما قلمم هنوز فریاد می‌زند

چهار سال گذشته است؛ چهار سال سکوت، چهار سال اشک، چهار سال انتظار. فریاد خاموش دختران کابل را هنوز می‌توان در پس‌کوچه‌های زخمی این شهر شنید. شهری که روزی لبریز از امید و آفتاب بود، حالا زیر سایه‌ی تاریکی و اندوه فرو رفته است. کابل دیگر آن شهر آبی و آرام نیست؛ آسمانش تیره و […]

Read More

گشت‌های خانه‌به‌خانه‌ی طالبان

دیروز در مراسم شیرینی‌خوری بودیم که به یکی از زنان حاضر در جمع تلفن شد. پس از پاسخ دادن به تماس، با حالتی آشفته و مضطرب از جا برخاست و به مسئول پخش موسیقی گفت: «صدا را قطع کن! عجله کن!» همه‌ی زنان حاضر در مراسم وحشت‌زده شدند و پرسیدند: «چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟» آن […]

Read More