لبخند مادرم هرگز تکراری نمی‌شود

رنگ و رخ مادرم سپید شده بود و چشمانش طوری به نظر می‌رسید که می‌خواهند از کاسه‌ی سر بیرون شوند. بدنش تعادل خود را از دست داده بود و به‌گونه‌ای بی‌حس شده بود. لرزه‌ای شدید تمام وجودم را دربر گرفت. من و خواهرم فرشته به‌سوی مادر خود دویدیم، از زیر بازوهایش محکم گرفتیم، یک جاکت […]

Read More

رویای پرواز

شش ساله بودم که در اعماق وجودم دانه‌ای جوانه زد، دانه‌ای که روزبه‌روز بزرگ‌تر و محکم‌تر می‌شد. شبی با آرامش کودکانه و امیدهایی که برایم به وسعت یک جهان بود، به خواب رفتم. صبح که شد، خورشید با آغوش گرم خود زمین را نوازش می‌کرد، گل‌ها را تازه می‌ساخت و پرندگان، سرمست از آغاز روز، […]

Read More

ترس؛ سایه‌ای که آرامش را نابود می‌کند

خوب یادم هست لحظه به لحظه آن روز را، روز عروسی خواهرم بود. کم‌کم خبر شده بودیم که طالبان می‌آیند و ما امیدوار بودیم که تا آن زمان کارهای ما تمام می‌شود. طالبان به تدریج حملات خود را از چهار طرف شهر شروع کرده بودند و ما بی‌خیال از هر فکر و خیال، در شور […]

Read More

«روشنایی خاکستر»

در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی این شهر، در قریه‌ای کوچک، زنی زندگی می‌کند که معنای فرشته بودن، مادر بودن و از همه مهم‌تر، زن بودن را برایم روشن کرد. زنی که به‌تنهایی در برابر تمام مشکلات ایستاد. او چهار دختر دارد و هنوز چشم‌به‌راه پسری است. شوهرش مردی خوش‌اخلاق بود؛ زن و دخترانش را بسیار دوست داشت […]

Read More

از قصه‌های مادر تا قول‌های دختر

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. بعد از نوشتن کارخانگی، که البته بیشتر وقتش را صرف فکر کردن به آینده‌ی نامعلومی که داریم کرده بودم، تلفنم را برداشتم و پیام‌هایی را که دریافت کرده بودم، خواندم. دیدم دوستانم همه چپتر خواسته‌اند؛ من هم برای‌شان فرستادم. بعد رفتم وضعیت هوا را نگاه کردم. چون کفشم پارچه‌ای بود، از […]

Read More