باران از شادی خواهد بارید!

قطره‌ی سرد باران مثل اشکی ناخواسته روی صورتم لغزید. چشمانم را باز کردم و آسمان را دیدم. آسمان شهرم را ابرهای سیاه فرا گرفته بود. باران شروع به باریدن کرد. اول آرام، بعد تندتر و خشن‌تر. گویی می‌خواست تمام کینه‌هایش را خالی کند. من هم که همیشه باران را دوست داشتم، این‌بار نشستم زیر باران […]

Read More

تو می‌توانی، حتی اگر نگویند!

این بار خواستم از او روایت کنم؛ از زنی که انگار در میان تمام موجوداتی که آفریده شده‌اند، فقط وجود دارد. نه آن‌گونه که یک زندگی جریان دارد، نه با آن تپش پرهیاهوی بودن، بلکه همچون گلی فراموش‌شده در گلدانی ترک‌خورده، پشت پنجره‌ای که سال‌هاست باز نشده است. او هست، اما فقط به‌عنوان سایه‌ای در […]

Read More

قهرمانان گمنام وطن

روزی در یک فامیل فقیر، دختری به نام صابره به دنیا آمد. اما پدر صابره از وجود این دختر در زندگی‌اش احساس شرم می‌کرد و همیشه گاه‌وبیگاه دعا می‌نمود که خداوند هرچه زودتر او را بگیرد. با این حال، صابره دختری صبور بود. هرقدر پدرش رفتار بدی داشت، او هرگز از زندگی‌اش ناامید نمی‌شد. برعکسِ […]

Read More

خون و خاک؛ افغانستان ملت تسخیرناپذیر

شوروی‌ها با هزاران خواسته‌ی شوم و افکار شیطانی‌شان به کشور ما داخل شدند. اندیشه‌ی سرکوب کردن کشور ما را در سر می‌پروراندند تا ما را تحت حاکمیت و کنترل خود قرار دهند و از ما برده‌ای برای خواسته‌های خود بسازند. اما ما افغان‌ها با غرور افغانی اجازه ندادیم که به خاک‌ ما تعرض شود. ما […]

Read More

به یاد دوران خوش گذشته، بیا با هم بسازیم!

می‌خواهم بنوشم و مست شوم، شاید فراموش کنم که دیگر کسی به گذشته فکر نمی‌کند. حیف که این کار حرام است. می‌خواهم دست رفاقت بدهم، حیف که این را هم حرام می‌دانی! ای آن که وطنم را تصاحب کرده‌ای، نمی‌توانم تو را از خود جدا شمارم، چون هنوز هم تو را هم‌وطن خود می‌دانم، با […]

Read More