قطرهی سرد باران مثل اشکی ناخواسته روی صورتم لغزید. چشمانم را باز کردم و آسمان را دیدم. آسمان شهرم را ابرهای سیاه فرا گرفته بود. باران شروع به باریدن کرد. اول آرام، بعد تندتر و خشنتر. گویی میخواست تمام کینههایش را خالی کند. من هم که همیشه باران را دوست داشتم، اینبار نشستم زیر باران […]
Read More