شال زردی که بوی دل‌تنگی می‌دهد!

امروز با دیدن یک شال زرد که هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کنم و فقط به‌عنوان یک هدیه از آن مراقبت می‌کنم، به یاد عزیزی افتادم که دیگر در کنارم نیست. هر بار که این شال زرد را می‌بینم، یاد او در دلم زنده می‌شود. امروز نبودنش را بیشتر احساس می‌کنم. من و او سال‌ها باهم […]

Read More

روایتی از تردید و تلاش

هر روز که قلمم را به دست می‌گیرم، چشمانش برق می‌زند. انگار تمام آرزوهایش را در حرکت قلم من می‌بیند. حرف زیادی نمی‌زند؛ اما نگاهش پر از حرف است. گاهی وقتی تنها در اتاق هستم، هر چند لحظه بعد می‌آید و احوالم را می‌پرسد که نکند خوابم برده باشد یا از درس‌ها عقب مانده باشم. […]

Read More

تصویرِ فریاد مظلومانه‌ی یک دختر

فیس‌بوک را چک می‌کردم که ناگهان تصویری توجه مرا جلب کرد؛ دختری با چشمان سیاه و صورتی خیره‌کننده. کنار عکس، نوشته‌ای بود که مرا کنجکاو کرد بخوانم. هرچه بیشتر می‌خواندم، دلم بیشتر می‌لرزید و چشمانم پر از اشک می‌شد. پیش چشمم سیاهی و ناامیدی نقش می‌بست. تصویر آن دختر جوان، انگار فریاد می‌زد و می‌خواست […]

Read More

من دخترم؛ صدای تغییر و امید در سرزمین افغان‌ها

در جامعه‌ای که ارزش‌های قدیمی و محدودکننده بر زنان تحمیل می‌شود، من داستانی دارم که شاید آیینه‌ای باشد از هزاران دختر دیگر در سرزمین من. زمانی که به دنیا آمدم، مادرم گفت: «ما فکر می‌کردیم تو پسری.» وقتی خواهرم فهمید من دختر هستم، در را به روی ما باز نکرد. این تنها آغاز داستان من […]

Read More

تجلیل از موفقیت گروه نویسندگی ما

قطره‌ها در کنار هم دریا و دختران در کنار هم تاریخ می‌سازند. امروز شکوه و جلال روز متفاوت‌تر از همه روزهای اخیر بود. وقتی به ساعت نگاه کردم، نزدیک ۸ صبح بود. دلم فرو ریخت، چون فرصت کمی برای تیم ما مانده بود. باید دوباره هماهنگی می‌کردم و ناچار می‌شدم روز دیگر از درس رخصت […]

Read More