مرگ‌های خاموش…!

بعدازظهر روز جمعه بود. من و مادرم که تمام کارهای مان را انجام داده بودیم، روبه‌روی تلویزیون نشسته و به پشتی‌هایی که در کنار دیوارهای نسبتاً سرد خانه گذاشته شده بودند، تکیه زده بودیم. یکی از کانال‌های آشپزی در طبیعت را تماشا می‌کردم. از دیدن تصاویر زیبای طبیعت و غذاهایی که خوش‌طعم به نظر می‌رسیدند، […]

Read More

حکایت شجاعت و ایستادگی زنانه

در همین حال، وضعیت شوهرم هر روز بدتر می‌شد. درباره این موضوع با پدر، مادر و برادرانم صحبت کردم. آن‌ها گفتند که باید عصمت را به کمپ ببرم تا در آن‌جا تحت درمان قرار گیرد. عصمت به مدت هفت ماه در کمپ معتادین بود و من و دخترانم این هفت ماه جدایی از پدر و […]

Read More

قدم قدم، در مسیر آگاهی

ساعت ۶:۲۰ صبح برای ادای نماز بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود، انگار نصف شب بود. البته باید چند دقیقه بعد، برای رفتن به کلاسِ «امپاورمنت»، آماده می‌شدم. با عجله بلند شدم تا به مکتب برسم. نماز را خواندم و آماده شدم. بعد، صبحانه‌ی سبکی خوردم و راهی مکتب شدم. بعد از پنج دقیقه به […]

Read More

گنجشکان سخنگو

در روستای کوچکی سرسبز و دور از شهر، مرد مهربانی به نام مصطفی همراه همسرش مهتاب در حویلی‌ای زندگی می‌کردند که دو اتاق، یک دهلیز و یک باغچه‌ی زیبا و دلنشین داشت، پر از پرندگان و گل‌های رنگارنگ بود. کمی آن طرف‌تر، خانه‌ی‌شان کنار یک آبشار بود که صدای دلنشین و زیبای آن، همراه موج‌های […]

Read More

گذر زمان؛ از مکتب تا قرنطینه و فراتر از آن

حضور من در مکتب، روزهایی بود که چگونه سپری شد؟ سال ۱۳۹۱، سالی که من برای اولین بار قدم به مکتب گذاشتم. مکتب رفتن برایم خوشایند بود، به ویژه از زمانی که همراهی پدر و مادرم در مسیر مکتب برایم شروع شد. این همراهی برایم بسیار محترمانه بود و من به تک تک تشویق‌هایشان نیاز […]

Read More