رویای زندگی و آزادی در دل زنجیرها

اگر از من بپرسند که از زندگی چه می‌خواهی، پاسخ خواهم داد: «من فقط یک آرزو و یک خواسته دار، این که کشورم را دوباره آزاد ببینم.» من در این جایی که زندگی می‌کنم، احساس‌ام مانند کسی است که مهاجر است. احساس می‌کنم اهل اینجا نیستم و به این سرزمین تعلق ندارم. در کشورم، برای […]

Read More

مسیری که در آن سفر زندگی جریان دارد

همه‌ی ما در سفری روانیم که به نام سفر زندگی یاد می‌شود. این سفر برای همه یک نواخت نیست؛ برای هر کسی مانند فکر و برداشت‌اش از زندگی مختلف و متفاوت است. برای ادامه دادن این سفر بعضی وقت‌ها از جاده‌ها، از بلندی کوه‌ها، از اعماق دشت‌ها و گاهی هم از سرک‌های قیر شده عبور […]

Read More

استقامت و مبارزه؛ ما متوقف نمی‌شویم

سه سال و پنج ماه پیش، زندگی‌ام در افغانستان جریان داشت، آرام؛ اما پر از امید و آرزو که رویای رسیدن به هدف‌هایم را زنده نگه‌می‌داشت. هر روز، با شوقی وصف‌ناپذیر به سوی آینده‌ای که در ذهنم ترسیم کرده بودم، گام برمی‌داشتم. کتاب‌هایم همدم همیشگی‌ام بودند و هر صفحه‌ای که ورق می‌زدم، مرا به رؤیاهایم […]

Read More

آیا من به حق خود می‌رسم؟!

در این دنیای پر از چالش‌ها و دشواری‌ها، جایی که زندگی برای بسیاری از ما مانند یک مبارزه است، من و امثال من، دختران افغانستان، در دل این همه سختی، هنوز ایستاده‌ایم. هر روز، زمانی که از خواب بیدار می‌شوم، به یاد می‌آورم که برای داشتن یک زندگی بهتر، باید بیشتر از هر چیز دیگری […]

Read More

در اوج ناامیدی، موجی از امید جوانه می‌زند

امروز، وقتی در آیینه به خودم نگاه کردم، هیچ شباهتی میان خودم و آن دختر پرانرژی، سخت‌کوش و باانگیزه‌ی گذشته ندیدم. انگار آن تصویر در آیینه من نبودم. منی که روزی امید تکیه‌کلامم بود، حالا امید برایم به غریبه‌ترین واژه تبدیل شده است. منی که دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارم. فکر می‌کردم باید تسلیم […]

Read More