کلسترایجوکیشن، دری به سوی رویاهای ازدست‌رفته‌ام

من فاطمه یعقوبی هستم. از کشوری می‌آیم به‌نام افغانستان، از گوشه‌ای دورافتاده و فراموش‌شده؛ جایی که امید مثل نسیمی گذراست و ناامیدی سایه‌اش را بر زندگی‌ها گسترده است. در تمام سال‌هایی که گذشت، کسی دستم را نگرفت، صدایم را نشنید و حتی نخواست بداند دختری هست که دلش می‌خواهد درس بخواند، بداند، بسازد و بدرخشد. […]

Read More

موفقیت، سهم کسانی است که هرگز متوقف نمی‌شوند

موفقیت فقط برای افراد خاص نیست. هیچ‌کس از ابتدا برنده نبوده، هیچ‌کس بدون تلاش به قله نرسیده است. هر شخصی که امروز موفق است، روزی با چالش‌ها، ترس‌ها و شکست‌ها روبه‌رو شده است؛ اما تفاوت آن‌ها با بقیه در چیست؟ آن‌ها متوقف نشدند. زندگی همیشه آن‌طور که می‌خواهی پیش نمی‌رود. ممکن است بارها شکست بخوری، […]

Read More

من با پول اسفندم کتاب صنف سوم می‌خرم

سحر در یکی از کوچه‌های گیروبار و پرهیاهوی کابل زندگی می‌کند. دختری از قوم هزاره، با چهره‌ی معصوم و نگاهی پر از خاموشی و نجابت است. پدرش قبلا افسر پولیس بوده‌است. مردی شجاع که سال‌ها در خدمت مردم و کشورش بود؛ اما در یکی از شب‌های تاریک و ناامن کابل، شورشیان خانه‌ی‌شان را محاصره کردند […]

Read More

نگاهی به قلبم

شهری در قلبم پر از خوشی و شادی‌ست. ندایی به من می‌گوید: بخند، خوش باش و نگاهی به سمت من بینداز. ببین چقدر پر می‌کشم برای عاشق شدن، چقدر حال و هوای خوب و خوش دارم. از آیا تو این زیبایی را حس نمی‌کنی؟ اینکه هر روزت را با عشق و هیجان آغاز کنی، کافی‌ست، […]

Read More

مرسلِ گل‌فروش

دختری با موهای سیاه و بلند، چشمانی درشت و سیاه، با لباس‌هایی زیبا که مانند گل‌هایی بود که اطرافش را پر کرده بودند، در گوشه‌ای از شهری به‌نام کابل گل‌فروشی می‌کرد. پیش از آن‌که این دختر را ببینم، فکر می‌کردم فقط در کشورهای دیگر دختران گل می‌فروشند؛ اما با دیدن او، تصوراتم فرو ریخت. فهمیدم […]

Read More