زندگی بر اساس معنا شکل میگیرد. زندگی، دوستداشتن، محبت، آرامش و در کنارش کمی ناراحتی است. هر دوی اینها معنای زندگی را کامل میکند. سالها و همینطور روزها میگذرد، مثل آب روان؛ اما این سال برایم دیرتر از دیگر سالها گذشت و همین، زیباییاش را چند برابر میکرد. منی که مثل دیگر دختران افغانستان از حقوق خود محروم بودم؛ یعنی آموختن علم و هزاران درد و رنج و مشقتهای دیگر بر من جریان داشت؛ اما این پایان راه نبود…!
از اول سال ۱۴۰۴ تا آخر سال، روزها و شبها برایم متفاوت بود. تغییرات زیادی در زندگیام وارد شد که بهطور شگفتانگیزی در زندگی من آمد. آن روزهایی که برایم فقط یک سؤال بود: چرا من و تمام دختران این سرزمین حق تحصیل نداریم؟
این سؤال و دهها سؤال دیگر در ذهنم وجود داشت.
اما امسال که گذشت، خیلی متفاوت و آموزنده بود. از اول سال، وقتی که دیگر تمام درها بسته شده بود و تمام امیدها برای تحصیل، آموزش و یادگیری از بین رفته بود، یک نور در دل خانهی ما تابید. برای همهی ما و برای خودم، دنیای جدیدی آغاز شد.
چند روز پیش از عید بود که یک خبر را شنیدم که زندگیام را زیر و رو کرد. سخنی را شنیدم که در آرزو و حسرت آن، سالها را گذرانده بودم. یک کوچه پایینتر از خانهی ما، مکتبی بود که دختران بالاتر از صنف هفتم را درس میداد. اسم آن مکتب «ایجوکیشن» بود. وقتی شنیدم که دوباره میتوانم درس بخوانم، شاید راه قانونی برای تحصیل برایم نباشد، اما امیدی در دل تاریکی شبهایم شد. شنیدن آن برایم یک قدرت بود که هیچکس نمیتواند در برابر آن مقاومت کند. «علم» همیشه پیروز است و حقیقت زندگی با علم پیدا میشود.
وقتی آن سخن را شنیدم، خیلی خوشحال شدم و همان وقت یک تصمیم گرفتم: بروم و دوباره درس بخوانم و هرگز راه آموختن علم را کنار نگذارم.
روز اول که رفتم، آن مکان، دنیا را پیش چشمانم رنگ دیگری داده بود. آنقدر خوشحال بودم که حتی در لباسم جا نمیشدم. یادم نمیرود که از خانه تا آنجا را در ظرف پنج دقیقه رسیدم. وقتی آنجا رفتم و پرسیدم که اینجا چه تدریس میکنید، یک خانم به من گفت: ما در اینجا خیاطی، صنفهای مکتب از اول تا ششم، سوادآموزی و برای دختران بالاتر از صنف هفتم نیز تدریس داریم.
وقتی آن کلمه را شنیدم، احساس آرامش نمودم و خواستم خودم را ثبتنام کنم. خوشبختانه ثبتنام شدم، صنف هشتم. اول خیلی هیجان داشتم، چون بعد از سالها میتوانستم دوباره کتاب را به دست بگیرم.
اول دوست نداشتم صنف پایینتر را بخوانم، یعنی صنف هفتم. نمیدانم چرا، اما آن حس را به یاد دارم؛ غرور! بلی، اول غرور نمیگذاشت که صنف هفتم را بخوانم. با خودم میگفتم: من این همه سال درس نخواندهام، عمرم خیلی بزرگتر از آن شده که بروم و دوباره از صنف هفتم شروع کنم. اما مجبور بودم؛ چون نمیخواستم دوباره از علم دور شوم، چون او برایم معنا پیدا کرده بود.
بالاخره خودم را مجبور کردم و رفتم صنف هفتم. فضای صنف خیلی متفاوتتر از گذشته بود. هر کدام از دختران چند سال از درسهایشان دور شده بودند. از آرزوها و هدفهایشان، کاملاً انسانهای متفاوت دور هم جمع شده بودند و من هم یکی از آن دختران بودم که میخواستم درس بخوانم.
از اول سال، زندگی برایم معنا پیدا کرد. روزها برایم خیلی خوش میگذشت. زندگیام سر و سامان گرفته بود، تا اینکه تصمیم گرفتم کورس ریاضی بروم. اصلاً در طول زندگیام یکبار هم به رفتن به کورس مضمون ریاضی فکر نکرده بودم، اما با وجود این، رفتم خودم را ثبتنام کنم تا در کنار درسهای مکتب، برایم کمک باشد و بتوانم بیشتر بیاموزم.
وقتی رفتم کورس، بیشتر از همه، قبول کردن یک حقیقت سخت بود: اینکه استاد مرد باشد و در فضای صنف، دختران و پسران یکجا درس بخوانند. حقیقتاً این چهار سال ذهنیتم را تغییر داده بود؛ اینکه استاد مرد نباشد و دختران در صنف تنها باشند. روز اول که کورس رفتم، دیدم که فقط من دختر هستم و دیگران همه پسر. خیلی عصبانی شدم و دیگر به کورس نرفتم؛ چون نمیخواستم در جایی که درس میخوانم، مرد باشد. اما این پایان ماجرا نبود.
روزها برایم رنگ و بوی خوش زندگی را میداد، مثل اینکه خداوند تمام خوشبختی را نصیب من کرده باشد. میتوانستم مکتب بروم و دوباره کارخانگی را انجام دهم. روزها همینطور خوش میگذشت و من هم با دل پر از امید و آرزو و رویا، به کارهای خانه و درس خود ادامه میدادم.
تا اینکه در مکتب، یک برنامه آغاز شد. آن خیلی جالب بود؛ چون برای اولینبار بود که نامش را میشنیدم: «صنف نویسندگی». با کشمکشهای زندگی مقابله کرده بودم و خواستم یکبار امتحان کنم که نویسندگی چیست و چه تأثیری در زندگی انسانها دارد.
روز اول که وارد آن صنف شدم، به حرفهای استاد نویسندگی گوش کردم. یک جمله مرا جذب نویسندگی نمود: بورسیه. معلم میگفت: وقتی شما میخواهید خود را در بورسیهای ثبتنام کنید، آنها اول نویسندگی شما را میبینند. این جمله در ذهنم حک شد و فقط برای اینکه بتوانم بورسیهای بگیرم، به نویسندگی ادامه دادم.
بعدها فهمیدم که نه، نویسندگی چیز دیگری است و اصلاً متفاوتتر از زندگی است. خود مهارت است، درد است، رنج است، خوشی است که میتوانی آن را با یک کاغذ سفید در میان بگذاری. او هیچوقت به تو خیانت نمیکند؛ همیشه دوست تو خواهد بود. ادامه دادم به نویسندگی که بعدها برایم مثل نماز، آن را مهم میدانستم و همیشه میخواستم آن را ادامه دهم و توسط آن بتوانم راه علم را ادامه دهم.
بعدها یک صنف دیگر هم برایم به چالش کشیده شد: جرأت روبهرو شدن با دنیای بیرون؛ صنف فن بیان، که میتوانست برایم کمک بسیار کند، از جمله جرأت روبهرو شدن با خود. اول اینکه نباید از هیچکس جز خدا ترس داشته باشی، چون آن ترس تو را نابود خواهد کرد.
وقتی وارد آن صنف پر از معما شدم، دیدم آن دنیا با دنیای من تفاوت داشت: حرف زدن، جرأت داشتن، نترسیدن و همینطور زنده ماندن، نه فقط زنده بودن. آن صنف برای من فقط حرف نبود؛ دوست داشتن، احترام گذاشتن، فراموش کردن خیلی چیزهای بیارزش و هدف داشتن بود. خاطراتی داشت که خیلی زیبا و فوقالعاده بود و همیشه با من در زندگیام باقی خواهد ماند و مرا همراهی میکند.
در آخر سال هم دوباره تصمیم گرفتم کورس ریاضی بروم. اینبار دیگر آن دختر چند ماه پیش نبودم. آن وقت فقط تبعیض مرا همراهی میکرد، اما حالا فقط هدف و آرزویم مرا ساخته است. دیگر نباید در راه علم کوتاهی کنم. نباید نرگس گذشته باشم که فقط دنیایم زنده بودن بود، نه زندگی کردن. حالا تفاوت اول سال تا آخر خیلی زیاد شده بود. آن وقت فقط به خودم فکر میکردم، اما حالا به خانواده و آیندهام فکر میکنم، چون نمیخواهم آن دختر گذشته باشم. میخواهم قویتر از گذشته عمل کنم.
«خانواده» یکی دیگر از امیدهای زندگی من است. پدر و مادر و خواهران و برادرانم. بیشتر دوست داشتم دو برادر بزرگتر از خود داشته باشم، اما چنین نبود. فرزند بزرگ خانواده خودم هستم. بودن با آنها حس عجیبی دارد. در خانهی ما نور دوباره تابید؛ برادرم متولد شد که خیلی او را دوست دارم.
این یک سال پر از خاطرات خوش برای من بود. از خانه تا جامعه، این سال به من آموخت که چگونه در برابر ناعدالتی مبارزه کنم، چگونه به زندگی معنا ببخشم و زندگی را خود، زندان نه، بلکه گلستان بسازم.
برای سال آیندهام برنامهریزی کردم که مهمترین آنها آموختن زبان انگلیسی است و در کنار آن، ادامه دادن علم زیبای نویسندگی. همچنان مضمون ریاضی که خیلی به آن علاقهمند هستم، باید ادامه بدهم.
روزه هم در آخر ماه سال بود که آن هم معنای خاصی در زندگیام داشت؛ اینکه هم میتوانم بعد از سالها درس بخوانم و هم روزه بگیرم. روزهگرفتن و حاضر شدن در درسها متفاوت بود، چون سالها بود که چنین تجربهای نداشتم. یک تحول تازه در وجود من ایجاد شده بود.
آخرهای روزه بود و همینطور رخصت شدن کورس و مکتب که همه آن انگیزهای در زندگی من بود. بحث این بود که چه وقت عید است و در کنار آن، سال جدید ۱۴۰۵ پیش رو بود. دلم میخواست سال گذشته تمام نشود و سال جدید دیرتر بیاید، اما با وجود این، چون این سال برایم پر از خاطرات خوش بود، احساس آرامش داشتم.
عید هم شد و سال هم جدید شد؛ یعنی گذر زمان و بودن در کنار خدای مهربان که همیشه به فکر ما است و هدایتکننده زندگی ما است.
این سال برای من یک تحول دیگر هم داشت: جنگ ملتها که باعث فلاکتهای بسیار زیاد میشود. کشورهای ابرقدرت در جنگ هستند و همین باعث دشواریهای زیادی میشود.
سال ۱۴۰۴ خیلی متفاوت بود؛ روایت یک سال من. اگر خواست معبودم باشد، تا سال دیگر این نامه را برای خودم نوشتم:
قوی باش و همیشه راه علم را ادامه بده و هیچوقت تسلیم سختیهای روزگار نشو!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه