یک رویا…! ساعتها گذشته بود از زمانی که روی نیمکت چوبی نشسته بودیم؛ اما چه چیزی باعث… مارس 16, 2026 59
رازهای دختری که در تاریکی میدرخشد تقریبا نصف شب بود که مبایلم را چک کردم و متوجه شدم که پیامی از… مارس 11, 2026 59
کسی که باورم داشت… گاهی در زندگی، انسان به چیزی بیشتر از تواناییهای خودش نیاز دارد؛ به کسی که… سپتامبر 5, 2026 59
من با پول اسفندم کتاب صنف سوم میخرم سحر در یکی از کوچههای گیروبار و پرهیاهوی کابل زندگی میکند. دختری از قوم هزاره،… فوریه 24, 2026 58
در دکان خیاطی؛ دوختن آرزوها، فروختن کودکی باد سرد پاییزی موهایم را بههم میریخت. با دستهای یخزدهام، لای در چوبی دکان خیاطی… مارس 16, 2026 58
فدای تو بودن؛ نامهای به پدر پدر عزیزم، در این روز خاص که به یاد تو هستم، نمیتوانم تمام احساسات و… مارس 15, 2026 58
یلدای قدیم دیار بودا؛ خاطرهای از شبنشینیهای پدرم یلدا، آغاز فصل جدید زندگی، خداحافظی با پاییز و خوشآمدگویی به زمستان، نه چندان طولانی… مارس 16, 2026 58
طلوع امید، غروب آزادی صبح با پیچش صدای اذان در گوشهایم، به امید دیدن بامدادی زیبا چشمانم را باز… مارس 14, 2026 58
باید نوشتن را از درون خود شروع کنیم! این جمله همیشه برایم معنای عمیقی داشت؛ ولی امروز واقعاً آن را درک کردم. شاید… فوریه 26, 2026 58
شک نکن، تو از جنس نور و قدرتی دختر! تو توانایی و لیاقت هر آنچه را که در ذهن میپرورانی داری. نگذار تردیدها تو… مارس 14, 2026 58
گفتوگویی با خودم گاهی اوقات احساس میکنم که باید با خودم صحبت کنم، نه به عنوان یک نفر… فوریه 24, 2026 58
میخواهم زیر نور ماه قدم بزنم هوا مثل هر روز زمستانی سرد بود؛ اما من نمیتوانستم سردی را حس کنم. با… فوریه 24, 2026 58