تا آخر عمرم از ۱۴۰۴ متنفر میباشم. غمگینترین نسخهای از خودم را دیدم. حس میکنم در این سال پیر شدم. اول سال با انتظار زنگ مکتب شروع شد و بعد در انتظار این بودم که اجازه بدهند ما دختران بتوانیم مکتب برویم. این انتظار مرا پیر کرد و در غمی فرو برد که اگر درهای مکتبها باز نشود، این اهداف و رویاها در زندگیام همینطور دستنیافتنی باقی خواهد ماند.
زندگی پر از دردها، مشکلات و رنجهای زیادی بود و من تسلیم نشدم، ولی غمها و محدودیتها مرا پیر کرد. هر روز صبح با دلنگرانی از خواب بلند میشدم و منتظر خبری از باز شدن درهای مکتبها بودم. این انتظار مثل سنگی روی قلبم بود که هر روز سنگینتر میشد و هیچ نشانهای از پایانش دیده نمیشد.
من همیشه بلند میخندم. همه قهر میشوند و میگویند که من دیوانه شدهام و شرم و حیا ندارم. میدانیم که هر کسی یک دروغی در زندگیاش دارد؛ بزرگترین دروغی که نمیخواهد کسی آن را بداند. بزرگترین دروغ زندگی من این است که آدمی شاد هستم، در حالی که در درونم پر از درد، غم، تنهایی و افسردگی است. این دروغ، زنجیری شده که مرا به گذشته و حال محدود کرده و هر لحظه یادآوری میکند که شادی واقعی برای من آسان نیست.
بعد از این درد، بوی خون در هوا نفسم را حبس کرد و اصلاً نمیتوانم بهراحتی نفس بکشم. این همه محدودیت و ممنوعیتها هر نفس را دشوار میکند و حس میکنم دنیا چقدر سرسخت و بیرحم است و ما چقدر باید رنج ببریم.
پیش از نو شدن سال، من تلویزیون افغانستان انترنشنال را تماشا میکردم. برنامه عید سعید فطر و سال جدید ۱۴۰۵ پخش میشد و مهمانهای برنامه چند آوازخوان هستند: سیتا قاسمی و قیس الفت. با وجودی که در برنامه شادی نشان داده میشد، برای من غم بزرگی همراه داشت و هر تصویر و لبخند، یادآور محدودیتها و دردهای من بود.
وقتی سیتا قاسمی آهنگی را اجرا کرد، اشک در چشمم حلقه زد، حالم گرفته شد و نفسهایم خستهتر شد. امسال را خیلی خسته آغاز کردم. هر سال با دست خودم سمنک میکاشتم، ماهی میگرفتم و میوههای خشک و تازه آماده میکردم و در لحظهشماری سال نو از شور و اشتیاق در پوستم نمیگنجیدم؛ اما امسال در نوروز و عید سعید فطر، تنها میوهی خشک آماده کردم. هر لحظه نفسم حبستر و خستهتر میشد و از انتظار، چشمهایم سیاه و کبود شده بود. شاید روزی چشمم از کاسهی سرم بیرون بزند از بس که منتظر باز شدن درهای مکتبها هستم. هر روز فکر میکنم که چه کسی درهای مکتب را برای همه باز میکند.
وقتی میبینم هوا را بوی خون گرفته است، در سال جدید جنگ بین کشورها جان هزاران و هزاران نفر را گرفته است و در اولین روز سال، جنگ از میان کشور ما جان یک خانم داکتر را با پسر سهسالهاش گرفت، بیشتر دلم میگیرد. هنوز خبری ندارم که چه تعداد دیگر، عزیزانشان را در همین روزهای آغاز سال از دست دادهاند. هر تصویر و خبری که میبینم، قلبم را تکهتکه میکند و حس میکنم دنیا چقدر سرسخت و بیرحم است.
منتظرم که زنگ مکتب چه زمانی به صدا در میآید و چه زمانی به ما اجازه داده میشود تا در مکتب و صنفهای درسیِ خود پا بگذاریم. هر شب قبل از خواب، ذهنم پر از افکار و سوالات است: آیا روزی میرسد که دختران کشور ما به مکتب بروند؟ آیا روزی میرسد که دیگر کسی از محدودیتها و ممنوعیتها رنج نبرد؟ آیا روزی میرسد که سال نو با شادی و امید شروع شود، نه با درد و غم؟ هر لحظه منتظر صدای زنگ مکتب هستم و هر لحظه امیدوارم که فردا، روزی تازه و شروعی نو برای ما باشد.
این درست است که هنوز ۱۶ یا ۱۷ سالم است، ولی سن فقط یک عدد است. به گفته شاعر:
غم که از حد بگذرد
دل احساس پیری میکند
سن هر کس را غمش اندازهگیری میکند
هر لحظه دعا میکنم که کودکان ما در کشوری آزاد و امن رشد کنند و هیچکس از رفتن به مکتب محروم نباشد. هر لحظه فکر میکنم که زندگی، با تمام سختیها و دردها، هنوز ارزش امید و تلاش دارد و این امید در من زنده است که روزی، سال نو و زندگی فقط با شادی و آزادی آغاز شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه