چهارسال از روزیکه قویتر حرکت میکنم و مستحکمتر قدم بر میدارم گذشتهاست. چهار سال است که بیوقفه برای ساختن آیندهی روشن و بهتر تلاش میکنم.
در این مدت، اگرچه درهای مکتبها بر روی ما بسته شدند و اگرچه دیگر جایی در میان دیوارهای رسمی آموزش برای من و منهای دیگری چون من باقی نمانده؛ اما ناامید نشدم و مکتبی برای خود در خانه برپا کردم.
از دل بنبستهایی که بسیاری آن را پایان راه میدانستند، فرصتی ساختم و اینگونه بود که چهار سال پیش تصمیم گرفتم راه متفاوتی انتخاب کنم.
چنانکه ذغال تحت فشار به الماس تبدیل میشود، شرایط دشوار و چالشبرانگیز زندگی، مرا نیز به نویسندگی و انسانِ قوی و مقاوم بدل ساخت.
من کسیام که در هنگام رنج و درد، پناهگاه خود را در قلم یافتم، کسیکه کتاب را به دوستی همیشهگی و وفادار بدل کردهام، چهار سال است که اشکهای خود را بر لابهلای صفحات دفترچهام مینویسم و در این مدت طولانی تبدیل به کتابخوانی پرشور و پیگیر شدهام.
هر روز کتاب را لمس میکنم و نزدیک به صد صفحه مطالعه میکنم، تا دانش و اندیشه را در وجودم ریشهدار سازم و روایت زندگی خود را با تمام سختیها و امیدهایم بازنویسی کنم.
این راه، راهی است پر از تلاش، صبر و استقامت، راهی که در آن شکستها و ناکامیها به چراغ تبدیل شدهاند و هر روز که میگذرد، گامی دیگر به سوی تحقق آرزوهایم بر میدارم.
من از چهار سال به اینسو، با دستانی پر از واژه و قلبی مملو از امید، مینویسم، دربارهی چیزهای که گفته نشد و داستانهایی دربارهی جوامعی میسازم که در آنها تضاد میان «دیستوپیا» و «اوتوپیا» به تصویر کشیده میشود؛ جامعههایی که در یک سو از ظلم، بیعدالتی و تاریکیهای تلخ پر شدهاند و در سوی دیگر، آرزوها و رؤیاهایی روشن و پرنور برای زندگی بهتر وجود دارد.
نزدیک به دو سال است که تصمیم گرفتهام دانش و تجربههای خود را بدون هیچگونه چشمداشتی به دیگران منتقل کنم و به تدریس بپردازم.
این مسیر، اگرچه پرچالش و پر از فراز و نشیب است، گاهی مرا به جایی میرساند که طاقت کم میآورم و ناامیدی چون سایهای تاریک و سنگین، در تاریکی شب همراهیام میکند.
اما این ناامیدی هرگز پایانی نبود بر تلاش من؛ زیرا با هر طلوع صبح، دوباره بر میخیزم و لکههای غم و اندوه را از دامن خسته و زخمی خود به تکاپو درآوردم، تا بار دیگر سرشار از انرژی و اراده به مسیرم ادامه دهم.
این تلاش مستمر، روایتگر ارادهای است که هیچگاه در برابر سختیها سر تسلیم فرود نیاورد و قصهی انسانی است که به رغم همه محدودیتها، نور دانش را در دل تاریکی روشن نگه داشت و ثابت کرد که اراده و عشق به یادگیری، هیچگاه قابل توقف نیستند.
من باور دارم که در دل هر تاریکی نوری هست، نوری که میتواند راه را روشن کند.
با قلم خودم دنیاهای جدید میآفرینم و در اوج ناامیدی، به همه امید میدهم.
گرچه در دلام آشوبی برپاست که گاهی دلتنگ آن باغچهی مکتب میشوم، درختانی که سایهیشان آرامشبخش بود، دلام برای صنف و تخته و تباشیر و ردیف اول تنگ میشود.
اما این دلتنگی را بروز نمیدهم، بیصدا و آرام، از دور میروم و مکتب خود را تماشا میکنم، بیآنکه کلامی بگویم یا اشکی بریزم، چرا که میدانم مسیر من اکنون اینجاست و باید ادامه دهم.
مکانیکه زمانی بهعوضِ پرندهها دختران دور و برش غچغچ میکردند، حالا ساکت شده، گویا با رفتنِ دختران پرندهها صدا و خوشحالی نیز پرواز کردهاند.
شاید در میان هزاران دختر، فقط من و چند دختر دیگر باشیم که با وجود شرایط سخت، با تکیه بر تلفن همراه و اندکی دسترسی به تکنولوژی، هنوز هم متوقف نشدیم، اما هر بار که به بقیه فکر میکنم، چیزی در درونم میشکند.
جگر در بدنم نمیماند، گویا کسی قلبام را با چاقویِ تیز میبُرد بعد مقداری نمک رویاش میپاشد.
هفتهی پیش، در کلاس زبان انگلیسی، با یکی از شاگردانم دربارهی “خوشحالی” صحبت میکردم. از او پرسیدم:
«آخرین باری که از ته دل خندیدی، کی بود؟»
مکث کوتاهی کرد، سپس با صدایی گرفته و خسته پاسخ داد:
«استاد، یادم نمیآیه.»
بله، این واقعیت دختران افغانستان است. میتوانند از خوشحالی سخن بگویند، ولی لحظهای را بهیاد ندارند که واقعاً خوشحال بوده باشند.
وقتی یککلاس آنلاین برگزار میکنم، از تعدادی دختران در کلاس حیرتزده میشوم، از پابندیشان به دروس و تلاششان امیدوار میشوم.
اما در میان این همه با کسانی روبهرو شدهام که در میانِ امروز و فردا گیر کردهاند و با تردید پیش میروند، من برایشان حق میدهم، حق دارند برای فردای که قرار نیست چطور برایش برسی!
من تلاش کردم که دوام بیاورم و مطمئنم همهی ما در حال تلاش برای زندهماندن، نه فقط جسمی بلکه روحی، هستیم؛ اما وقتی فکر میکنم که همقطارانم، همانهایی که با شور از داکتر شدن، انجینر شدن، معلم شدن حرف میزدند، حالا کودکی در آغوش دارند واقعاً نمیدانم چه باید گفت.
مگر چه میشود کرد وقتی کسی در سن کم، نه سرِ صنف، بلکه سرِ چرخ زندگی ایستاده؟
وقتی جای کتاب، بغلشان نوزادیست که خودش هم هنوز نیاز به مراقبت دارد؟
محدودیتها هر روز سریعتر از قبل میشوند و انگار میانِ سرعتِ محدودیتها و سرعتِ قلمام مسابقهی نابرابر در جریان است؛ اما نمیگذارم قلمام ببازد.
من و دخترانِ چون من پایِ کلاسهای آنلاین نشستهایم و میخوانیم برای سرنوشتِ که خود باید بنویسیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه