با دردی خفیف در ناحیهی شکم به خواب رفتم؛ خوابی عمیق و آرام بود تا اینکه ساعت پنج صبح بیدار شدم. قصد داشتم برنامهی «کورسیرا» را تنظیم کنم تا درسهای امروز را بخوانم، اما دردی عمیق در درونم احساس میکردم؛ دریافتم که دوران عادت ماهوارم آغاز شده است. به سختی از جا برخاستم و به بیرون رفتم. طبق کتابها و مقالاتی که دربارهی این دوران خوانده بودم، میدانستم که در این روزها روحیه و روانِ یک دختر بسیار حساس و شکننده میشود و گاهی افکار منفی هجوم میآورند.
تمام ذهنم درگیر شده بود و اشکهایم ناخودآگاه جاری میشدند. در ذهنم، تصویر دختری را مجسم میکردم که سیزده سال تمام، مسیرهای طولانی و کوچههای دشوار کابل را با گامهایی آرام و نحیف برای رسیدن به مکتب و مراکز آموزشی پیموده است. روزهایی را به یاد آوردم که در گرمای طاقتفرسای تابستان، در صنفهای کوچک و پرازدحام چهل-پنجاه نفره درس میخواندم و زمستانهایی که از شدت سرما، دستهایم به کبودی میزد و از نوشتن عاجز میماندم؛ آنقدر که حتی نمیتوانستم قلم را در دست بگیرم. سرما به مغز استخوانم نفوذ میکرد، اما من به مسیرم ادامه میدادم. گرمای سوزان، سرمای استخوانسوز، ترسِ راه بازگشت از کورس در تاریکی شب و حرفهای تلخ و دلخراش مردم را تحمل میکردم؛ تنها به این امید که روزی به رویای دیرینهام برسم.
اما در این لحظه، این دردِ جسمی باعث شده بود نتوانم به کورس بروم. احساس میکردم انگیزهی گذشته را ندارم؛ همچون مردهای متحرک آرام خزیده بودم و از درد به خود میپیچیدم. دردی که گویی میخواست مرا در فشار بگذارد تا به یادم بیاورد که در کجای مسیر هستم و برای آیندهام چه میکنم. از خود میپرسیدم: «آیا با این ضعف و سستی، به جایی خواهم رسید؟» از سوی دیگر، از وقتی نامزد شدهام، حسی از وابستگی در من ایجاد شده که مرا بیش از اهدافم به سمت او میکشاند؛ حس میکنم اوقات طلاییام را به هر بهانهای فدای این رابطه میکنم. این موضوع بر تمرکز و برنامههای درسیام اثر گذاشته و زندگیام را از تعادل خارج کرده است.
اشکهایم را پاک کردم و صبحانه، چای سبز را با نان روغنی گرم و کلچه نوش جان کردم؛ اما در اثنای غذا خوردن، باز هم اشکهایم چون بارانی نرم میچکید. مادرم با دیدن حال من، دلمایهاش بد شد؛ گونههایم را بوسید و پرسید: «چرا؟ تو را چه شده است، دختر گلم؟» اما بغض گلویم را میفشرد و صدایم در حنجره حبس شده بود.
مادرم گفت: «از داشتههایت شکرگزار باش. تو خانوادهای داری که همیشه سرپناه و در کنارت هستند؛ حتی در این شرایط که بسیاری از دختران افغان حق آموزش ندارند، تو فرصتهایی در اختیار داری. پس چرا منفیبافی میکنی؟ حتی نامزدت هم شخصی با درک است و از درس خواندن تو حمایت میکند. به جای غرق شدن در این افکار، برنامههایت را مرتب کن؛ برو بنویس و کتاب بخوان. قرار است سالهای زیادی زندگی کنی، پس امروز باید تلاش کنی تا بقیهی عمرت، زیباترین لحظات و پرمعناترین تجربهها را داشته باشی.»
شنیدن حرفهای باارزش مادرم، آرامشی عمیق در درونم ایجاد کرد. برخاستم و برنامههایم را با جدیتی تازه چیدم:
نخست: به امید داکتر شدن، مطالعهی کتابهای طبی را جدیتر دنبال میکنم و برای کارآموزی به کلینیک یا شفاخانه میروم تا مهارتهای اولیهای چون تزریقات، فشارخون و خون گرفتن را بیاموزم.
دوم: یادگیری انگلیسی را با استراتژی خاصی پیش میبرم؛ روزی ده لغت «تافل» میخوانم، ویدیوهای آموزشی میبینم و از اپلیکیشنهای معتبر برای گسترش ارتباطم با جهان استفاده میکنم.
من در این مسیر میگریستم و زمین میخوردم، اما باز هم میایستم؛ چرا که رویاهایم بزرگتر از دردهای من هستند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه