اشک‌های بی‌صدا

من دختری از سرزمینِ جنگ‌زده‌ی افغانستان هستم؛ دختری که شاید در ظاهر جوان و آرام به نظر برسد، اما در دلش غم‌های زیادی پنهان کرده است. گاهی خودم را مثل گلی می‌بینم که مدت‌ها منتظر آب و توجه مانده؛ اما کسی به آن توجه نکرده است. من بخشی از همین جامعه هستم؛ اما گاهی احساس می‌کنم بعضی‌ها می‌خواهند وجود و آرزوهایم را نادیده بگیرند.

من دختری هستم که از کودکی با سختی‌های زیادی روبه‌رو شده‌ام. سال‌ها سکوت کردم و بسیاری از حرف‌ها را در قلبم نگه داشتم. زخم زبان شنیدم، ناراحت شدم، اما وانمود کردم که چیزی نشده است. وقتی تنها می‌شدم، به فکر تمام چیزهایی می‌افتادم که نمی‌توانستم درباره‌ی‌شان حرف بزنم. گاهی اشک‌هایم تنها دوستانی بودند که حرف‌هایم را می‌شنیدند. با این حال، سکوت من به معنی رضایت نبود؛ فقط راهی بود برای این‌که بتوانم ادامه دهم.

سال‌ها پشت دروازه‌های امید ایستادم و منتظر فرصتی برای یادگیری و ساختن آینده‌ام بودم. می‌خواستم درس بخوانم، بنویسم و روزی به آرزوهایم برسم؛ اما هر بار چیزی میان من و رویاهایم قرار گرفت. من فقط یک دختر بودم، اما آرزوهایم کوچک نبودند. من هم حق داشتم آینده‌ای را که دوست دارم برای خودم تصور کنم.

گاهی از خودم می‌پرسم: من یک دختر در افغانستان هستم، پس چرا در سرزمین خودم جایی برای رویاهایم نیست؟ چرا هر بار که می‌خواهم از زمین بلند شوم، چیزی مانع پروازم می‌شود؟ مگر نمی‌دانند که آزادی و امید در دل هر انسانی وجود دارد؟ من هم آرزو دارم آزادانه زندگی کنم، درس بخوانم، بنویسم و برای آینده‌ام تصمیم بگیرم.

بارها پشت درهای بسته اشک ریختم و در دل خود گفتم: «فقط یک‌بار بگذارید احساس کنم آزاد هستم.» شاید صدایم به گوش خیلی‌ها نرسید؛ اما خدا از دل من باخبر بود. گاهی احساس می‌کردم حتی قلمم را هم از من گرفته‌اند؛ همان قلمی که می‌توانست حرف‌های نگفته‌ام را روی کاغذ بیاورد. اما امروز می‌فهمم تا وقتی امید در قلبم زنده است، هیچ‌کس نمی‌تواند مرا کاملاً شکست دهد.

پنج سال سکوت نتوانست نور امید را در قلبم خاموش کند. من هنوز همان دختر آرزومندی هستم که می‌خواهد دوباره شروع کند. شاید خسته شده باشم، شاید قلبم از بعضی اتفاقات شکسته باشد؛ اما هنوز می‌توانم بلند شوم. من دیگر نمی‌خواهم تمام زندگی‌ام را در ترس و سکوت بگذرانم.

از امروز دوباره به رویاهایم فکر می‌کنم. قلمم را به دست می‌گیرم و از چیزهایی می‌نویسم که سال‌ها در دلم مانده است. می‌خواهم مثل آبِ روان باشم؛ اگر راهی بسته شد، مسیر دیگری پیدا کنم و به جلو بروم. می‌خواهم روزی به جایی برسم که هیچ دختری به خاطر دختر بودن، از رویاهایش دست نکشد.

شاید قلبم مانند شیشه‌ای باشد که ترک برداشته؛ اما هنوز مهربانی و انسانیت در آن زنده است. من نمی‌خواهم سختی‌هایی که دیده‌ام، مرا به انسانی بی‌احساس تبدیل کند. می‌خواهم از همین دردها برای ساختن آینده‌ای بهتر استفاده کنم.

من هنوز ایستاده‌ام. شاید بال و پری برای پرواز نداشته باشم؛ اما باور دارم که می‌توانم دوباره پرواز را یاد بگیرم. اشک‌های بی‌صدای من شاید سال‌ها شنیده نشدند، اما امروز قلمم به جای آن‌ها سخن می‌گوید.

من یک دختر در افغانستانم؛ دختری با رویاهای بزرگ، قلبی پر از امید و آینده‌ای که هنوز نوشته نشده است. و این‌بار، خودم قلم را به دست می‌گیرم تا ادامه‌ی داستانم را بنویسم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000