از سکوت شب…

اگر بخواهم از آرامش و حس زیبایی این روزهایم بگویم، باید از شب بگویم؛ تنها زمانی که می‌توانم تنها باشم و برای خودم. دنیای من و زندگی من در شب آغاز می‌گردد؛ زمانی که شلوغی و هیاهو کم می‌شود و در نیمه‌های شب کاملاً از بین می‌رود. آن‌گاه آرامش شبیه به یک سیروم، شبیه به یک پیچکاری، در رگ تزریق می‌گردد و قلب آرام می‌گیرد.

مهتاب در آن بالا، در بهترین جای آسمان قرار می‌گیرد و هر کسی می‌تواند به او نگاه کند، نقص‌هایش را بپذیرد و به خود احترام بگذارد، حتی زمانی که کامل نیست. به ستاره‌ها نگاه کند؛ به ستاره‌های چشمک‌زنی که هر یک روایت‌گر قصه‌ای است؛ ستاره‌هایی که ردّ درد پشت شیطنت‌های‌شان نهفته است. به تاریکی شب نگاه کند و درخشش مهتاب را چراغ ببیند و خودش را شبیه به نوری تصور کند، چون مهتاب در میان سیاهی شب، که در میان همه‌ی دردها، روشن است و زیبا.

شب آرامش است. شب زمانی است که فکرهایت حداقل یکی پس از دیگری در ذهنت می‌آید و تلنبار نمی‌شود. شب زمانی است که می‌توانی روی زمین سرد دراز بکشی و به سقف زل بزنی. ذهنت آرام نیست و غرق در فکرهاست؛ بعد چشمانت را از سقف بگیری و آهسته به سمت پنجره بچرخانی، به ماه نگاه کنی، به زیبایی‌اش حتی زمانی که کامل نیست. وقتی به او نگاه می‌کنی، فکرت درگیر یک چیز می‌گردد و تو رها می‌شوی از فکرهای بی‌خود؛ فکرهایی که همیشه ذهنت را درگیر می‌کند.

شب زمانی است که کسی نه چیزی می‌گوید و نه نگرانِ خیره‌شدن‌های طولانی‌ات می‌گردد. شب زمانی است که یا با استراحت آرام می‌گیری یا با فکر بیش از حد.

سکوت شب را دوست دارم؛ باعث می‌شود با خودم روبرو شوم. این روبرو شدن برایم سخت است؛ جنگی است با خودم، تن به تن، در میان من و روحی که می‌خواهد استراحت کند و جسمی که قرار ندارد. اما به امید پیروزی، تماشاچیِ این جنگ می‌شوم؛ گاهی خسته، اما صبور.

شب زمانی است که با همه‌ی درگیری‌های ذهنی، کلمات به ذهنم هجوم می‌آورند؛ از ذهنم به دردها و از دردها به قلبم، آن‌قدر عبور می‌کنند تا دست‌ها مجبور به نوشتن می‌شوند. می‌نویسد و مرهم می‌گذارد بر خستگیِ این تن. شاید اگر شب نبود، زمانی هم برای نوشتن، فکر کردن، به مهتاب زل زدن، غرق در رویا شدن و دارویی بر درد نبود.

بعضی شب‌ها آن‌قدر از فعالیت‌های روزانه و سرگردانیِ این روح خسته‌ام که کاری جز زل زدن به سقف از دستم برنمی‌آید. اما آرامش هست؛ حداقل از دنیای روزانه‌ام خارج می‌شوم، از روزی که منتظرم شب شود و هیاهوی بیرون از این تن بخوابد.

اما دوباره هیاهو و جنگ و صدا در من آغاز می‌گردد؛ از دردی که کشیده‌ام، از حسرتی که بر دلم مانده است و از زندگی‌ای که می‌خواستم داشته باشم. من این جنگ را دوست دارم؛ چون با خیال راحت، بدون هیچ صدایی با این جنگ روبرو می‌شوم و چیزی حواسم را پرت نمی‌کند.

این آرامش شب است که آدمی را به جنگ با خود می‌طلبد و باید جنگید تا رسید، تا فهمید و تا پیروز شد. شب را مهتابش زیبا ترسیم کرد و مرا دردی که می‌کشم…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000