کسی از ما نپرسید، چه می‌خواهید…

ماه‌گل در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که برای رویاهای یک دختر جایی نداشت؛ خانواده‌ای که در آن، دختر بیشتر از آن‌که انسانی با آرزوها، خواسته‌ها و انتخاب‌های خودش باشد، کسی بود که باید روزی به خانه‌ی شوهر می‌رفت و وظایفش را بلد می‌بود. در نگاهِ خانواده، آینده‌ی ماه‌گل از مدت‌ها پیش نوشته شده بود: باید خانه‌داری یاد می‌گرفت، مطیع می‌بود، زیاد بیرون نمی‌رفت، زیاد حرف نمی‌زد و همیشه مراقب چیزی می‌بود که همه آن را «آبرو» می‌نامیدند.

ماه‌گل گاهی احساس می‌کرد در خانه‌ی خودش چیزی جز یک بارِ اضافی نیست. او فقط پنج سال داشت که پدرش را از دست داد. از آن سال‌های دور، خاطراتِ زیادی در ذهنش باقی نمانده بود؛ تصویرهایی پراکنده از کودکی، صدایی که شاید دیگر نتوانست به خوبی به یاد بیاورد و احساسی که هنوز در قلبش زنده بود: پدرش تنها کسی بود که به او احساسِ دوست‌داشته‌شدن می‌داد. بعد از رفتنِ پدر، انگار بخشی از کودکیِ ماه‌گل هم با او رفت؛ برادرش اما هیچ‌وقت شبیه پدر نبود.

ماه‌گل بزرگ شد، اما با بزرگ شدنش، سوال‌های بیشتری در ذهنش شکل گرفت: چرا بعضی حرف‌ها فقط به خاطرِ دختر بودنش بر او تحمیل می‌شوند؟ چرا آزادی برای برادرش یک حقِ طبیعی است؛ اما برای او چیزی شبیه یک امتیازِ ممنوع به نظر می‌رسد؟ او از ساده‌ترین حقوقش محروم شده بود؛ از تحصیل، از آزادی و از حقِ انتخاب کردنِ آینده‌اش.

وقتی مکتب از زندگیِ ماه‌گل حذف شد، برای دیگران شاید فقط پایانِ چند سال درس خواندن بود؛ اما برای او پایانِ بخشی از آینده‌اش بود. ماه‌گل عاشقِ کتاب بود. عاشقِ آن صنفِ کوچک، میزهای ساده، صدای ورق خوردنِ کتاب‌ها و لحظه‌ای که معلم چیزی تازه یادش می‌داد. برای او مکتب فقط یک ساختمان نبود، جایی بود که در آن می‌توانست خودش را پیدا کند. اما یک روز همه‌ی آن‌ها از او گرفته شدند.

هیچ‌کس از او نپرسید چه احساسی دارد. هیچ‌کس کنارش ننشست و نگفت: «می‌دانم برایت سخت است.» هیچ‌کس دستی روی قلبش نکشید و نگفت: «همه چیز خوب خواهد شد.» در عوض، به ماه‌گل گفتند باید واقعیت را بپذیرد. گفتند مکتب دیگر تمام شده است و بهتر است کارهای خانه را یاد بگیرد، چون روزی قرار است به خانه‌ی شوهر برود.

از آن روز به بعد، صبح‌های ماه‌گل زودتر آغاز می‌شد. پیش از آن‌که بسیاری از اعضای خانواده از خواب بیدار شوند، او بیدار شده بود؛ ظرف‌ها را می‌شست، خانه را جارو می‌کرد و کارهای دیگری را انجام می‌داد که از یک دختر انتظار می‌رفت. اما دست‌هایش مشغولِ کار بود و ذهنش جای دیگری. گاهی میانِ صدای آب و ظرف‌ها، خودش را در یک صنف تصور می‌کرد؛ پشت میزی نشسته، کتابی در دست دارد و معلم درباره‌ی موضوعی تازه صحبت می‌کند. گاهی خودش را در کتابخانه‌ای تصور می‌کرد که قفسه‌هایش پر از کتاب است و هیچ‌کس به او نمی‌گوید چه بخواند و چه رویایی داشته باشد. گاهی حتی آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن خودش انتخاب کرده است چه کسی باشد.

اما خیال هم نمی‌توانست برای همیشه او را از واقعیت دور نگه دارد. هر وقت برادرش به خانه می‌آمد، مادرش صدایش می‌زد: «ماه‌گل، برای برادرت چای بیاور!» و همیشه بعد از آن، جمله‌های آشنایی هم می‌آمد: «به برادرت احترام بگذار، به حرف‌هایش گوش بده، هرچه گفت انجام بده.»

اما کمتر کسی بود که از ماه‌گل بپرسد آیا برادرش هم به او احترام می‌گذارد؟ آیا او هم ماه‌گل را به چشمِ خواهرش می‌بیند؟ آیا تا به حال به این فکر کرده که دختری که برایش چای می‌آورد، خودش هم رویاهایی دارد؟ آیا حتی یک بار به ذهنش رسیده بود که ماه‌گل هم خسته می‌شود، ناراحت می‌شود و دلش می‌شکند؟

ماه‌گل نمی‌فهمید چرا احترام باید همیشه یک‌طرفه باشد؟ چرا چون دختر است، باید اطاعت کند؟ چرا چون برادرش پسر است، حرفِ او ارزشِ بیشتری دارد؟ و چرا هیچ‌کس نمی‌پرسد که شاید این دختر هم فقط می‌خواهد یک بار احساس کند با او مانند یک انسانِ برابر رفتار شده است؟

اما دردِ ماه‌گل فقط به رفتارِ برادرش محدود نمی‌شد. جمله‌ای که بیشتر از همه خسته‌اش می‌کرد، جمله‌ای بود که بارها و بارها شنیده بود: «یاد بگیر خانه‌داری کنی تا فردا که به خانه‌ی شوهر رفتی، شوهرت به خاطر بلد نبودنِ کارهای خانه تو را طلاق ندهد؛ آن وقت آبروی ما می‌رود.»

برای ماه‌گل، این جمله فقط یک توصیه نبود؛ انگار یادآوریِ مداومی بود که به او می‌گفت آینده‌اش متعلق به خودش نیست. همه‌چیز دوباره به همان کلمه برمی‌گشت: آبرو. زیاد بیرون نرو، زیاد حرف نزن، زیاد رویاپردازی نکن، چون آبروی ما را می‌بری! کتاب‌هایت را کنار بگذار و کارِ خانه را یاد بگیر، آینده‌ات به این‌ها نیاز دارد.

ماه‌گل کم‌کم فهمیده بود که این کلمه برای او فقط یک واژه نیست؛ زنجیری است که دیده نمی‌شود؛ اما هر روز بیشتر به دورِ زندگی‌اش می‌پیچد، زنجیری که به او اجازه نمی‌دهد آزادانه قدم بردارد، بلند فکر کند یا آینده‌ای متفاوت برای خودش تصور کند.

او خسته بود؛ خسته از این‌که ارزشش را با تمیزیِ خانه و تعدادِ ظرف‌هایی که شسته بود بسنجند. خسته از این‌که دختر بودن برای خانواده‌اش بیشتر از انسان بودنش اهمیت داشته باشد. خسته از این‌که او را فقط به چشمِ دختری ببینند که روزی باید به خانه‌ی شوهر برود. خسته از این‌که هیچ‌کس نپرسد خودش چه می‌خواهد.

ماه‌گل فقط یک دختر برای رفتن به خانه‌ی شوهر نبود؛ او یک انسان بود. او حق داشت درس بخواند، کتاب بخواند، آزادانه فکر کند و برای آینده‌ای که هنوز نیامده بود تصمیم بگیرد. شاید خانواده‌اش هنوز این را نمی‌فهمیدند؛ اما ماه‌گل چیزی را در درونِ خودش حفظ کرده بود که هیچ‌کس نتوانسته بود از او بگیرد: «امید.»

در میانِ تمامِ روزهایی که با ظرف شستن، جارو کردن و شنیدنِ جمله‌های تکراری می‌گذشت، هنوز شب‌هایی بود که ماه‌گل به آینده فکر می‌کرد؛ به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده بود، به صنفی که هنوز دوست داشت دوباره در آن بنشیند و به جهانی که شاید جایی بیرون از دیوارهای خانه منتظرش بود. و در میانِ تمامِ این فکرها، تنها دلخوشی‌اش خدایی بود که وقتی هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنید، به او پناه می‌برد.

امیدِ دیگرش دخترانی بودند که شبیه خودش بودند؛ دخترانی که با وجودِ تمامِ محدودیت‌ها هنوز قلم‌های‌شان را زمین نگذاشته بودند. دخترانی که در برابرِ بی‌عدالتی، کتاب و قلم را انتخاب کرده بودند و باور داشتند که صدای‌شان، هرچقدر هم آرام، ارزشِ شنیده شدن دارد.

ماه‌گل شاید هنوز نمی‌توانست تمامِ زنجیرهایی را که به زندگی‌اش بسته شده بود پاره کند. شاید هنوز نمی‌توانست هرجا که می‌خواهد برود. شاید هنوز مجبور بود هر صبح از خواب بیدار شود، ظرف‌ها را بشوید و خانه را جارو کند. اما یک چیز را هیچ‌کس نتوانسته بود از او بگیرد: رویاهایش را.

در گوشه‌ای از قلبِ ماه‌گل هنوز همان دخترِ کوچکی زندگی می‌کرد که روزی با شوق به مکتب می‌رفت؛ دختری که کتابش را محکم در آغوش می‌گرفت و باور داشت روزی می‌تواند چیزی بیشتر از آنچه دیگران برایش تعیین کرده‌اند باشد. شاید مکتب از او گرفته شده بود؛ اما عشقش به آموختن هنوز زنده بود. شاید آزادی‌اش محدود شده بود، اما ذهنش هنوز آزادانه رویا می‌دید. و شاید صدایش را بارها خاموش کرده بودند، اما هنوز قلم می‌توانست به جای او حرف بزند.

داستانِ ماه‌گل، داستانِ یک دخترِ تنها نیست؛ داستانِ دخترانی است که میانِ دیوارهای خانه‌های‌شان رویا می‌بافند؛ دخترانی که هر روز به آن‌ها گفته می‌شود چه باشند، چه بپوشند، کجا بروند و چگونه زندگی کنند، اما کمتر کسی از آن‌ها می‌پرسد: *«خودت چه می‌خواهی؟»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000