وقتی کوچک بودم، مرا «ریزهگک» خانه صدا میزدند و من هم از این نام خسته شده بودم و هر روز آرزوی بزرگ شدن را میکردم. هر روزی که میگذشت، قدم را اندازه میکردم تا ببینم چقدر بزرگ شدهام؛ همینطور سالها گذشت و من به آرزوی بزرگ شدنم رسیدم… آرزویی که ایکاش هیچگاه به زبان نمیآوردم!
روزها میگذشت و ما در جامعهای زندگی میکردیم که دختر را مایهی حسرت و ننگ خطاب میکردند، از داشتنِ دختر متنفر بودند و وقتی در بیرون با دختری روبرو میشدند، او را موردِ آزار و اذیت قرار میدادند. من همینطور دوام آوردم به امیدِ آن روزی که اوضاع بهتر خواهد شد.
ولی میدیدم که نخیر، اوضاع هر روز بدتر و بدتر شد. وقتی میدیدم برادرم آزادانه زندگی میکند، ولی من فقط حسرتِ زندگیِ برادرم را دارم و آرزو میکردم که ایکاش جای برادرم بودم… اما با آن هم امید داشتم که روزی این جامعه تغییر خواهد کرد. در نهایت متوجه شدم که اوضاع هر روز بدتر شد و حکومتی آمد که حتی دختر داشتن را نه تنها ننگ، بلکه شرم خطاب کرد. تمامِ حق و حقوق ما را از ما گرفتند؛ تحصیل، کار، آزادی و چیزهایی که حقِ ما بودند را گرفتند و حتی قدم زدن در خیابانها را برای ما دشوار کردند.
وقتی بزرگ شدم متوجه شدم که آرزوی کودکیام یک اشتباه بوده است؛ ولی حالا آرزو میکنم که ایکاش دوباره به دورانِ کودکیام برگردم، کودکیای که هیچ محدودیتی بالایش وضع نمیشد و تنها هدفش ساعتتیری با همسنوسالانش بود. ولی حالا که بزرگ شدهام، با هزاران مشکل دستوپنج نرم میکنم که سنگینیاش فراتر از سنِ من است. من یک کودک بودم؛ کودکی که برای آیندهاش آرزوی بزرگ شدن داشت، کودکی که برای خود رویایی ساخته بود و هر روز منتظر بود تا آن رویا به واقعیت تبدیل شود.
ولی خبر نداشتم که آرزویم را پیشِ چشمانم قربانی میکنند… هر روزی که در خیابانها قدم میگذارم، قلبم با هزاران ترس میتپد؛ ترسی که پنج سال است در درونم باقی مانده و حتی بعضی شبها برایم کابوس میشود. کابوسی که خوابِ شیرین را از من میگیرد و چنان ترسی در درونم میگذارد که دیگر توانِ جنگیدن را هم نداشته باشم… نمیدانم، حتی با نوشتنِ این کلمات هم ترسِ وجودم تمامی ندارد؛ بیان کردنش با این کلمات بسیار دشوار است.
روزی که مکتب ما را بستند، آن تنها دروازهی مکتبِ ما نبود که بسته شد، بلکه دروازهی رویای هزاران دختر بود و داخلِ آن مکتب، هزاران آرزویی بود که هنوز تا رسیدنش زمانِ کافی باقی مانده بود. بلی، وقتی میبینم رویایم هر روز از من دورتر میشود ولی کاری از دستِ من برنمیآید، همان لحظه است که آرزوی کودکیام را یک اشتباه میبینم. امروز نه تنها من، بلکه هزاران دختر از آرزو کردن متنفر شدهاند؛ وقتی میبینند در یک خانه پسر و دختر وجود دارد، پسر آزادانه زندگی میکند ولی خواهرش حسرتِ زندگیِ برادرش را میخورد.
واقعاً دشوار است اینکه بدونِ هیچ جرمی در قانونِ زندگی محاکمه شده باشی، در حالی که آرزوی آبادیِ وطنت را داری؛ ولی از پشتِ پنجرههای اتاق شاهدِ ویران شدنش باشی و هر روز تماشاگرِ ویران شدنِ خانهی آرزوهایت باشی؛ آرزویی که از کودکی برای خودت ساخته بودی.
ولی حالا همان کودک از دختر بودنش متنفر شده است؛ چون دیگر تحمل ندارد شاهدِ ویران شدنِ خانهی آرزوهایش باشد. دیگر تحملی نمانده است که شاهدِ خراب شدنِ چیزهایی باشد که هنوز هم متعلق به خودش میداند.
بلی، اینجا افغانستان است؛ جایی که دخترانش هر روز با یک محدودیتِ تازه روبرو میشوند. جایی که قدم زدن برای زنان و دختران در خیابانها دشوار شده است و حسرتهایی که در دل داریم، هر روز رنج و درد ما را تازهتر میکند. مسیرهایی را که ما برای اهداف خود تعیین کرده بودیم، بستند. مگر گناه چه بود؟ مگر تحصیل کردن گناهش چیست؟
من فقط میخواستم درس بخوانم و وطنم را آباد کنم؛ من فقط میخواستم شاهدِ پیروزیهای کشورم باشم، نه ویران شدنش. من فقط میخواستم رویایم را در خاکِ خودم به واقعیت تبدیل کنم… ولی میبینم که هر روز در گوشهای از خانه نشستهام و حسرتِ رویایم را میخورم.
گفتنِ این کلمات برایم آسان نبود؛ در لحظهی نوشتنِ این کلمات اشک در چشمم جاری شده بود و دلم مثلِ ابرِ سیاه، تاریک و دلگیر شده است. ولی چون دخترم، نمیتوانم صدایم را بلند کنم؛ نمیتوانم حرفهای ناگفتهی دلم را بیان کنم؛ نمیتوانم از دردِ محدودیتها بگویم تا دلم کمی به حالِ خودش بیاید… ولی هنوز هم امیدی بر دلمان تازه است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه