دختر وسیله نیست که او را بفروشید!

زمان در گذر بود و حرف‌های‌شان بی‌انتها… در میانِ داستانی که گفت‌وگو می‌کردند، یکی از جملات‌شان قلبم را پاره‌پاره کرد: «دخترِ اولش را ۷۰ هزار و دخترِ دومش را ۶۰ هزار به خواستگارهایش داده بود؛ اما دخترِ سومش را می‌خواهد ۷۰ هزار برای من بدهد، ولی من نخواستم دختر او را به پسرم بگیرم؛ خیلی قیمت می‌گوید!»

یعنی چه؟ مگر دختر وسیله است که این‌گونه در موردش حرف می‌زنند؟ مگر دختر آدم نیست که باید شریک زندگی‌اش را خودش انتخاب کند؟

اما نه… افغانستان همین است؛ همین کشوری که دختر را مثل یک جنس می‌فروشند، همین کشوری که دختر برای ازدواج خویش هیچ صلاحیتی ندارد، همین کشوری که دختر بودن مثل لکه‌ی ننگ بوده است، همین کشوری که برای آینده‌ی خودت نمی‌توانی هیچ تصمیمی بگیری، همین کشوری که…

آه، چه بگویم؟!

او تازه ۱۳ سال را پوره نکرده بود؛ اما… اما این‌قدر زود می‌رود خانه‌ی شوهر، آن هم مثل «برده‌ی» خریده‌شده که در آینده هیچ حقی برای قایل نخواهند شد.

چقدر فامیل‌ها ظالم شده‌اند! مگر آن پول را چه می‌کنند که دخترشان، غرورشان و حیثیت‌شان را حیث«برده» در مقابل چند هزار افغانی بفرشند؟

واه، چه دنیایی است! عجب دنیای ظالمانه‌ای داریم! دنیایی که برای انتخابِ شریک زندگی – کسی که تا آخر عمر باید پا به پایش راه بروی، کسی که قرار است تا آخر عمر با تو باشد – هیچ حقی نداشته باشی.

خدا می‌داند چه رؤیاهایی داشت؟ حتماً که داشت و ما از آن خبر نداریم!

او دختری بود که برای درس خواندن و کسب علم و دانش حتی روزهایی را لت‌وکوب شده بود! دختری که با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد، اما هرگز دست از قلم برنمی‌داشت! همان دختری که شاید هنوز هم برای رسیدن به هدف‌هایش تلاش می‌کرد! آن دختری که شب‌ها برای رسیدن به آرزوهایش بیدار ماند و تلاش کرد!

پس حاصلِ تمامِ این زحمات فقط همین بود؟ حاصلِ تمامِ این مشکلات و سختی‌ها و ولی مستحکم بودنش همین بود؟ همین که فقط یک «برده» شود؟ همین که هیچ حقی برای انتخاب شوهرش نداشته باشد؟

چرا؟ آخر چرا این‌قدر ظلم هست؟ چرا این‌قدر ما دختران تحقیر می‌شویم؟ چرا تمامِ حقوق ما از ما گرفته شد؟ چرا ما حق درس خواندن و کسب علم و دانش نداریم؟ چرا حق آزاد بودن نداریم؟ چرا نمی‌توانیم به آزادیِ روحی و جسمی برسیم؟ چرا برای انتخاب شریک زندگی‌ خود هیچ صلاحیتی نداریم؟ چرا باید همیشه ما دختران زیر بار ظلم برویم؟

مگر ما چه مشکلی داریم؟ ما آدم نیستیم؟! ما مخلوقِ خداوند نیستیم؟ مگر فرقی میانِ دختر و پسر هست که ما نمی‌دانیم؟

خدایا! چرا هیچ جوابی نمی‌گیرم؟ چرا کسی نیست صدایم را بشنود؟ چرا تمامِ درها را به رویم بسته‌ای؟ چرا دنیا پر از سکوت شده است؟ چرا اشک می‌ریزم؟ چرا نمی‌توانم از این بغض لعنتی خلاص شوم؟ چرا هر روز زخم‌هایم تازه می‌شود؟ چرا هر روز یک دختر قربانی می‌شود؟ چرا من… من حق صحبت کردن ندارم؟ چرا؟؟

خدایا! دیگر طاقتم نیست! دیگر نمی‌توانم ببینم خواهرانم هر روز قربانی شوند و من در سکوت فقط تماشا کنم!

خدایا! لطفاً کاری کن! لطفاً کاری کن تا یکی صدایم را بشنود؛ آخر دیگر طاقتم نیست! نیست!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000