روزانه در سرم با خودم خیلی حرف میزنم؛ شاید اگر کسی میفهمید، فکر میکرد تنها بودن زیادی به من فشار آورده است. اما حقیقت این است که من حتی وقتی میان آدمها هستم هم با خودم حرف میزنم؛ شاید بیشتر از زمانی که تنها هستم. مثلاً صبحها وقتی از خانه بیرون میشوم و کوچه هنوز کاملاً بیدار نشده، یک نفر در سرم شروع میکند به حرف زدن و میگوید: «امروز میخواهی چه کار بزرگی بکنی؟»
و من در حالی که چادرم را مرتب میکنم و از کنار دیوارهای خاکی کوچه میگذرم، جواب میدهم: «نمیدانم، فعلاً بگذار روز شروع شود.»
در افغانستان، آدم گاهی قبل از اینکه خودش بیدار شود، باید به نگرانیهایش سلام کند؛ اینکه امروز چه اتفاقی میافتد؟ اینکه فردا چه میشود؟ اینکه چیزهایی که برایشان برنامهریزی کردم، واقعاً اتفاق میافتند یا نه؟
من یک دختر در افغانستانم و شاید به همین دلیل، آینده برای من همیشه یک کلمهی ساده نبوده است. آینده چیزی است که زیاد دربارهاش فکر میکنم؛ اما نمیتوانم همیشه با اطمینان به آن نگاه کنم. با این حال، راه میروم. سرک شلوغ است، موترها بوق میزنند، مردم از کنار هم رد میشوند، فروشندهها صدا میزنند و هرکس انگار عجله دارد که به زندگی خودش برسد.
اما من وسط همان هیاهو دارم با خودم بحث میکنم؛ انگار دو دختر روبهروی هم نشستهاند. یکی از آنها همیشه عصبانی است؛ ابروهایش درهم است و با صدایی جدی میپرسد: «چرا هنوز به آن چیزی که میخواستی نرسیدی؟»
آن یکی که بیشتر شبیه من است، نگاهش را پایین میاندازد و میگوید: «چون همهچیز آنقدر که فکر میکردی ساده نبود.»
اولی میگوید: «پس چرا بیشتر تلاش نکردی؟» دومی کمی سکوت میکند، بعد جواب میدهد: «تلاش کردم، اما بعضی روزها فقط زنده ماندن، از پس روز خودش یک تلاش بود.»
من این جمله را هیچوقت به کسی نمیگویم. آدمها معمولاً جوابهای کوتاه را بیشتر دوست دارند؛ اگر بپرسند حالت چطور است، میگویم: «خوبم.» اگر بپرسند چرا ساکتی، میگویم: «هیچی.» هیچکس وقت ندارد بنشیند و تمام اتفاقاتی را که در ذهن یک دختر میگذرد، بشنود. گاهی هم خود آدم حوصلهی توضیح دادن خودش را ندارد. برای همین، من با خودم حرف میزنم.
من بهتر از هرکسی زبان سکوت خودم را میفهمم؛ میفهمم وقتی زیاد به پنجره نگاه میکنم، واقعاً منظره برایم مهم نیست، دارم به چیز دیگری فکر میکنم؛ به خودم، به دختری که چند سال پیش بودم، دختری که فکر میکرد اگر زیاد درس بخواند، اگر تلاش کند، اگر آرزوهایش را با دقت روی کاغذ بنویسد، یک روز همهچیز همانطور میشود که میخواهد.
حالا گاهی به آن دختر فکر میکنم و دلم برایش میگیرد؛ نه به خاطر اینکه دیگر وجود ندارد، بلکه چون هنوز هم درون من زندگی میکند و گاهی از من میپرسد: «پس آرزوهای ما چه شد؟» و من هیچ جواب قشنگی برایش ندارم؛ فقط میگویم: «هنوز هستیم.»
شاید این جواب کافی نباشد، اما فعلاً تنها جوابی است که دارم.
بعضی روزها آنقدر فکر میکنم که انگار سرم خانهای شده با اتاقهای زیاد؛ در هر اتاق، یک نسخهی من زندگی میکند. یکی هنوز امیدوار است، یکی همیشه میترسد، یکی میخواهد دنیا را تغییر دهد، یکی فقط دلش میخواهد یک روز بدون نگرانی بخوابد، یکی میخواهد درس بخواند، بنویسد، سفر کند و چیزهای بزرگی بسازد، و یکی دیگر گاهی از همهی این خواستنها خسته میشود.
من میان تمام این دخترها زندگی میکنم؛ گاهی نمیدانم کدامشان واقعاً من هستم؛ شاید همهیشان. شاید یک انسان همین باشد؛ مجموعهای از آدمهایی که هیچکس جز خودش آنها را نمیشناسد.
شبها وقتی خانه آرام میشود، صدای این آدمها بیشتر شنیده میشود. در روز، سروصدای زندگی اجازه نمیدهد زیاد به خودم فکر کنم، اما شب؟ شب همهچیز را برمیگرداند؛ حرفهایی که نگفتم، آدمهایی که دلم از آنها گرفت، فرصتهایی که از دست رفتند، و روزهایی که فکر میکنم میتوانستم بهتر باشم.
گاهی به سقف نگاه میکنم و با خودم میگویم: اگر زندگیات یک کتاب باشد، تا اینجایش را دوست داری؟
و همیشه جواب دادن سخت است؛ چون زندگی من فقط غم نبوده. من خندیدهام، دوست داشتهام، با دوستانم شوخی کردهام، برای چیزهای کوچک ذوق کردهام، کتاب خواندهام و در بعضی جملهها خودم را پیدا کردهام، آرزو کردهام. اما میان تمام اینها، یک چیزی همیشه همراه من بوده: نگرانی از اینکه نکند یک روز فرصت زندگی کردن را از دست بدهم، فقط چون زیادی منتظر بهتر شدن همهچیز بودم.
برای همین، این روزها سعی میکنم چیزهای کوچک را جدیتر دوست داشته باشم؛ یک صبح آرام، یک پیادهروی کوتاه، صدای کسی که دوستم دارد، یک صفحه نوشته، یک لیوان چای. شاید زندگی همیشه آن اتفاق بزرگی نباشد که منتظرش هستیم؛ شاید زندگی همین لحظههایی باشد که وسط نگرانیها فراموش میکنیم هنوز وجود دارند.
من هنوز با خودم حرف میزنم. هنوز در سرکهای شلوغ، میان صدای بوق موترها، دو دختر در ذهنم روبهروی هم مینشینند. یکی با ابروهای درهم میپرسد: «چرا هنوز نرسیدی؟»
و آن یکی با چشمهایی که کمی خستهاند اما هنوز خاموش نشدهاند، جواب میدهد: «چون راه برای بعضی از ما طولانیتر است.»
بعد هر دو ساکت میشوند و من در میان شلوغی سرک، آرامتر قدم برمیدارم؛ نه چون جواب همهچیز را پیدا کردهام، نه چون دیگر نمیترسم، فقط چون فهمیدهام من قرار نیست همیشه قوی باشم، قرار نیست همیشه بدانم چه کار میکنم، قرار نیست همیشه به مقصد رسیده باشم.
من یک دختر در افغانستانم که هنوز در حال ساختن آیندهای است که بارها از او دور شده، اما هنوز نتوانسته آن را کاملاً فراموش کند. شاید بزرگترین کاری که تا امروز انجام دادهام، همین باشد: اینکه با وجود تمام گفتوگوهای تلخی که هر روز در ذهنم جریان دارد، هنوز صبحها بیدار میشوم، خودم را جمع میکنم، از خانه بیرون میروم و به آن دو دختر درونم میگویم: «امروز هم با من بیایید؛ شاید هنوز چیزی برای زندگی کردن باقی مانده باشد.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه