من اینجا دختری را میبینم که در برابر تمام سختیها ایستاده، تمام چالشها را پشت سر گذاشته و به تمام آنچه میخواست رسیده است. او با قدمهای آرام اما محکم به مسیرش ادامه داد. روزهایی بود که خسته میشد، روزهایی که فکر میکرد دیگر توان ادامه دادن ندارد، اما هرگز تسلیم نشد.
گاهی آسمانِ زندگیاش پر از ابرهای تیره میشد و بادهای سردِ ناامیدی در دلش میوزید؛ اما او یاد گرفته بود که بعد از هر شبِ تاریک، صبحی روشن در راه است. هر بار که زمین میخورد، به جای ماندن روی خاک، بلند میشد و گردوغبار خستگی را از شانههایش کنار میزد. او به جای ترسیدن از شکستها، از آنها درس میگرفت و با امید بیشتری به مسیرش ادامه میداد.
در راهش آدمهایی بودند که به او باور نداشتند؛ کسانی که میگفتند نمیتواند به آرزوهایش برسد. اما او به جای گوش دادن به صداهای ناامیدی، به صدای قلب خودش گوش میداد؛ قلبی که پر از امید، تلاش و شکستناپذیر بود. امروز وقتی به گذشته نگاه میکند، لبخندی آرام روی لبهایش مینشیند، چون میفهمد تمام اشکها، صبرها و لحظههای سخت بیهوده نبودهاند.
او حالا در جایی ایستاده که روزی فقط در رؤیاهایش میدید و با خود میگفت: «اگر توانستم تا اینجا بیایم، پس میتوانم به دورترین آرزوهایم برسم و به قلهی کوه برسم و فریاد بزنم: من همان دختری هستم که باور نداشتید پیروز شود! من همان دختری هستم که مانع پیشرفتش میشدید. من همان دختری هستم که در تاریکترین لحظهها نور شما بودم؛ ولی مرا درک نکردید و مرا پس زدید. چرا؟ چون دخترم؟ بله، من دخترم؛ سیاهسر نیستم، من دخترم و بودنِ من جرم نیست! خواستنِ من، توانستنِ من است. با وجود اینکه همه از من میخواستند در خانه بمانم و حبس شوم، من کوشش کردم تا از حبس خانگی بیرون شوم و دوباره پا به جهان بگشایم.»
وقتی پایم را به بیرون گذاشتم، حس کردم که دنیا با من زیبا شد. با قدمهایی که میگذاشتم، زمین حرکت میکرد و میگفت: «تو میتوانی پرواز کنی.» آسمان به من اشاره میکرد و صدای جیکجیک پرندگان حال مرا قشنگ میکرد. آسمان میگفت: «بله، من بلند هستم و هیچکسی نمیتواند به من برسد.» ولی من میگفتم دختران افغانزمین همه میتوانند به من برسند، ولی باید کوشش کنند.
گفتم: «آیا من لایق این جایگاه هستم که بتوانم به اوج آسمان برسم؟» خورشیدِ آسمان لبخندی زد و گفت: «تو میتوانی، من باور دارم، خودت باور داری و همه چشم به تو دوختهاند؛ مخصوصاً مادرت، کسی که بیشترین توقع را از تو دارد، کسی که برای تو بیشترین درد را کشیده است و میخواهد تو برای خودت کسی شوی و نامت را بلند کنی.»
همینطور که به آسمان خیره شده بودم و در فکرم با خودم گفتوگو میکردم، سرم را چرخاندم و دیدم دوستانم خیلی عجیب نگاه میکنند. لبخندی زدم و گفتم: «چرا اینطور نگاه میکنید؟» گفتند: «تو تقریباً بیشتر از یک ساعت میشود که به آسمان خیره شدهای؛ بعضی وقتها چهرهات ناراحت میشد و بعضی وقتها لبخند میزدی.» گفتم چیزی نشده و کمی با دوستم صحبت کردم.
بعد شروع کردم به تلاش. موفق شدم و شاگردی شدم که همه دختران دوست داشتند با من سلام دهند. آنقدر مشتاق بودم که با آنها دوست شوم و چیزهای جدیدی یاد بگیرم تا وقتی یاد گرفتم، به آنها هم یاد بدهم. من همیشه با آسمان صحبت میکردم؛ همیشه فکر میکردم همراه من حرکت میکند و همرازم شده است. صبح وقتی بیدار میشدم، اولین کارم خیره شدن به آسمان بود.
این روزها هوا خیلی گرم است، ولی اصلا برایم مهم نیست، چون من میخواهم موفق شوم. من دختر زیبای کابل هستم. وقتی در راه قدم میزنم، میگویم من میتوانم؛ با این قدمهای خسته، دلِ شکسته و مغزِ ناامید، باز هم میخواهم موفق شوم. من از همه دنیا خستهترم، چون یک دختر افغانم. از همه دنیا متنفرم؛ اما باید بلند شوم. نمیشود که همیشه بنشینم تا دیگران مرا بلند کنند، من خودم بلند میشوم.
من دختری هستم که در کشوری به نام افغانستان زندگی میکنم. دلم برای خودم میسوزد که در چنین کشوری به دنیا آمدم. ما دختران از همه جا تحت فشار هستیم، از طرف فامیل که میگویند اگر بیرون بروی تو را میبرند و دیگر از ما نیستی، و از طرف جامعه که حق درس خواندن، تحصیل و آزاد بودن نداریم و جرم محسوب میشویم. بودنِ ما در افغانستان گناهِ مطلق است.
امروز وقتی بالای بام خانه رفتم، دیدم که دشت برچی خیلی بزرگ است، ولی ما در هیچ گوشهاش جایی نداریم. چرا؟ همه حرفهای ما با «چرا» تمام میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه