سرنوشتِ اجباری

نگاهم را در صورتش می‌چرخانم و قلبم سنگین و سنگین‌تر می‌شود. صورتش رنگ‌پریده بود و چشمانِ همیشه پرنورش کدر بودند. دست‌هایم جلو می‌روند و دستانِ عرق‌کرده‌اش را در بر می‌گیرند. نگاهم هنوز به دنبالِ ردی از گذشته‌ها بر روی صورتش می‌گردد؛ ولی دریغ! تنها چیزی که به چشم می‌آید، خستگیِ مفرط و رنگ‌پریدگیِ عیانِ صورتش است. چشمانش ذره‌ای به آن چشمانِ براقِ گذشته شباهت ندارند. حالتِ نگاهش شکسته است و یک دنیا کدورت و ناامیدی درونِ چشمانش خانه کرده‌اند. لب‌هایم را روی هم می‌فشارم تا با کلماتم ناخواسته این شکستگی را بیشتر نکنم. دستانش را می‌فشارم و با نگاهم اطمینان را به نگاهِ زخمی‌اش تزریق می‌کنم. هر بار که به صورتش دقیق می‌شوم، ذهنم ناخودآگاه او را با آن تصویری که از چهار سال قبلِ او در حافظه‌ام ثبت شده بود مقایسه می‌کند و عینِ هر بار هم بیشتر به این واقعیت پی می‌برم که او حتی سرِ سوزنی به آن دخترکِ چهار سال قبل شباهت ندارد.

آخر کجای آن چشم‌های کدر به آن چشمانِ پرنورِ چهار سال قبل می‌مانست؟ کجای آن لب‌هایی که از شدتِ بغض و کلماتِ ناگفته روی هم فشرده می‌شوند، به آن لب‌هایی شباهت دارند که همیشه و در هر حال با سرزندگی می‌خندیدند؟ کجای این صورتِ غمگین و شکسته به آن چهره‌ای می‌ماند که روزی تمامِ حالِ خوب و انرژیِ مثبت را یک‌جا به طرفِ مقابلش انتقال می‌داد؟ هرچه بیشتر این سؤالات را از خودم می‌پرسم، بیشتر به جوابی می‌رسم که به هیچ‌وجه جوابِ دلخواهم نبود؛ ولی زندگی در این سال‌ها به من یاد داده بود که هر قدر بیشتر از چیزی که بابِ میلت نیست فرار کنی، بیشتر غرقش می‌شوی. حالا هم من هر قدر به کنکاشِ صورتِ او ادامه می‌دادم، جواب همان جواب بود و تغییر نمی‌کرد. اتفاقاً با سماجتِ بیشتری هم در سرم تکرار می‌شد. پس ترجیح دادم کاری کنم یا حداقل حرفی بگویم تا بتوانم دلیلِ آن جوابِ ناخوشایند را که هر چند لحظه یک‌بار مثل طبل در سرم نواخته می‌شد بدانم.

تمامِ قدرتم را جمع می‌کنم و لبخندی بر روی لب می‌نشانم، به امید این که این لبخند مسری باشد و بتواند ذره‌ای از غمِ چشمانش کم کند. ولی لبخندِ زورکی‌ام هیچ افاقه‌ای به حال و روزِ او نمی‌کند و من این‌بار ناچار از درِ کلمات وارد می‌شوم. دستانش را محکم‌تر می‌فشارم و در همان حین در ذهنم بهترین چینشِ کلمات را بالا و پایین می‌کنم. لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و بعد، همین که دهان باز می‌کنم، بغضِ او زودتر از من دست به کار می‌شود و با شکستنش، آن هم با صدای بلند، اجازه ادای کلمه‌ای را هم به من نمی‌دهد. همه‌ی هوشیاری و تمرکزم در آن لحظه پر می‌کشد و فقط می‌توانم با نگاهِ هاج و واج و قلبی سنگین خیره‌ی این ریزشِ یک‌باره بمانم.

او با صدای بلند هق‌هق می‌کرد و من با نفسِ بندآمده نگاهش می‌کردم…

او با صدای تکه‌پاره‌شده از بغض حرف می‌زد و من حس می‌کردم زمین را از زیرِ پاهایم می‌کشند…

او با ادای هر کلمه بیشتر از قبل می‌شکست و من ذره‌ذره مردن را تجربه می‌کردم…

مردن همین بود دیگر؟ همین که حس کنی روح از تنت پر می‌کشد و نفست درجا قطع می‌شود. همین که با تمامِ وجود از این دنیا و آدم‌هایش کنده شوی و حتی دست‌ها و پاهای خودت را حس نکنی. نمی‌دانم چند دقیقه یا چند ساعت می‌گذرد که همان‌طور بی‌حرکت در آغوشِ هم مانده‌ایم و شاید حتی نفس هم نمی‌کشیم. نمی‌دانم چطور بعد از شنیدنِ آن حرف‌ها از زبانِ او، دست‌های مرده‌ام را حرکت دادم و او را – که نه، جسمش را- در آغوش کشیدم. چون مطمئن بودم او خیلی بیشتر از من که با شنیدنِ حرف‌هایش جان از تنم رفت، از گفتنِ آن حرف‌ها درد کشیده است و روحش را در میانِ همان غصه‌ها و حرف‌ها جا گذاشته است.

پس دست‌هایم را محکم به دورش می‌پیچم و ذهنِ درمانده‌ام با قدم‌های سنگین دوباره به دنیای شنیده‌هایش برمی‌گردد. قلبم سنگین بود و جملات در ذهنم بالا و پایین می‌شدند. در این چهار سال که زندگیِ ما دختران اسیرِ طوفانِ بی‌عدالتی شده بود، بارها در موردِ سرنوشت‌های اجباری که دامن‌گیرِ زندگیِ دختران می‌شدند شنیده بودم و حتی در موردشان نوشته بودم؛ ولی حتی به گوشه‌ی ذهنم هم خطور نمی‌کرد که روزی یکی از عزیزانم اسیرِ یکی از همان سرنوشت‌های تلخ و اجباری شود.

هنوز نمی‌توانستم هضم کنم دختری که چهار سال قبل پا به پای من برای رویاهایش تلاش می‌کرد و حتی به من هم انگیزه می‌داد، حالا زنی باشد در آستانه‌ی هفده‌سالگی که یک پسرِ دوساله دارد! آخر چطور می‌شود همان پدری که روزی با عشق از وکیل شدنِ دخترش حرف می‌زد و با هر موفقیتِ او چشمانش ستاره‌باران می‌شد، دخترش را مجبور به ازدواج با مردی کرده باشد که پانزده سال از او بزرگ‌تر است و دو فرزند دارد؟ چطور می‌شود برادری که با غیرت و مردانگی‌اش پناهِ رویاهای خواهرش بود، با این تصمیمِ پدرش موافقت کرده باشد؟ ولی فکر کنم باید قبول کنم که این دنیا و آدم‌هایش به هیچ‌چیز و هیچ‌کسی رحم ندارند.

چشمانم محکم روی هم فشرده می‌شوند و با یادآوریِ موضوعی، قطره اشکِ درشتی از گوشه‌ی چشمانم روان می‌شود. کم نیستند مادرانی که از غصه‌ی زندگیِ دخترشان سکته می‌کنند و پایانِ زندگی‌شان با آغازِ زندگیِ جدیدِ دخترشان همراه می‌شود؛ البته اگر بشود به روزهایی که دختران بعد از ازدواج‌های اجباری در پیش دارند، زندگی گفت. دست‌هایم موهای آشفته‌اش را نوازش می‌کنند و قلبم هنوز درگیرِ هضمِ این حجم از غم است. نمی‌دانم چه کاری می‌توانم برای غمِ چشمانِ او انجام دهم و حتی نمی‌دانم باید خدا را شاکر باشم که زندگیِ من دچارِ این قبیل طوفان‌ها نشده است، یا شاکی باشم که چرا یکی از بهترین دوستانم که از قضا قرار بود وکیلِ آینده‌ی این کشور باشد، این‌گونه در گردبادِ بدبختی گیر افتاده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000