صبحی که قرار بود نتایجِ کانکور اعلان شود، شور و هیجانِ عمیقی در وجودم برپا شده بود. دلم برق میزد و انگار خودم را در آغوش میگرفتم. شاید دلیلِ اینهمه هیجان این بود که بعد از مدتها تلاشِ خستگیناپذیر توانسته بودم به امتحان برسم، امتحانی که مدتی زیاد برایش زحمت کشیده بودم.
امتحان را دقیق یادم است. شبِ امتحان را تا ناوقت بیدار بودم و صبحِ آن روز، آفتاب هنوز هوای کابل را روشن نکرده بود که ساعتِ چهارِ صبح بیدار شدم تا کمی درسهایم را برای بارِ آخر مرور کنم؛ اما برق نداشتیم. چراغِ کمرنگِ تلفن روی استیکنوتهایی که بعضی فورمولها و نوتهای مهم را رویشان نوشته بودم روشن شده بود. آنها را چندین بار کار کردم؛ چون مضمونِ مورد علاقهام ریاضی بود، بیشتر روی فورمولهای ریاضی کار کردم و برای مضامینِ ساینسی وقتِ کافی نمانده بود، پس فقط نکتههای مهمش را نگاهی انداختم.
وقت خیلی سریع میگذشت. قرار بود ساعت ۹ امتحان برگزار شود و آن صبح تمامِ فکرم درگیرِ امتحان شده بود. صبحانهای سبک آماده کردم؛ اما به دلیلِ استرس و هیجان، راهِ گلویم بسته شده بود. فقط چند لقمه برداشتم، آماده شدم و به طرفِ محلِ امتحان حرکت کردم. دخترانِ زیادی آمده بودند. از چهرههایشان معلوم بود که هیجان و نگرانی دارند. با دوستانم کمی حلِ مشکل کردیم و من نفسِ عمیقی کشیدم تا کمی ذهنم را آرام سازم.
اول کمی استرس داشتم؛ ولی به یادِ حرفهای مادرم افتادم که همیشه میگفت: «از هیچچیز نترس و توکل به خدا کن.» من هم با یادِ آن جمله آرام شدم و شروع کردم به حلِ سؤالات. امتحان را با حسِ خوبی سپری کردم. دو انتخاب (طبِ عمومی و هنر) داشتم و از صحنِ امتحان بیرون آمدم. همه دربارهی اینکه سؤالات را چگونه حل کردهاند صحبت میکردند و انگار سؤالاتِ امتحان را با یکدیگر مقایسه میکردند. آن روز را هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم. از یک سو خوشحال بودم و از سوی دیگر استرسِ این را داشتم که نتیجه چگونه خواهد بود.
تقریباً یک هفته گذشت و من هر روز صفحات را چک میکردم تا ببينم چه وقت اعلام میکنند. صبحی که قرار بود نتایج اعلام شود، هیجان و شورِ بیشتری داشتیم. صبحِ آن روز در کنارِ خانوادهام منتظر بودم. با آیدیِ خود در سایت جستجو کردم و ناگهان یک جدول با اسم و نمرهی ۳۴۶ ظاهر شد. مادرم را در آغوش گرفتم. آغوشش بوی زحمت و تلاش میداد؛ چون این موفقیتِ کوچکِ من حاصلِ حمایتهای مادر و خانوادهام بود. مادرم تمامِ سختیها را میکشید تا من در امتحان موفق شوم. حسِ هیجان و خوشحالی آرامم نمیگذاشت؛ اما بیخبر از اینکه پشتِ این خوشحالی، غمی بزرگ پنهان شده است.
درسهای ما ادامه داشت و چند سمستر خوانده بودیم؛ اما کمکم آسمانِ کابل تاریک میشد. حسِ غمانگیزی تمامِ کوچههای کابل را پر کرده بود و کابل رنگ و بوی غریبی به خود میگرفت. سر و صدای شبانهی توپ و تفنگ دیگر جای قلم و کاغذ را گرفته بود. زندگی رنگِ تاریکی به خود گرفت و شهر اندوهی سنگین را تحمل میکرد. هر جایی حسِ دلگیری در خود داشت.
با این حال، تنها چیزی که زنده مانده بود، امید بود؛ امید به اینکه روزی همهچیز بهتر شود و امید به اینکه شاید مکاتب و پوهنتونها به روی دختران باز شوند؛ اما آن رویا هنوز به واقعیت تبدیل نشده است.
حدودِ پنج سال است که بدونِ حضورِ دختران امتحانِ کانکور گرفته میشود؛ اما امروز زخمی پنجساله در دلم تازه شد. چقدر درد دارد وقتی میبینی همهی صحبتها از کانکور است! بیاختیار و بیصدا اشکم روی گونههایم میریزد. سؤالی که هنوز به جوابش نرسیدهایم این است: چرا باید میانِ انسانها تبعیض باشد؟ چرا؟ آن زمان شور و هیجان بود؛ اما حالا آتشی از حسرت برپاست.
با تمامِ اینها، من بعد از چند سال دروازههای بسته، قلم و کتاب را بخشی از وجودِ خود قرار دادم و دنیای نوشتن را انتخاب کردم؛ چون فهمیدم با نوشتن میتوان هر دری را باز کرد. در هر واژه دنیایی از رویا پنهان است که میتوان آن رویا را به واقعیت مبدل ساخت. من مینویسم تا صدا شوم، تا با نوشتن، صدای قهرمانانِ سرزمینم خاموش نماند و شاید روزی این صدا به گوشِ جهان برسد.
درست است، اگر تمامِ دروازهها برای ما بسته باشند، دروازهی امید همیشه باز خواهد بود. به امیدِ روزی که همهی دختران با شور و شوق به راهروهای مکتب و پوهنتون برای آیندهشان قدم بردارند.
و اما این نوشته داستانِ دختری است که هنوز این حسِ قشنگ را نچشیده؛ اما به دلیلِ داشتنِ رویایی بزرگ، توانسته است با تصویرسازیِ ذهنی، رویایش را به واقعیت تبدیل کند؛ به امیدِ روزی که درهای علم بارِ دیگر به روی دخترانِ افغانستان گشوده شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه