انسانها تاریخ بسیار پرپیچ و خم و در عین حال کوتاهی دارند! نظر به مقالههای علمی و پژوهشهای انجامشده، زمین ادوار مختلفی را پشت سر گذاشته که تعداد آن را متغیر دانستهاند. ولی آنچه عیان است این است که در آن میان، تاریخ انسانها از جمله کوتاهترین دورههای روی زمین به شمار میرود. انسانها در نخستین روزهای زندگی خود روی زمین به شکار و استفاده از مواد غذایی طبیعی مشغول بودند و به بقا ادامه میدادند. به وجود آمدن هجاها و کلمات و در نهایت زبان، تغییر بزرگی در زندگی آنها رقم زد و زندگی اجتماعی را به سطح بالاتری ارتقا داد. به تدریج اجتماعها ساخته شد، شهرها رونق گرفت و تمدنها به میان آمدند.
باورهای اشتباه و خرافات نیز در محدودههای مختلفی از تاریخ، سرزمینهای بزرگ جهان را مدتی از رونق و شکوفایی باز داشتهاند که اسناد آن در کتب تاریخی موجود است. ولی به تدریج زمانی که بعد از جنگهای صلیبی علوم روز، علوم انسانی و روحانی به سرزمینهای دیگر نیز راه یافت، سرنوشت بشر دگرگون شد. انسانها شروع کردند به کشف منابع طلا و مصالح باارزش، چون طلا دیگر فقط ثروت نبود، بلکه قدرت بود. قدرت کشورها با مقدار طلایی که در خزانه آن دولت بود، اندازهگیری میشد. با استفاده از نیروی بحری (دریایی)، قارههای دیگر جهان را کشف کردند و صفحه جدیدی از تاریخ ورق زده شد. آن انسانهای غارنشین تبدیل به کسانی شدند از جنس تفکر، تعقل، رؤیاپردازی، نبوغ و ارتباط جمعی. همه اینها را مطرح کردم تا هدف وجود انسان و اهدافی را که برای هر فرد در بازههای زمانی مختلف تعریف میشد، در نظر بگیریم.
نخستین هدف انسانها، چیزی نبود جز بقا. تمام سختیهایی را که آن زمان به دوش میکشیدند فقط برای زنده ماندن و تولیدمثل بود. بعدها وقتی تمدنهای اولیه و زبان شکل گرفت، هدف بعدی برعلاوهی بقا، کسب قدرت بود. حتی اگر جامعهای پیدا میشد که هدفشان زندگی مسالمتآمیز باشد، در نبود قدرت، آنها جامعهای آسیبپذیر میبودند؛ پس بقا و قدرت، از اولین روزهای زندگی انسان تا کنون یک اصل و هدف برشمرد میشود.
به تدریج، ثروت، قدرت، بقا، کسب علم، کمالگرایی، پیشرفت شهرنشینی، استفاده از علم برای آسان ساختن کارها، پیشرفت دادن نحوه ارتباطات، تولید انرژی و مسایل دیگر جزو اهداف بشر بوده است و هنوز هم انسانها در صدد پیشرفت و ساختن راههای جدید و علوم جدید هستند.
از یکجایی به بعد انسان تصمیم گرفت به خود نیز بیندیشد. گرچه قبلاً به واسطهی علوم روحانی، خودشناسی و خداشناسی و همچنان ادبیات و فرهنگ، انسان در صدد کشف معنای خود، تسلی رنجها و ذهن آشفته خود و بیان نمودن چالشها و آرام کردن روح و روان خود بود؛ اما کمکم این تصمیم به شکل یک تصمیم جهانی رنگ و رو گرفت.
و اینگونه شد که امروز، حتی در یک ویدیوی وایرالشده، وقتی از کودکی پرسیدند: «وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی؟» جواب داد: «میخواهم خوشحال باشم!»
انسان امروز دیگر در صدد ثروت خیلی هنگفت نیست. امروز اگر انسان ثروت میخواهد، برای آن است که همراهان و عزیزان خود را حمایت مالی کرده بتواند و آنها را خوشحال نگه دارد. امروز اگر کسی به کلپ (باشگاه) ورزشی میرود یا یاد میگیرد چگونه درست و محکم سخن بگوید، به دنبال آن نیست که یک جمع بزرگی را زیر سلطه خود درآورد؛ بلکه میخواهد قدرتمند باشد تا از عزیزان و داشتههایش مراقبت کند.
همه این تلاشها امروز برای خوشحالی است، برای ذرهای امید و انگیزه مضاعف؛ ولی مثل هر موضوع دیگری، این موضوع هم با چالشهای خود روبروست.
درست است که خوشحال بودن عاملی است که ما را به زندگی امیدوار میکند و حال و هوا و انگیزهی ما را تقویت میسازد؛ اما خوشحال بودن تنها خاطره و تنها حسی نیست که ما انسانها داریم! هر احساس و هر چکیدهای از خاطرات و تصورات ذهنی ما، سرشار از بخشهای گوناگون و مزههای گوناگون است! حتی در روزی که به تفریح و میله (سیر و گردش) میرویم، تمام روز لذت نمیبریم! برای رسیدن به مقصد مجبوریم فضای درون موتر یا وسیله نقلیه را تحمل کنیم. وقتی به مقصد میرسیم، نخست با ترکیبی از هیجان و کمی هم خستگی راه، برنامهریزی میکنیم. در میانههای روز کمی استراحت میکنیم و در کنار آن، بعداً به عکس گرفتن و سرگرمی و بازیها میپردازیم. ممکن است برای به کرسی نشاندن خواسته خود کمی با بقیه بحث کنیم یا هم شکست بخوریم و نظریهی بقیه طرفداران بیشتری داشته باشد و انجام شود. هنگام برگشتن هم باید با دقت لوازم و وسایل خود را جمع کنیم و روانه منزل شویم. حتی یک روزی که به تفریح میرویم هم خود یک چرخ و فلکی از احساسات است! دیگر بماند که بقیه واقعات زندگی ما چقدر متفاوت و چندپهلو است.
این متن را ننوشتم تا کسی را به افسردگی تشویق کنم یا دل شما را از خوشحال بودن و حس خوب کدر ساخته باشم؛ بلکه هدف این نوشته این بود: خوشحالی زیباست زمانی که پشت آن رنج کشیدنی بوده باشد! غم هم زیباست زمانی که محبوب و عزیزی را از دست میدهی که کل عمر برایت خاطرات زیبا ساخته است؛ ولی همه اینها جزوی از زندگی است. نیازی نیست زمانی که دلت میخواهد کمی برای خودت باشی و خلوت کنی، حتماً خوشحال باشی یا حتماً نگران و ناامید باشی! طوری باش که دلت میخواهد، ولی فقط همان لحظه. زمانی که از آن بلندی غرورت یا از آن تاریکی افکارت بیرون آمدی، از اتفاقاتی که برایت سپری شده درس بگیر و ادامه بده. زندگی برای یک لحظهی از دست رفتهی من و تو منتظر نمیماند. بیا من و تو هم همیشه به زندگیمان ادامه بدهیم و نه در آینده و نه در گذشته گیر نمانیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه