رابطهی احمدشاه مسعود و مزاری در دوران جنگهای کابل، یکی از پیچیدهترین و معماگونهترین بخشهای قصهی این شهر است؛ رابطهای که اگر تنها با زبان جنگ، اتهام، اتحادهای مقطعی و موضعگیریهای رسمی خوانده شود، بخش مهمی از راز خود را پنهان نگه میدارد.
این رابطه در آغاز، نه با دشمنی شروع شد و نه با نفرت. در نخستین گامهای شکلگیری حزب وحدت، و در ائتلاف جبلالسراج، نشانههایی از امید، همسویی و امکان گشایش یک کاریدور بدیل دیده میشد؛ کاریدوری که میتوانست انحصار تاریخی قدرت را بشکند، بیآنکه خود به انحصاری تازه بدل شود.
در یادداشتهای پیشین گفتم که حزب وحدت، در نخستین مراحل تأسیس خود، هیأتی به ریاست محمد اکبری و عضویت اکبرخان نرگس به پنجشیر فرستاد تا با احمدشاه مسعود دربارهی همسویی ملیتهای محروم، رفع انحصار قومی قدرت و مشارکت در نظام سیاسی آینده گفتوگو کند. این حرکت نشان میداد که در ذهن رهبران حزب وحدت، مسعود تنها یک فرمانده نبود؛ میتوانست یکی از محورهای عبور افغانستان از انحصار کهنه به توازنی تازه باشد. وقتی جنرالهای شمال برای سقوط حکومت نجیب برای حزب وحدت نامه نوشتند و از این حزب کمک خواستند، باز هم پیش از هر اقدامی، مسعود در جریان قرار گرفت و در طرح جبلالسراج، در مقام رئیس شورای عالی جهادی، به رسمیت شناخته شد.
اما همان رابطهای که با امید آغاز شده بود، سرانجام به خونینترین فصلهای جنگ کابل انجامید. مسعود در مصاحبههای خود مزاری را اجیر و دستنشاندهی ایران میخواند که گویا میخواهد از غرب کابل جنوب لبنانی دیگر بسازد. مزاری نیز مسعود را به خیانت به پیمان جبلالسراج، انحصار قدرت و مسئولیت در جنگهای خونین کابل متهم میکرد.
در فاصلهی میان این دو تصویر، معمای اصلی شکل میگیرد: چگونه دو شخص که در آغاز میتوانستند بر محور شکستن انحصار تاریخی در کنار هم بایستند، به دو قطب جنگی بدل شدند که شهر را به میدان خون و بیاعتمادی کشاندند؟ آیا مشکل در شخصیت آنان بود؟ در جاهطلبی؟ در فشار اطرافیان؟ در مداخلهی قدرتهای بیرونی؟ یا در ساختار بیمار سیاست افغانستان که هر امکان گفتوگو را به میدان سوءظن و جنگ روایتها بدل میکند؟
***
رحمتالله بیژنپور، در روایتهای شفاهی خود با شیشه میدیا، در توصیف احمدشاه مسعود نخست به ویژگیای اشاره میکند که در بسیاری از گزارشها از قلم میافتد. او میگوید: «آمر صاحب مسعود شنوندهی بسیار خوب بود. یعنی طوری به شما گوش میکرد که فکر میکردید همین حالا غیر از گپهای من، به هیچ چیز دیگر فکر نمیکند.»
بیژنپور نمونهای مشخص را به یاد میآورد. فرماندهی به نام قاری از جلالآباد آمده بود و ادعا میکرد پنجصد تا ششصد نفر نیرو در اختیار دارد و از مسعود کمک میخواست. مسعود با آرامش و با طرح پرسشهای پیدرپی، شمار نیروهای او را از ششصد به شصت، از شصت به بیستوشش رساند و سرانجام گفت: «جان برادر، مجاهد نیستی، برو استاد ربانی را پیدا کن.» در حضور جمعی از فرهنگیان، قاری بیآنکه یک افغانی دریافت کند، از مجلس بیرون رفت. این روایت تنها نشانهی هوشیاری نظامی نیست؛ نشانهی همان گوشدادن متمرکزی است که اجازه نمیداد کسی با ادعا و آمار دروغین از برابر او بگذرد.
با اینحال، همین ویژگی پارادوکسی در دل خود داشت. مسعود در میدان نظامی شنوندهای دقیق بود؛ عدد را میشنید، دروغ را تشخیص میداد و واقعیت را از ادعا جدا میکرد. اما در میدان سیاست، همین دقت گاه به سودای کنترل بدل میشد. کسی که مطالبهای داشت، میخواست در تصمیم شریک باشد یا جمع را از سلطهی یک نظر واحد بیرون کند، با همان دقت سنجیده میشد و اغلب با همان قاطعیت کنار زده میشد. در رهبری ملی، درست شنیدن تنها به معنای تشخیص دروغ نیست؛ پذیرفتن حق دیگری نیز هست.
این تمایز برای فهم کابلِ سالهای ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳ اهمیت حیاتی دارد. مسعود شنیده بود که مزاری چه میخواهد؛ اما شنیدن لزوماً به معنای پذیرفتن حقانیت نیست. در میدان نظامی، شنیدن دقیق برای سرکوب ادعاهای کاذب به کار میرفت. در میدان سیاست، همین توانایی میتوانست به ابزار تأخیر، مدیریت و در نهایت طرد بدل شود. مزاری را میشنید؛ اما میتوانست نشنیده بگیرد. همین نشنیدهگرفتن بود که در ذهن مزاری به پرسشی بزرگتر بدل میشد: آیا مسعود ما را میبیند؟ آیا خواست ما برای او مشروع است؟
***
در گفتوگوی با بیژنپور، پرسشی در ذهنم جان گرفت که هنوز آن را یکی از کلیدهای فهم رابطهی مسعود و مزاری میدانم. از بیژنپور پرسیدم که «آیا استاد مزاری و احمدشاه مسعود هیچگاهی بهصورت مستقیم و رو در رو دیدار کرده بودند؟»
پاسخ نخست بیژنپور مثبت بود؛ اما وقتی با کنکاش بیشتر از مکان، زمان، محتوا و نشانهی روشن آن پرسیدم، پاسخش به مرز تردید رسید. میگفت: «به نظرم دیدند»، «عکسهایشان هست»، «در چند جا دوستم، استاد مزاری، آمر صاحب و… دیدند»؛ اما وقتی از مشخصات دیدار پرسیدم، چیزی قطعی پیش نگذاشت. برای من، همین تردید روزنهای شد برای تأملی بزرگتر.
اگر واقعاً ثابت شود که مسعود و مزاری، با همهی جنگها، پیامها، اتهامها، واسطهها و تصمیمهای خونین، هیچگاه در نشستی روشن و دوبهدو با هم سخن نگفتهاند، با یکی از تلخترین استعارههای تاریخ سیاسی افغانستان روبهرو میشویم: دشمنی در تاریکی.
پیش از این، در فرهنگ ما از «عاشقی در تاریکی» شنیده بودیم؛ استعارهای از دلدادگی بیچشمداشت، دلبستگی بیدیدار یا تعلقی که در غیاب تصویر نیز زنده میماند. اما دشمنی در تاریکی استعارهای تلخ و فاجعهبار است. یعنی دو طرف، پیش از آنکه یکدیگر را درست ببینند، از هم تصویری میسازند که واسطهها، تبلیغات، ترسها، سوءگزارشها و زخمها آن را شکل میدهند. سپس هر طرف نه با انسان واقعی روبهرو، بلکه با تصویری میجنگد که در ذهن خود از او ساخته است.
اگر مسعود و مزاری در روشنایی گفتوگو مینشستند، شاید اختلافشان از میان نمیرفت؛ اما تصویرهای تاریک و مسمومی که از یکدیگر ساخته بودند، میشکست. شاید درمییافتند که هر دو، با زبانهایی متفاوت، از بحران انحصار و آیندهی افغانستان سخن میگویند؛ هرچند راهحلهایشان و اعتمادهایشان از پیش زخم برداشته بود. اگر دو رهبر، که هر یک از درد تاریخی یک جامعه برخاسته بودند، حتی یکبار در فضایی روشن و بیواسطه با هم سخن نگفته باشند، این تنها تقصیر آن دو نیست؛ نشانهی شکست یک نظام فرهنگی و سیاسی بیمار است که بهجای گفتوگو، به واسطه پاداش میدهد و بهجای ساختن اعتماد، از تخریب تصویرها سود میبرد.
***
در بازخوانی این معما، چند احتمال در ذهنم شکل میگیرد. شاید مزاری حاضر نبود مسعود را بالاتر از «هیأت یک قوماندان» ببیند و ترجیح میداد رهبران با رهبران دیدار کنند. شاید مسعود ترجیح میداد از طریق واسطهها با حزب وحدت در تماس باشد، نه با مزاری که خواستهای بزرگ و مطالبات سیاسی مشخص داشت. شاید اطرافیان هر دو، آگاهانه یا ناآگاهانه، مانع چنین دیداری میشدند؛ زیرا هر گفتوگوی مستقیم، از قدرت و ضرورت واسطهها میکاست. شاید هم هر دو رهبر، در پس جنگ روایتها، دیدن چهرهی انسانی یکدیگر را دشوار یافته بودند.
تصور میکنم هر یک از این احتمالها بخشی از حقیقت را در خود دارد؛ اما در کنار هم، واقعیتی بزرگتر را آشکار میکنند: نظامی که در آن گفتوگوی مستقیم میان رهبران آنقدر دشوار است که حتی میان دو کسی که بیشترین تأثیر را بر سرنوشت یکدیگر داشتند، صورت نمیگیرد. در چنین نظامی، واسطهها به یک ضرورت بدل میشوند؛ نه برای پلزدن، بلکه برای فیلترکردن. با اینحال، هر فیلتر بخشی از واقعیت را میگیرد و بخشی از سوءتفاهم را باقی میگذارد.
***
بیژنپور زمینهی این شکست را از جایی عمیقتر توضیح میدهد: از ناتوانی مجاهدین در فهم دولت. او میگوید وقتی جریان چپ قدرت را به دست گرفت، با همهی خشونتها، بدنهی اداری دولت را بهکلی از هم نپاشاند. کارمندان و کادرهای میانی و ردههای پایین تا حد زیادی در جای خود باقی ماندند و دولت، بهعنوان دستگاه اداره، هرچند با سیاستی تازه، به کار ادامه داد. اما مجاهدین، وقتی وارد کابل شدند، با دولت مانند غنیمت برخورد کردند، نه مانند امانتی ملی.
بیژنپور بهتلخی میگوید: «انقلاب را شما انجام دادید، ولی حکومت تشکیلدادن، انقلاب ظریفتری است.» مجاهدین جنگ را برده بودند، اما نمیدانستند دولت را چگونه باید ساخت. آنان با منطق جبهه وارد شهر شدند؛ حال آنکه شهر اداره میخواست، قانون میخواست، نظم میخواست و مهمتر از همه، اعتماد میخواست. بهجای آنکه بپرسند چه کسی تجربه دارد و میتواند دستگاه حکومت را از فروپاشی نجات دهد، همهچیز به سهم، تنظیم و امتیاز فرو کاسته شد.
در روایت بیژنپور، قصهی مولوی سمیعالحق، وزیر صنایع خفیفه که بودجه را «بوجی پول» میپنداشت، تنها یک طنز اداری نیست؛ نماد یک ذهنیت است. وقتی بودجه، که سند صلاحیت، برنامه، مسئولیت و پاسخگویی است، در ذهن یک وزیر به بوجی پول تقلیل مییابد، روشن میشود که دولت به غنیمتخانه سقوط کرده است. در چنین فضایی، طبیعی بود که رابطهی مسعود و مزاری نیز به جای زبان دولتسازی و اعتماد، به زبان جنگ، سهم، نیرو و تهدید بلغزد.
***
بیژنپور ربانی را مردی نرم، آرام، خوشکلام و اهل تشریفات توصیف میکند؛ اما برای او دو مشکل اساسی برمیشمارد: «یک، خودش قاطع نبود. دو، همهی صلاحیت را نداشت.» این سخن برای فهم رابطهی مسعود و مزاری اهمیت بسیار دارد. نقطهی ثقل قدرت عملی، در بسیاری از موارد، در جای دیگری بود. بیژنپور تصریح میکند که بدون آگاهی احمدشاه مسعود، اقدام اجرایی در دولت دشوار بود. مسعود «محصول انقلاب» و «فاتح میدان» بود و بسیاری از سیاستها از او عبور میکرد.
بیژنپور در توضیح پارادوکس مرکزی این وضعیت، جملهای میگوید که شاید بهترین خلاصهی سه سال جنگ کابل باشد: «همهی امور تماماً به شخص احمدشاه مسعود خلاصه میشود. شخص احمدشاه مسعود همهکارهی شورای نظار، شورای نظار همهکارهی جمعیت اسلامی، جمعیت اسلامی همهکارهی دولت اسلامی؛ ولی هیچکدام اینها توان آن چیزی را که در دوران انتقال قدرت در افغانستان دارند، در خود نمیبینند.» این زنجیرهی تمرکز در میدان نظامی قدرت بود؛ اما در میدان دولتسازی، همین تمرکز میتوانست به مانع بدل شود. دولت مدرن از توزیع قدرت شکل میگیرد، نه از تمرکز آن.
از همینجا، یکی از پیچیدگیهای رابطهی مزاری با دولت روشن میشود. مزاری در سخنان خود بیشتر ربانی را مخاطب قرار میداد؛ زیرا ربانی رئیس دولت بود و مسئولیت رسمی داشت. اما در پشت صحنه، مسعود را نیز میدید؛ نه فقط بهعنوان وزیر دفاع، بلکه بهعنوان کسی که بسیاری از تصمیمهای عملی بدون او ممکن نبود. این دوگانگی، اعتماد را دشوارتر میساخت. طرف رسمی دولت ربانی بود؛ اما طرف واقعی بسیاری از تصمیمها مسعود. در چنین وضعی، اگر گفتوگوی مستقیم میان مزاری و مسعود شکل نمیگرفت، همهچیز ناگزیر از میان واسطهها عبور میکرد و هر واسطه، آگاهانه یا ناآگاهانه، بخشی از پیام را تغییر میداد.
***
بیژنپور از طرح جبلالسراج بهعنوان آنچه میتوانست آغاز یک کاریدور بدیل باشد سخن میگوید. طبق روایت او، در طرح جبلالسراج بحث بر سر شورایی بود که باید محور تشکیل دولت انتقالی قرار میگرفت. در این طرح، احمدشاه مسعود بهعنوان رئیس ائتلاف در نظر گرفته میشد و کسانی چون مزاری، دوستم، سید منصور نادری و نمایندگان دیگر جریانها در کنار او قرار میگرفتند. هدف اصلی این بود که کابل با جنگ تصرف نشود، نظام اداری و امنیتی فرو نپاشد و رهبران مجاهدین تنها رأس نظام را تحویل بگیرند، بیآنکه بدنهی دولت سقوط کند.
طرح جبلالسراج میتوانست نقطهای باشد که انحصار پشتون شکسته شود، بیآنکه انحصاری تازه شکل گیرد. میتوانست جایی باشد که هزاره، تاجیک، ازبیک، اسماعیلی، تکنوکرات و رهبران جهادی، بهجای حذف یکدیگر، بر سر انتقالی مسئولانه توافق کنند. اما به روایت بیژنپور، وقتی کار به دست مسعود افتاد، آن شورا عملاً کنار زده شد. شورای جهادی پیشاور وارد شد و مسعود از آدرس وضعیت نظامی و جمعیت اسلامی عمل کرد. حزب وحدت درست از همین نقطه احساس کرد به صداقت و اعتمادش خیانت شده است.
از نگاه مزاری، قرار این نبود که یک انحصار تاریخی شکسته شود تا انحصاری تازه جای آن را بگیرد. قرار نبود نیروهای حزب وحدت از ورود به کابل باز داشته شوند، اما دیگران شهر را بهتنهایی تصرف کنند. مزاری بعدها بارها بر این نکته تأکید کرد که: «ما قرار نداشتیم حکومت انحصاری تشکیل کنیم و پشتونها را حذف کنیم. قرار ما این بود که انحصار پشتون را بشکنیم.» این تفاوت بنیادی است. شکستن انحصار با ساختن انحصاری تازه یکسان نیست. کاریدور بدیل، اگر واقعاً بدیل باشد، نباید تنها گذرگاه یک گروه به قدرت باشد؛ باید مسیر ورود همهی حذفشدگان به متن تصمیمگیری را باز کند.
اعتماد از همین نقطه شکست. اعتمادی که در آغاز میان حزب وحدت و مسعود شکل گرفته بود، در کابل به سوءظن بدل شد. مزاری احساس کرد که مسعود ائتلاف جبلالسراج را به نردبان ورود خود به کابل تبدیل کرد، اما وقتی نوبت به تقسیم واقعی قدرت رسید، نیروهای دیگر را کنار زد. مسعود شاید از زاویهی خود میدید که او ستون اصلی سقوط حکومت بوده و حق دارد نظم تازه را تعیین کند. این دو تصویر، اگر در گفتوگویی مستقیم روشن نمیشد، ناگزیر به جنگ روایتها میانجامید و چنین شد.
بیژنپور از یک سند تاریخی یاد میکند که نشان میدهد ظرفیت گفتوگو در اوایل ۱۳۷۱ هنوز وجود داشت. گروههایی از فرهنگیان، روشنفکران و شخصیتهای مستقل کوشیدند میان حزب وحدت و شورای نظار پل بزنند. در چند نشست، هر دو طرف حاضر به شنیدن شدند. اما این فرصتها اغلب در میانهی یک جنگ تازه خاموش میشدند. هر دور درگیری مسلحانه، بخشی از سرمایهی اعتماد نوپا را میسوزاند. در نتیجه، وقتی آتشبس برقرار میشد، طرفین نه از پایگاه اعتماد، بلکه از پایگاه خستگی موقت به میز مینشستند و خستگی موقت، بنیان پایدار گفتوگو نیست.
***
در اینجا میخواهم لینز نگاه سید رحمتالله مرتضوی را نیز در قالب داخل کنم. سید مرتضوی در «قصههای زندگی» خود مینویسد که پس از دیدار با مزاری، نزد احمدشاه مسعود رفت و از او خواست با مزاری ملاقات کند. مزاری این دیدار را به حضور دوستم مشروط کرده بود. پاسخ مسعود، در روایت مرتضوی، روشن و صریح بود: «هرگز جنبش را به عنوان یک حزب سیاسی به رسمیت نمیشناسم. دوستم یک ملیشه است. به هیچ عنوان به مصلحت نیست که در عرض رهبران جهادی مطرح گردد. تلاش میکنم که نیروهای ملیشهی دوستمی را در وزارت دفاع ملی جذب نمایم.»
این سخن، یکی از کلیدهای اصلی فهم اختلاف مزاری و مسعود است. مسعود شاید حاضر بود با مزاری بهعنوان رهبر حزب وحدت دیدار کند؛ اما حاضر نبود دوستم را در مقام رهبر یک جریان سیاسی بپذیرد. میخواست واقعیت نظامی جنبش را به خدمت بگیرد، اما هویت سیاسیاش را به رسمیت نشناسد. مزاری درست در برابر همین منطق ایستاده بود؛ جنبش را نمایندهی یک واقعیت اجتماعی و سیاسی میدانست. اگر ازبیکها بخشی از جامعهی افغانستاناند، چگونه میتوان نیرویشان را جذب کرد، اما هویت سیاسیشان را حذف نمود؟
مسعود در پاسخ مرتضوی گفت: «اینقدر آقای مزاری از دوستم حمایت میکند که حتی منافع حزب وحدت را قربانی منافع دوستم نموده است.» مرتضوی نیز به مسعود گفت: «شما و آقای مزاری اینقدر از دوستی طبیعی دم میزدید، به عقیدهی من شعاری بیش نبوده است. عمل شما مخالف شعار شماست.» در این گفتوگو، دو نگاه متفاوت در برابر هم قرار میگیرد: مسعود میخواست میدان را در چارچوب فرماندهی خود نظم دهد و مزاری میخواست قانون بازی تغییر کند و همهی واقعیتهای حذفشده به رسمیت شناخته شوند. این تفاوت، تنها اختلافی تاکتیکی نبود؛ اختلافی پارادایمی بود.
***
بیژنپور در توصیف گروه میانجیگری که خودش نیز عضو آن بود، تصویری به دست میدهد که پایگاه فکری این گروه را روشن میسازد. آنان نه نمایندهی یک تنظیم بودند، نه حامل امتیازی برای یک طرف. میخواستند از موضع «یک جریان پیوسته، روادار، متحد و متشکل» سخن بگویند تا دولتسازی آسانتر شود و زمینهی مشارکت اقوام فراهم آید. آنان با ربانی دیدار کردند، با مسعود وصل شدند، به غرب کابل رفتند، با مزاری نشستند و تلاش کردند سوءتفاهمها را به گفتوگو تبدیل کنند.
یکی از لحظههای گویای این میانجیگری، ماجرای شیوهی خطابکردن رهبران است. در غرب کابل، وقتی بیژنپور از مسعود با عنوان «آمر صاحب» یاد میکرد، کسانی برمیآشفتند که چرا از دشمن با احترام نام میبرد. بیژنپور پاسخ میداد: «ما میانجی هستیم و این وظیفهی ماست. ادبیاتمان را باید حفظ کنیم. ما حق نداریم که در آنجا از استاد مزاری به کاهش سخن بگوییم و در اینجا برعکس از مسعود.» این جمله درسی است که هر میانجی باید در ذهن داشته باشد. اگر میانجی زبان خود را به زبان نفرت یکی از طرفها بسپارد، دیگر میانجی نیست؛ به ابزار جنگ تبدیل میشود.
با اینحال، گروه بیژنپور و همراهان او مانند داکتر جمال و ترجمان خالد و قاضی مستضعف نمونهای نادر از میانجیگری صادق بود. آنان در روزهایی کار میکردند که جنگ هر ساعت قربانی میگرفت، اعتماد هر روز فرسودهتر میشد و هر پیام در مسیر از فرستنده به گیرنده، در لایهای از سوءظن فیلتر میشد. در چنین شرایطی، پایبندی به زبان محترمانه و بیطرفانه، خود نوعی شجاعت بود. شاید اگر صدها گروه چنین میبودند، سرنوشت کابل متفاوت میشد. اما یک گروه کوچک، هرچند صادق و فرهیخته، نمیتواند خلاء ناشی از نبود گفتوگوی مستقیم رهبران را پر کند.
با اینحال، باید فرق گذاشت میان واسطههایی که پل میسازند و واسطههایی که دیوار میکشند. تاریخ کابل پر از کسانی بود که زیر نام مشاور، میانجی یا دلسوز، پیامها را ناقص انتقال میدادند، اختلافها را بزرگ میکردند و از ادامهی دشمنی سود میبردند. نتیجه در همهی موارد یکی بود: دو رهبر در اتاقهای جداگانه مینشستند و از پشت تصویرهای مسموم به یکدیگر مینگریستند.
***
بیژنپور از «بم» سیاست آن دوران سخن میگوید؛ نه بمب، بلکه «ب م م»: «ب» برای برهانالدین ربانی و دو «م» برای مزاری و مسعود. این سه شخصیت، سه محور اصلی تصمیم سیاسی و نظامی کابل بودند. اما بیژنپور به نکتهای اشاره میکند که برای فهم این معما کلیدی است: در میان این سه نفر، مسعود با ربانی دیدار داشت، مزاری با ربانی دیدار داشت، مزاری با دوستم و حتی با حکمتیار دیدار داشت، مسعود با حکمتیار دیدار داشت؛ اما «مسعود و مزاری هیچگاهی رویارو با هم ننشستند که صحبت خودشان را مستقیم خودشان گفته باشند.» اگر این حرف درست باشد، یکی از عجیبترین معماهای تاریخ سیاسی افغانستان اینجاست: خطرناکترین و خونینترین رقابت، میان دو کسی بود که هرگز در روشنایی یک اتاق با هم ننشستند.
بیژنپور میافزاید: «دو آدمی که به اصطلاح همان بم اساسی سیاست را تشکیل میدهند، آیا همین بحث بم صورت گرفته؟» و پاسخ، بر اساس تمام شواهدی که او جمعآوری کرده، احتمالاً خیر است. در حالی که ربانی با مزاری در اتاقها نشسته بود، در حالی که حتی حکمتیار با مسعود دیدار داشت، دو نیروی اصلی بحران از هم جدا ماندند. واسطهها میانشان میچرخیدند، پیامها عبور میکردند، شرطها رد و بدل میشدند؛ اما دو انسانی که در یک جنگ به هم گره خورده بودند، چهرهی واقعی هم را ندیدند.
***
بیژنپور در توصیف مزاری میگوید: «آدم بسیار آرام، آدم بسیار سادهزیست، آدم بسیار صمیمی، ولی آدم شجاعی است.» این توصیف با تصویری که در تبلیغات مخالفان از مزاری ساخته میشد فاصلهی عمیق دارد. کسانی او را «سطنگ» و «سرتمبه» میخواندند؛ اما بیژنپور میگوید چنین چیزی در او ندیده است. یکی از قصههای صمیمی آن دوران، ماجرای کلهوپاچه است. روزی که گلولهی توپ به خانهی داکتر صادق مدبر اصابت کرد و همه در میان گردوخاک گم شدند، مزاری نیز غرق خاک بود. در همان حال، با آرامش خاص خود گفت: «میبینی وطندارت به ما روادار نیست که یک کلهوپاچه را بخوریم.» این سخن، از زبان کسی که زیر آتش توپ نشسته بود، تنها یک شوخی نبود؛ نشانهی استواری درونی بود که حتی در تلخترین لحظهها، انسانبودن از میان نمیرفت.
بیژنپور در مقایسهی این دو رهبر، جملهای دارد که برای فهم رابطهی آنان کلیدی است: «آن دو آدم از نظر شخصیتی در یکسری از نشانهها و علامتهای مشترک، شباهتها و وجوهاتی داشتند که به دو آدم پیامبرگونه در تبار خودش، در مردم خودش نزدیک بودند.» هر دو در میان نیروهای خود نقشی محوری داشتند، هر دو با کسانی که با آنان کار میکردند پیوندی عمیق یافته بودند و هر دو به شیوهای از رهبری تعلق داشتند که تنها با مقام رسمی تعریف نمیشد. اما این شباهت چرا به همدلی و تفاهم نینجامید؟ شاید به این دلیل که هر دو در میدانهای جداگانه، برای مردم خود چهرههایی پیامبرگونه شده بودند؛ میدانهایی که برای ساختن یک افغانستان واحد ناگزیر بودند با حقیقت یکدیگر روبهرو شوند.
یکی از مهمترین تفاوتهای این دو رهبر، در شیوهی ارتباط با مردم بود. بیژنپور میگوید مزاری از یک سخنرانی تا سخنرانی دیگر، تحولات را مو به مو برای مردم توضیح میداد: جنگ، صلح، پیامها، گفتوگوهای سیاسی. در سوی دیگر، چنین توضیح روشنی وجود نداشت. ربانی بیشتر سخنان عمومی و نمادین میگفت. مسعود نیز در موارد خاص و معمولاً کوتاه سخن میگفت؛ اما سیاست جنگ با حزب وحدت و غرب کابل هرگز برای مردم توضیح داده نمیشد. در نتیجه، جنگ در ابهام پیش میرفت. مردم دقیقاً نمیدانستند چرا میجنگند، اختلاف بر سر چیست، چه چیزی مطالبه شده و چه چیزی رد شده است. ابهام، بیاعتمادی را تغذیه میکند و بیاعتمادی، جنگ را طولانیتر میسازد. این، تفاوت میان فرماندهی و رهبری است: فرمانده میتواند دستور بدهد؛ اما رهبر باید معنا بسازد.
***
در گفتوگو با بیژنپور، یکی از گویاترین صحنهها دیدار صدیق چکری با مزاری در علوم اجتماعی است که در حین روایتهای بیژنپور یادآوری شد. راوی اصلی این روایت داکتر شاهجهان است که یکی از اعضای هیأت در کنار چکری بوده است. طبق گفتهی او، چکری با مجموعهای از پیشنهادها آمده بود: این مقدار کرسی، این میزان امتیاز؛ بیا با دولت یکجا شو. مزاری در پاسخ گفت: «این امتیازها برای ما که یک حزب هستیم، خیلی زیاد است. آقای ربانی با این حاتمبخشی خود به کی میتواند برسد؟ … اما سوال من این است که آقای ربانی چند یکهی ملک است و خود را چه احساس میکند که مثلاً برای دیگران کرسی و سهم توزیع میکند؟» این سخن، در ظاهر تند است؛ اما در دل خود پرسشی مشروع دارد: اگر این ملک مشترک است، چرا یک طرف میدهد و از طرف دیگر توقع دارد که بگیرد؟
بیژنپور در تحلیل این وضعیت میگوید: «مطالبات استاد مزاری برای مسعود سنگین بود. سنگین نه از حیثی که چیز زیادی میخواست؛ سنگین از حیث اینکه میخواست.» سپس ریشهی اختلاف را با صراحت توضیح میدهد: «آقای اکبری خواست نداشت. آقایان دیگر خواست نداشتند. استاد سیاف خواست نداشت و اگر داشت، احساس نمیشد که او خواست دارد، چون از پایگاه خودشان بود. پیشنهاد همباوری را درک نمیکنید که چیزی اضافی است. ولی یک کس دیگری که تنوع دارد و پیشنهاد میکند که ما در تصمیمگیری باشیم، در امنیتسازی ما باید باشیم، در اردوسازی ما باید باشیم، در تشکیل نظام ما باید باشیم… این «ما باشیم» یک نوع شریکساختن بود. احساس سنگینی برای احمدشاه مسعود این بود که: تو فقط همینجا به حیث رهبر بیا، در همان بالا بنشین و کارها را بگذار که من جور کنم.»
این سخن نشان میدهد که مسعود اصل حضور دیگران را میپذیرفت، اما تعریف مشارکت را خود بر عهده میگرفت. مزاری دقیقاً در برابر همین منطق ایستاده بود: ما نمیخواهیم تعیین شویم؛ میخواهیم در تعیین شریک باشیم. فاصلهی میان «بودن در تصمیم» و «بودن به تصمیم دیگری»، شکاف اصلی بود؛ شکافی که هیچ میانجی نتوانست آن را پر کند.
***
رابطهی مسعود و مزاری را باید در پرتو دو زبان سیاسی نیز خواند. حزب وحدت، بهویژه در دوران مزاری، از سالهای ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ به بعد بهتدریج پارادوکس زبان سیاسی خود را حل کرد. بحث هزاره، حق هزاره، سرنوشت هزاره، رسمیت مذهب شیعه و مشارکت اقوام وارد ادبیات رسمی حزب شد. مزاری توانست زبان هویت را با زبان حق و عدالت پیوند بزند. برای او، طرح مسألهی هزاره ضد اسلام نبود؛ بخشی از عدالت بود. طرح حق اقوام ضد وحدت ملی نبود؛ شرط واقعی شکلگیری وحدت ملی بود.
در جناح جمعیت اسلامی، به روایت بیژنپور، این پارادوکس تا پایان حل نشد. جمعیت اسلامی در عمل سیاستی تاجیکی داشت؛ اما این واقعیت هیچگاه به پیام و زبان روشن حقوقی و سیاسی تبدیل نشد. همواره زیر چتر اسلام، جهاد، وحدت ملی و ادبیات عمومی پنهان ماند. به همین دلیل، در میان تاجیکها نیز به گفتمانی صریح بدل نشد و زخم آن از استتار بیرون نیامد. مزاری، در این معنا، معما را به زبان آورد و باز کرد؛ مسعود بیشتر با معما زیست. شاید بیم داشت که زبان قومی او را از افق رهبری ملی فروتر بیاورد. اما راه رهبری ملی همیشه از انکار پایگاه واقعی نمیگذرد؛ گاه از صداقت با آن و سپس عبور عادلانه از آن میگذرد.
***
بیژنپور وقتی از افشار سخن میگوید، از قصهای میگوید که هنوز هم برای تاجیکها زخمی ناگفته است. حادثهی افشار تکانهای بود که زبان غرب کابل را از سکوت به صراحت تبدیل کرد. پیش از افشار، حزب وحدت هنوز با یک پارادوکس زبانی دستوپنجه نرم میکرد. بعد از افشار، مزاری با صراحت بیشتر گفت که هزارهبودن جرم نیست و مردم پشت این زبان ایستادند نه از سر فرمان، بلکه از سر زخمی که در پیش روی خود میدیدند.
در عین حال، بیژنپور از افشار تأملی شجاعانه نیز دارد: «اگر ـ گفتهی مردم، صد کوه سیاه در میان ـ من به جای احمد مسعود میبودم، میآمدم در حضور نیروهای وحدت و نیروهای جمعیت، در یک نشست بسیار زیاد خودمانی از جا بلند میشدم و میگفتم: من از آدرس آغاز جنگها، به شمول جنگ افشار، جنگ چنداول، جنگ غرب کابل، به اندازهی جنگها معذرتخواهی میکنم.» این جمله، از کسی که در آن دوران میانجی بود، یکی از شجاعانهترین اعترافاتی است که دربارهی جنگ کابل شنیدهام.
بیژنپور در ادامه میافزاید: «باورم این است که حتا اگر احمدشاه مسعود باقی میماند، ناچار به این بود که در این رابطه خود را تصحیح کند؛ یعنی همان معذرتخواهی را او با فرزانگی خودش انجام میداد.» این ایمان به توانایی رشد مسعود، در کنار اعتراف به شکست تاریخی، نشان میدهد که بیژنپور نه به دنبال محکومکردن است و نه به دنبال تطهیر؛ به دنبال فهمیدن است. همان کاری که یادداشتهای «اعتماد» نیز از آن مسیر میرود.
این پرسش روی دیگری هم دارد: اگر مزاری زنده میماند، آیا او و مسعود میتوانستند در یک کاریدور بدیل واقعی در کنار هم بایستند؟ اگر آن گفتوگوی مستقیمی که هرگز صورت نگرفت، سرانجام شکل میگرفت، آیا آن دو میتوانستند زبان مشترکی برای اعتماد پیدا کنند؟ این پرسشها دیگر پاسخ قطعی ندارند؛ اما پرسیدنشان مهم است. هر نسل باید از خود بپرسد: اعتماد در کجای مسیر شکست؟ و آیا میتوانست نشکند؟
***
اگر رابطهی مسعود و مزاری را در قابی بزرگتر بنگریم، سه سطح در آن آشکار میشود. سطح نخست، سطح سیاسی و نظامی است: ائتلاف، ورود به کابل، کنترل نیروها، وزارت دفاع و جنگهای غرب کابل. در این سطح، مسعود فرماندهای نیرومند است که میخواهد نظم نظامی را زیر چتر فرماندهی خود مهار کند. مزاری رهبر جامعهای است که میخواهد نیرو و هویت سیاسی آن در ساختار تصمیمگیری به رسمیت شناخته شود. نزاع بر سر این است که «نظم» چگونه باید ساخته شود: از بالا و از راه جذب نیروها، یا از مسیر بهرسمیتشناختن شرکای واقعی قدرت؟
سطح دوم، سطح گفتمانی است. مسعود و جمعیت اسلامی از زبان جهاد، اسلام و وحدت ملی سخن میگویند؛ اما مسألهی قوم، هویت و مشارکت را بهروشنی بیان نمیکنند. مزاری از حق هزاره، مشارکت اقوام، رسمیت مذهب و عدالت سخن میگوید. نزاع بر سر این است که آیا میتوان افغانستان را بدون نامبردن از زخمهای واقعی آن ساخت یا نه. پاسخ مزاری منفی است: زخم باید نام داشته باشد تا درمان شود. زبان مبهم میتواند زخم را پنهان کند، اما نمیتواند آن را درمان کند.
سطح سوم، سطح روانی و نمادین است. مسعود در ذهن حزب وحدت به چهرهی فرماندهی فاتح و انحصارگر بدل میشود؛ مزاری در ذهن شورای نظار بهصورت رهبری لجوج و ایرانمحور تصویر میگردد. در این سطح، جنگ تنها با گلوله پیش نمیرود؛ تصویرها نیز میجنگند. هر طرف، تصویری از دیگری را به مردم خود منتقل میکند و مردم، بهجای مواجهه با چهرهی واقعی طرف مقابل، با سایهای میجنگند که تبلیغات و سوءظن ساختهاند.
بیژنپور در یکی از بزرگترین تراژدیهای آن دوران میگوید: «جنگ کس دیگری را میجنگیدند.» هزاره و تاجیک، هر دو، از تاریخ انحصار زخم خورده بودند و هر دو میتوانستند ستونهای توازنی تازه باشند؛ اما کسانی که باید در کنار هم علیه انحصار میایستادند، در کوچههای کابل روبهروی یکدیگر قرار گرفتند.
این وضعیت تنها به کابل دههی هفتاد محدود نمیماند. در هر جامعهای که گروههای تاریخاً محروم با یکدیگر رقیب میشوند، بهجای آنکه در برابر سازوکار حذف کنار هم بایستند، ساختار قدرت از این رقابت سود میبرد. بیژنپور در جملهای که گویی درس تاریخ است میگوید: کسانی که باید با هم بودند، با هم درگیر شدند و کسانی که از این درگیری سود میبردند، خاموش در کنار نشستند. این تکرارپذیری تاریخی است که فهمیدن رابطهی مسعود و مزاری را برای نسل ما ضروری میسازد؛ نه برای بازتولید دشمنی، بلکه برای شکستن الگوی آن.
***
امروز، وقتی از فاصلهی سالها به این رابطه نگاه میکنم، بیش از آنکه به داوری شتابزده برسم، به یک درس میرسم: اعتماد بدون گفتوگوی مستقیم ساخته نمیشود. واسطهها لازماند؛ اما اگر جای گفتوگوی اصلی را بگیرند، خطرناک میشوند. پیامها ضروریاند؛ اما اگر چهرهها یکدیگر را نبینند، هر پیام در ذهنیتهای پیشین حل میشود. صلح از قاب عکس نمیآید؛ از زحمت شنیدن میآید.
بیژنپور و همراهانش بارها به مسعود گفته بودند: «این جنگ دولت نمیسازد. همین جنگ به شکست دولت خواهد انجامید. به خاطر اینکه دولت کار خودش را گذاشته، خود را در بین خود مصروف کرده و دشمنان هم از یک نقطهی دیگر آغاز کرده و به طرفتان میآید.» این هشدار نه از سر دشمنی با مسعود، بلکه از سر دیدن چیزی بود که میانجی از بیرون میدید و صاحب میدان در درون آن نمیتوانست ببیند. جنگ منطق خاص خود را دارد: هرچه بیشتر در آن فرو میروی، هر جنگ تازه بخشی از مشروعیت دولت را میفرساید.
بیژنپور در جمعبندی تصویر احمدشاه مسعود میگوید: «احمدشاه مسعود شایستگیهای بسیاری داشت و سزاوار این بود که اگر ما از آن جنگها برحذرش میکردیم، بهصورت بدیهی و طبیعی باید در این سرزمین رهبر میشد.» این سخن، داوری نهایی شاهدی صادق است؛ کسی که نه مداح یکطرفه است و نه بدخواه. بزرگی نظامی مسعود، جذبهی شخصیتی او و تواناییاش در برانگیختن وفاداری، همه واقعیت داشت. اما همین بزرگی، در نقطهای حساس، به کورنقطهی او بدل شد. جنگ را میتوان با فرماندهی پیش برد؛ اما دولت را نمیتوان تنها با فرماندهی ساخت. دولت به شنیدن، شریکساختن و پذیرش واقعیتهای ناهموار اجتماعی نیاز دارد.
رابطهی مسعود و مزاری معمایی است که هنوز به پایان نرسیده است. شاید پاسخ قطعی نداشته باشیم که آیا آن دو هیچگاه در خلوتی روشن با هم نشستهاند یا نه. اما میدانیم که اگر چنین گفتوگویی صورت گرفته باشد، اثر تاریخی آن در جلوگیری از جنگ دیده نشد و اگر صورت نگرفته باشد، نبودنش خود یکی از بزرگترین فقدانهای تاریخ ماست.
در هر دو صورت، درس یکی است: جامعهای که گفتوگوی مستقیم رهبرانش را با رفتوآمد واسطههای مسموم جایگزین کند، دیر یا زود در تاریکی با تصویرهایی میجنگد که خود از دیگری ساخته است.
نسل ما، اگر بخواهد از تاریخ دههی هفتاد چیزی بیاموزد، باید از همینجا آغاز کند: دشمنی در تاریکی را پایان دهد. باید جرأت کند روایتهای خود را کنار هم بگذارد؛ نه برای مسابقهی قربانیبودن، بلکه برای فهمیدن. باید بپرسد چه کسانی میان ما دیوار ساختند، چه تصویرهایی از یکدیگر آفریدیم و چگونه میتوانیم کاریدور بدیلی بسازیم که اینبار واقعاً همه را از خود عبور دهد.
«اعتماد» در این یادداشتها تنها نام یک احساس نیست؛ نام یک تمرین تاریخی است: تمرین دیدن دیگری، بیآنکه زخم خود را انکار کنیم؛ تمرین گفتن حقیقت، بیآنکه پل گفتوگو را بسوزانیم و تمرین دفاع از حق خود، بیآنکه انسانیت دیگری را حذف کنیم. مزاری در بهترین لحظههای رهبری خود همین راه را نشان داد: از حق خود بگو، از زخم خود بگو، اما قانون بازی کاپیتول را تکرار نکن. ناحیهی خود را بیدار کن، اما ناحیهی دیگر را به دشمنی ابدی بدل نساز.
در جنگل سوختهی کابل، مسعود و مزاری میتوانستند دو سوی پلی باشند که افغانستان را از انحصار کهنه به مشارکتی تازه میرساند. اما آن پل لرزان ماند؛ میانجیهای صادق اندک بودند، واسطههای مسموم فزونی گرفتند و کاپیتولهای داخلی و بیرونی از شکافها سود بردند. این یادداشت، که از آخرین یادداشتهای فصل دوم «آرامش قبل از توفان» است، به همین معما اختصاص یافته است. هدف این نیست که پس از سی و پنج سال زخم کهنهای را تازه کنم؛ بلکه این است که شاید از دل این زخم، درسی برای اعتماد بیرون آید. زیرا آیندهی ما، اگر آیندهای باشد، از آشتی در روشنایی میگذرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه