وقتی اولین بار این جمله را شنیدم، بسیار به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم چرا هر وقت در یک کشور مشکلی جور میشود، بیشتر از همه دخترها سختی میکشند؟ شاید آنها هیچ نقشی در تصمیمهای بزرگ نداشته باشند؛ اما آخرش زندگی خودشان تغییر میکند. از همان روز تصمیم گرفتم اگر دربارهی این جمله بنویسم، قصهی یک دختر را تعریف کنم که شاید شبیه هزاران دختر دیگر باشد.
اسم او مریم است. مریم هر صبح زود از خواب بیدار میشد، لباس مکتب خود را میپوشید و کتابهایش را با شوق داخل بَیک میگذاشت. وقتی به مکتب میرسید، همیشه لبخند روی صورتش بود. استادها از او راضی بودند؛ چون همیشه درسهایش را خوب میخواند. مریم آرزو داشت یک روز داکتر شود و به مردم کشورش کمک کند. هر وقت از آیندهاش میپرسیدند، میگفت: «من میخواهم کسی باشم که مردم به وجودم افتخار کنند.»
بعد از مکتب به خانه میرفت و به مادرش کمک میکرد. وقتی کارهای خانه تمام میشد، دوباره کتابهایش را باز میکرد و درس میخواند. پدرش همیشه میگفت اگر زحمت بکشی، به آرزویت میرسی. مریم هم همین حرف را باور داشت و هیچ وقت از تلاش خسته نمیشد.
اما یک روز همه چیز تغییر کرد. وقتی به مکتب رسید، دروازه بسته بود. اول فکر کرد شاید فقط امروز رخصتی باشد؛ اما روزهای بعد هم همانطور گذشت. کمکم فهمید که دیگر نمیتواند به مکتب برود. آن روز با چشمان پر از اشک به خانه برگشت. کتابهایش را روی الماری گذاشت و برای اولین بار احساس کرد که آرزوهایش از او دور شده است.
از آن روز، هر صبح وقتی از خواب بیدار میشد، ناخودآگاه به طرف بَیک خود نگاه میکرد. دلش میخواست دوباره لباس مکتب را بپوشد و کنار دوستهایش بنشیند. گاهی کتابهایش را باز میکرد و چند صفحه میخواند تا چیزهایی را که یاد گرفته بود فراموش نکند. مادرش همیشه میگفت: «امیدت را از دست نده، شاید یک روز همه چیز تغییر کند.»
من فکر میکنم قصهی مریم فقط قصه یک دختر نیست؛ بلکه قصه هزاران دختری است که آرزو داشتند. یکی میخواست معلم شود، یکی انجینر، یکی خبرنگار و یکی هم داکتر. اما بسیاری از آنها نتوانستند راهی را که دوست داشتند ادامه دهند. آنها نه جنگ را شروع کردند و نه تصمیمهای بزرگ گرفتند؛ فقط میخواستند درس بخوانند و آینده خوبی داشته باشند.
وقتی میگوییم «وطن را مردان فروختند»، منظور همه مردها نیست؛ بلکه منظور کسانی است که قدرت داشتند و باید از مردم خود محافظت میکردند. اشتباههای آنها باعث شد امروز دخترهای زیادی از حق آموزش محروم باشند و تاوان تصمیمهایی را بدهند که هیچ نقشی در آن نداشتند.
به نظر من اگر یک دختر از درس محروم شود، فقط خودش آسیب نمیبیند؛ خانوادهاش هم غمگین میشود و وطن هم یک انسان بااستعداد را از دست میدهد. هیچ کشوری بدون آموزش و بدون حضور دخترها نمیتواند پیشرفت کند.
آرزوی من این است که دوباره دروازههای مکتب باز شود و هیچ دختری مجبور نشود آرزوهای خود را کنار بگذارد. من باور دارم که یک روز دوباره لبخند به چهره دخترهای این سرزمین برمیگردد و آنها میتوانند برای آباد کردن وطن خود تلاش کنند. آن روز، این جمله فقط یک خاطره تلخ خواهد بود، نه حقیقت زندگی دخترهای افغانستان.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه