فرزانه ساعت هفت صبح از خانه بیرون شد. عبای سیاهی را که چند روز پیش برادرش برایش خریده بود پوشید. عبا آنقدر بلند بود که دنبالهاش روی زمین کشیده میشد و خاکی میشد. هوا هم در این چند روز خیلی گرم شده بود و گرمای زیر عبا نفس کشیدن را سختتر میکرد. سرک خلوت بود. فرزانه آرام از آن طرف سرک گذشت و کنار جاده منتظر موتر ایستاد.
امروز برای او روز عجیبی بود. بعد از جمعآوری دختران، نزدیک به دو هفته از خانه بیرون نشده بود و این اولین باری بود که دوباره برای رفتن به کورس انگلیسی از خانه خارج میشد. چند روز پیش، بعد از اتفاقات اخیر، برادرش برایش یک عبای سیاه خریده بود و گفته بود: «از این به بعد هر وقت بیرون رفتی همین را بپوش. ما نمیخواهیم دختر ما را ببرند و بیآبرو شویم.» فرزانه چیزی نگفته بود. او هم میترسید و نمیخواست برای خانوادهاش مشکلی پیش بیاید؛ اما در دلش احساس میکرد هر روز بخشی از خودش را از دست میدهد. با خودش فکر میکرد: «پس باید علاقهها و سلیقههای خودم را کنار بگذارم تا کسی گناه نکند. باید خودم را فراموش کنم تا دیگران راحت باشند؛ فقط چون دختر هستم.»
برای اینکه حواسش پرت شود، کتاب انگلیسیاش را از کیف بیرون آورد تا چند کلمه را مرور کند. دوست داشت هرچه زودتر به کورس برسد و چند ساعت از این فکرها دور باشد. چند دقیقه نگذشته بود که یک بایسکلسوار از کنارش رد شد، حرف زشتی زد و با خنده رفت. سپس یک موتورسیکلتسوار متلکی انداخت. بعد یکی دیگر. تقریباً هر کسی که از کنارش رد میشد چیزی میگفت یا با نگاهش او را آزار میداد.
فرزانه فقط با تعجب نگاه میکرد و با خودش میگفت: «من چه کار کردهام؟ مگر تقصیر من چیست؟» او حتی کاملاً پوشیده بود؛ اما باز هم از آزار دیگران در امان نبود. در همان چند دقیقه، باورهایش شکست. فهمید مشکل از لباس او نیست. احساس ناامنی تمام وجودش را گرفته بود و دیگر حتی اشتیاق رفتن به کورس هم در دلش نمانده بود. بالاخره یک مرسدس کنار پایش ایستاد. با حالی گرفته سوار شد و تا رسیدن به کورس، تمام راه ساکت بود.
وقتی وارد صنف شد، دوستانش با خوشحالی از او استقبال کردند: «خیلی دل ما برایت تنگ شده بود.» هر کدام درباره عبای جدیدش چیزی میگفتند. نه اینکه فرزانه قبلاً بیحجاب بوده باشد، او همیشه پوشش خود را رعایت میکرد؛ اما این عبای سیاه برای همه یک تغییر بزرگ بود. فرزانه فقط لبخند میزد؛ اما خودش میدانست که این لبخند واقعی نیست و ظاهری است. آن روز از درسها چیزی نفهمید. ذهنش هنوز درگیر اتفاقهای صبح بود. بارها همان صحنهها را در ذهنش مرور میکرد و از خودش میپرسید چرا باید فقط به خاطر دختر بودن، چنین احساسی را تجربه کند. وقتی صنف تمام شد، فقط میخواست هرچه زودتر به خانه برسد. امروز بیشتر از همیشه احساس ناامنی میکرد و خانه برایش تنها جایی بود که میتوانست کمی آرام شود.
متأسفانه، این فقط داستان فرزانه نیست؛ بلکه داستان خیلی از دختران افغانستان است. امروز بسیاری از ما، علاقهها، رنگهای مورد علاقه، لباسهای دلخواه و حتی بخشی از آرزوهای خود را فراموش میکنیم؛ چون از نگاهها و حرفهای دیگران میترسیم. شاید قبلاً اینگونه نبود؛ اما در این چند سال، فکرهای نادرست روی ذهن خیلی از مردم اثر گذاشته است.
واقعیت این است که اگر دختری خودش را با چندین لایه لباس هم بپوشاند، باز هم نمیتواند ذهن مریض بعضی آدمها را تغییر بدهد. مشکل لباس ما نیست، مشکل نگاههایی است که هنوز انسان را درست نمیبینند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه