من در سرزمینی هستم که سایهی فقر و گرسنگی بر کوچه و خیابانهایش افتاده است؛ اما در همین سرزمین، زنانی هستند که در برابر مشکلات میایستند و شکست را نمیپذیرند.
چند روزی به عید مانده بود. ما همه کارهای خانه را با شور و شوق انجام داده بودیم و همهجا را پاک و تمیز کرده بودیم. من برای فرا رسیدن عید خیلی شوق داشتم و لحظهشماری میکردم. میخواستم به بازار بروم و لوازمی را که ضرورت داشتم خریداری کنم. هوا خیلی گرم بود؛ با خود گفتم: «وای خدای من، در این آفتاب سوزان چطوری بیرون بروم؟» ناچار چتری برای خود گرفتم تا از گرما در امان بمانم.
با خوشحالی از خانه بیرون رفتم و روانهی بازار شدم. در راه بودم که چیزی دیدم و قلبم تکهتکه شد: در کنار جاده، زنی با طفل حدوداً یک یا دو سالهاش زیر آفتاب سوزان نشسته بود و لوازم آرایشی میفروخت. آن زن برای به دست آوردن لقمهای نان حلال کار میکرد و دست خود را جلوی مردم دراز نمیکرد.
رفتم نزدیک تا چیزی بخرم. طفلش گرما را تحمل نمیتوانست و خیلی گریه میکرد. گفتم: «چرا شوهرت کار نمیکند؟ تو باید در این آفتاب سوزان در خانه با طفلت باشی.» آن زن اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «ای کاش من کسی را میداشتم که برای ما لقمه نانی میآورد…»
گفتم: «چرا، چه شده است؟» آن زن نتوانست خود را کنترل کند و اشکهایش مثل قطرههای باران از چشمانش سرازیر شد و گفت: «شوهر من در یک حادثه جان خود را از دست داد؛ فقط من ماندم و طفلم. خانوادهی شوهرم خیلی با من بدرفتاری میکردند. فقط شوهرم بود که همیشه کنارم بود و از من محافظت میکرد؛ اما با رفتن او فقط من ماندم و تنها چیزی که برایم باقی ماند، طفلم بود و امیدم به فردای بهتر.»
خانواده شوهرش به او گفته بودند: «دیگر اینجا جایی برای تو نیست، فقط شوهرت بود که او هم رفت.»
با شنیدن آن حرف، انگار تمام سختیهای دنیا روی شانههایش فروریخت. با خود گفته بود: «حالا چه کار کنم؟ خانوادهام که در حال حاضر اینجا نیستند و آنقدر پول زیاد هم ندارم که بروم خانه کرایه کنم.» ناچار مجبور شده بود چند روزی را در خانه دوستش سپری کند تا کاری برای خود پیدا کند.
چند روز گذشته بود؛ اما هیچ کاری پیدا نکرده بود. کمکم از زندگی ناامید میشد. وقتی به وضعیت خود نگاه میکرد، دلش به حال خودش میسوخت: نه پدر و مادری، نه خواهر و برادری و نه همسری. وقتی به طفلش نگاه میکرد، زیر لب میگفت: «آیندهی این بچه چگونه خواهد شد؟» با خود خیلی فکر کرده بود و در نهایت تصمیم گرفته بود که نباید تسلیم شود و باید برای سیر کردن خود و طفلش سخت کار کند.
مجبور شده بود دستفروشی کند. در اوایل، فروشاتش چندان خوب نبود. کار کردن در بیرون از خانه آسان نیست، آدم باید آفتاب سوزان و سرمای زمستان را تحمل کند و در کنار آن، حرفهایی را که پشت سرش گفته میشود نیز نادیده بگیرد. مردم وقتی میبینند یک زن در بیرون کار میکند، به طرز متفاوتی نگاه میکنند و پشت سرش حرف میزنند. مردم درک نمیکنند که پشت این چهره چه داستانی پنهان است. اما او با خود گفته بود: «حرفهای مردم برای من اهمیتی ندارد؛ تنها چیزی که مهم است، آینده خودم و طفلم است.»
با شنیدن داستان آن زن، از یک طرف ناراحت شدم و از طرف دیگر خوشحال. ناراحتیام به این دلیل بود که چرا یک زن باید اینهمه درد و رنج را ببیند؟ مگر زنان انسان نیستند؟ مگر یک انسان نباید در آرامش باشد و زندگی راحتی داشته باشد؟ اما با ایستادگی آن زن در برابر مشکلات، خیلی خوشحال شدم. زنان شجاع افغانستان مانند مردان کار میکنند و لقمه نان حلال به دست میآورند. زنان افغانستان واقعاً قهرمان هستند.
تسلیم نشدن و ایستادگی همیشه در فریاد زدن نیست. زنان افغانستان هنوز هم آرام و استوار ایستادهاند. معنای واقعی ایستادگی این است که وقتی زندگی روی تو فشار وارد کند، تو آنقدر امید داشته باشی که تسلیم نشوی و خودت آیندهات را بسازی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه