احساس خطر در کوچه و پس‌کوچه‌های کابل

هر روز صبح ساعت ۴:۳۰ راهی آموزشگاه می‌شدم. هیچ احساس امنیتی نداشتم؛ گویا قرار بود اتفاق بدی به سراغم بیاید. هر روز با ترس‌های شکنجه‌آور از کوچه‌های خلوت عبور می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «نکند دزدی راهم را بگیرد یا کسی آزارم دهد؟» با همین افکار به راهم ادامه می‌دادم که ناگهان مردی بزرگ‌سال سوار بر دوچرخه از کنارم گذشت. از چهره‌اش پیدا بود که صاحب فرزند است. با فاصله‌ای بسیار نزدیک و با نگاه‌هایی عمیق از کنارم عبور کرد. آن روز را با ترس و استقامت سپری کردم.

روز بعد، دوباره آن مرد را دیدم، اما این‌بار ماسک زده بود و ابتدا او را نشناختم. من از گوشه‌ی سَرک راه می‌رفتم و او آهسته از پشت سرِ دختر دیگری حرکت می‌کرد. آن دختر اصلاً متوجه حضور مرد نشده بود. مدتی به همین منوال گذشت و من با دقت نگاه می‌کردم تا بفهمم آیا این مرد دزد است یا فردی خلاف‌کار.

سرعت قدم‌هایم را اندکی کم کردم. ناگهان چشمم به موتری سیاه‌رنگ افتاد. آن مرد خلاف‌کار، دختر را مجبور می‌کرد تا همراه آن‌ها برود. با دیدن این صحنه، دهانم قفل شد، چشمانم پر از اشک گردید و دستانم سست شد. نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم. در آن سَرک خلوت، فقط من بودم، آن دختر بی‌گناه و آن خودروی سیاه.

جرأت نکردم پیش‌تر بروم. به داخل کوچه‌ای رفتم و منتظر ماندم تا شاید مردی پیدا شود و دختر را نجات دهد. آن مرد ظالم، طالب نبود؛ از مردم عام بود. سوز دل من دقیقاً از همین‌جا بود که مردی بیاید و دختری از هم‌وطنان خود را آزار دهد.

همچنان منتظر بودم تا کسی برای کمک پیدا شود. بعد از یک دقیقه، مردی با ظاهر آراسته از آن‌جا می‌گذشت. صدا زدم و از او درخواست کمک کردم. آن مرد گفت: «خواهرم، این‌جا کوچه‌های خلوت است؛ تو باید عادت کنی. راهت را بگیر و برو، برای هیچ‌کس دل نسوزان که در نهایت خودت ملامت می‌شوی.» او هیچ کمکی نکرد و من مجبور شدم آن کوچه خلوت را ترک کنم و به راهم ادامه دهم. تمام آن روز ذهنم درگیر آن حادثه بود.

روز بعد، هم‌صنفی‌ام که او هم آن صحنه را دیده بود گفت: «من آن صحنه را دیدم. بعد از اینکه تو رفتی، آن دختر را که می‌بردند چنان بلند فریاد می‌زد که همه‌ی همسایه‌ها بیرون آمدند. تنها چیزی که در یادم مانده، سیلی زدن آن مرد به صورت دختر بود.»

افغانستان در شرایط دشواری قرار گرفته است؛ شرایطی که دختران باید قبل از اذان شام در خانه باشند. اما اگر پسر باشد می‌گویند عیبی ندارد، او پسر است و هر ساعتی بخواهد می‌تواند بیرون باشد. وقتی دختری می‌خواهد به آموزشگاه برود، آن‌قدر پیش برادرش زاری می‌کند تا او را تا سَرک اصلی همراهی کند؛ اما برادر حتی از خواهر خود محافظت نمی‌کند، چه رسد به ابراز احترام و محبت.

بیایید قدر دختران سرزمین‌ خود را بدانیم. بیایید ذهن و افکار خود را تغییر دهیم و در این شرایط دشوار، دختران سرزمین‌ خود را تشویق کنیم تا به مسیرشان ادامه دهند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000