فصل خزان بود. درختان مانند آدمها کمکم ضعیف و پیر میشدند و برگهای خود را از دست میدادند. در یکی از شبها برق نداشتیم. خیلی خسته بودم و خواستم در هوای آزاد باشم تا از هیاهوی جهان لحظهای دور بمانم.
وقتی بیرون رفتم، همهجا را تاریکی فرا گرفته بود. آسمان کاملاً صاف بود و هیچ ابری وجود نداشت که بتواند ستارهها را پشت خود پنهان کند. صدای جیرجیرکها سکوت شب را شکسته بود و باد خنک خزانی صورتم را نوازش میکرد. در آن لحظه بهجز روشنایی مهتاب و ستارگان، دیگر هیچ نوری نبود.
زیر لب گفتم: «ستارگان با وجود اینکه خیلی کوچک هستند، باز هم در میان آنهمه تاریکی میدرخشند.»
وقتی به آسمان نگاه کردم و میخواستم ستارهها را بشمارم، با خود گفتم: چرا آسمان برای همه یکسان است، اما زمین نه؟
در کل کرهی زمین فقط یک آسمان وجود دارد؛ همان آسمان وسیع و تاریک، همان رنگ، همان خورشید طلایی، همان مهتاب زیبا و همان ستارههای درخشان. آسمان، فقیر و ثروتمند را یکسان میبیند. آفتاب نور خود را بر همه یکسان میتاباند، مهتاب راه همه را روشن میکند و ستارگان درخشش و زیبایی خود را هر شب به همه انسانها هدیه میدهند.
اما زمین… زمین جای دیگری است. در اینجا یکی خوشحال است و یکی غمگین، یکی میمیرد و یکی تازه پا به این دنیا میگذارد. یکی هر روز غذاهای خوشمزه میخورد و دیگری برای سیر کردن شکم خود، نان را حتی از میان آشغالها برمیدارد و میخورد. یکی آنقدر پول و جا و مکان دارد که نمیداند چگونه از آن استفاده کند، اما دیگری آنقدر فقیر است که هیچ سرپناهی ندارد.
یکی میتواند به دلخواه خود زندگی کند، یعنی هرجایی که دلش خواست میرود، هر زمان لبخند میزند و هرگاه حرفی زد، کسی او را سرکوب نمیکند، کسی ناحق قضاوتش نمیکند و کسی به او نمیگوید «تو به دلیل دختر بودنت باید در خانه حبس شوی و از فرصتها محروم بمانی.» اما یکی دیگر باید هر روز اشک بریزد، هر لحظه سقوط خود را تماشا کند، رویاهای خود را دفن کند و از اساسیترین حق خود محروم بماند.
به نظر من شاید علتش در این باشد که حاکم آسمان خداوند است؛ اما بیشتر قسمتهای زمین به دست انسانهاست، همان انسانهایی که میان خود تفاوت ایجاد کردهاند: میان ثروتمند و فقیر، میان زن و مرد، میان دختر و پسر، میان آزاد و زندانی، میان سالم و بیمار. ما باید از آسمان یاد بگیریم؛ بزرگ و مهربان باشیم.
شاید روزی برسد که روی زمین، به انسانها نه به دلیل ثروت، نه به دلیل جنسیت، زبان و مقام، بلکه بر اساس قلب مهربان، انسانیت و دانششان ارزش گذاشته شود. شاید روزی برسد که هیچ فردی به علت فقر و ناچاری از درس و تحصیل دور نماند، هیچ انسانی به دلیل جنسیت خود از حقوقش محروم نشود و هیچ رویایی زندانی نگردد.
روزی برسد که همه مثل یک پرنده آزاد باشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه