موترهای کاستر؛ آیینه‌ی زندگیِ کابل

بعضی صنف‌ها سقف، تخته و معلم دارند؛ اما بعضی صنف‌ها چهار چرخ دارند، پنجره‌هایی لکه‌دار و کلینری که هر چند دقیقه یک‌بار فریاد می‌زند: «پیشتر بروید، پیشروی جا هست!» من در یکی از همین صنف‌ها بزرگ شده‌ام: در کاستر.

هر صبح پیش از آنکه شهر کاملاً بیدار شود کنار سرک می‌ایستم. هوا هنوز بوی نان گرم و گردوخاک شب گذشته را با هم دارد. چند دختر دیگر هم ایستاده‌اند، هر کدام با بکس یا کیفی بر شانه و رویاهایی که از وزن همان کیف سنگین‌تر است. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنیم؛ چون در کابل آدم‌ها بیشتر از آنکه سخن بگویند، بار خستگی را به دوش می‌کشند.

کاستر که بریک (ترمز) می‌کند هجوم شروع می‌شود. هیچ‌کس نمی‌خواهد جا بماند؛ زندگی اینجا به کسی فرصت دوباره نمی‌دهد. میان تنه زدن‌ها، کیف‌ها و دست‌هایی که به میله‌ها چنگ زده‌اند خودم را داخل می‌کشم. جایی برای نشستن نیست، درست مثل خیلی چیزهای دیگرِ این شهر که برای ما نبوده است.

هر روز آدم‌های تقریباً مشابهی را می‌بینم، اما هیچ روزی شبیه روز پیشین نیست:

پیرمردی که پول کرایه را چند بار می‌شمارد و با شرم می‌پرسد: «همین‌قدر کافی است؟»

کارگری که کفش‌هایش هنوز از خاک سیمان سپید است و پیش از رسیدن به مقصد سرش از خستگی خم می‌شود.

زنی که کودکش را در آغوش فشرده و تمام مسیر را ایستاده می‌ماند تا پیرزنی روی چوکی آسوده بنشیند.

محصلی که کتابش گشوده است؛ اما نگاهش کیلومترها دورتر از سطرها پرسه می‌زند.

و من… دختری که بیشتر از تماشای پنجره، به چهره‌ی آدم‌ها خیره می‌شود.

صورت آدم‌ها در افغانستان شبیه کتاب‌هایی است که هیچ ناشری جرات چاپ‌شان را ندارد. در چشم‌های‌شان گرانی، بیکاری، دلتنگی و البته نوری کوچک از امید را می‌توان خواند؛ امیدی که با هزار زحمت هنوز زنده مانده است.

گاهی دستم را درون کیفم می‌برم تا مطمئن شوم پول کرایه سر جایش هست؛ نه از ترس گم شدنش، بلکه از این هراس که مبادا مجبور شوم تمام راه را پیاده برگردم. برای خیلی‌ها کرایه موتر عدد ناچیزی است؛ اما در این جامعه، همین مقدار برای بعضی خانواده‌ها یعنی کم شدن یک قرص نان از دسترخوان شب.

از شیشه به بیرون می‌نگرم. کودکی میان موترها اسپند دود می‌کند. دخترکی خردسال دست مادرش را گرفته و با عجله از سرک عبور می‌کند. پیرزنی خریطه سبزی را چنان محکم بغل گرفته که گویی تمام هستی‌اش در آن خلاصه شده است. گاهی حس می‌کنم کابل شبیه مادری خسته است؛ مادری که سال‌ها گریسته، اما هر بامداد صورتش را می‌شوید و وانمود می‌کند همه‌چیز آرام و عادی است.

جمعیت لحظه‌به‌لحظه فشرده‌تر می‌شود. نفس کشیدن در این هوا سخت است. کلینر دوباره صدا می‌زند: «کمی پیشتر شوید، جا هست!» اما دیگر پیشرویی وجود ندارد. شانه‌ها بر شانه‌ها سنگینی می‌کنند و دست‌ها به هم گره خورده‌اند، بی‌آنکه کسی دیگری را بشناسد. در آن لحظه بی‌اختیار یاد تنگی گور می‌افتم؛ نه از ترس مرگ، بلکه از تنگنای زندگی و از این هراس که چنان در فشار روزگار له شویم که دیگر جایی برای پرورش رویاهای ما باقی نماند.

من دختر افغانستانم. بزرگ شدن برای ما فقط بالا رفتن رقم سن نیست؛ یعنی آموختن اینکه چگونه کمتر جلب توجه کنیم، چگونه سریع‌تر گام برداریم، چگونه بیشتر دم فرو ببندیم و چطور هزار اندوه را پشت نقاب یک «خوبم» پنهان سازیم. روزهایی هست که آن‌قدر فرسوده‌ام که دلم می‌خواهد برای دقایقی هیچ‌کس از من توقعی نداشته باشد؛ نه درس، نه لبخند، نه صبوری و نه قوی بودن. اما زندگی در این شهر به دختران حتی اجازه خسته شدن هم نمی‌دهد.

موترهای لینی کاستر تنها یک موتر شهری نیست؛ موزه‌ای زنده از دردهای مشترک است. اگر بدنه‌اش زبان باز می‌کرد، از هزاران دختری می‌گفت که میان ازدحام، آرزوهای‌شان را محکم‌تر از کیف‌شان در آغوش می‌فشارند، از مادرانی که خستگی را با خود به خانه می‌برند و از پدرانی که تمام طول مسیر در این فکرند چگونه دخل را به خرج ماه بعد پیوند بزنند.

به ایستگاه که می‌رسم پایین می‌شوم. هنوز چند گام دور نشده‌ام که کاستر راه می‌افتد، مسافران تازه سوار می‌شوند و روایت‌هایی نو آغاز می‌گردد. گاهی فکر می‌کنم شاید ما مسافران کاستر نیستیم، بلکه مسافران روزگاریم که هر روز خسته‌تر، خاموش‌تر و پخته‌تر می‌شویم.

شگفت‌انگیزترین بخش ماجرا این است که با تمام این فرسودگی‌ها، فردا صبح باز هم کنار همان جاده به انتظار خواهیم ایستاد؛ نه به این خاطر که شرایط آسان شده، بلکه چون در سینه‌ی هر دختر در افغانستان نوری از امید می‌تپد که هیچ فقر و تنگی و کاستری توان خاموش کردنش را ندارد. شاید همین امید است که کرایه واقعی سفر هر روزه‌ی ما را می‌پردازد؛ سفری که غایتش تنها رسیدن به دانشگاه یا کار نیست، بلکه پایداری برای زیستن و رسیدن به فردایی است که در آن دخترها صرفاً مسافرِ گوشه‌گیر نباشند، بلکه خود صاحب و معمار راه شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000