اگر روزی از من بپرسند تو کیستی و اهل کجایی، برایش پاسخ خواهم داد: من دختریام زادهی خاکی به نام افغانستان؛ کشوری که دختر بودن در آن شجاعت میخواهد و زن بودن قهرمانی بزرگی است. اینجا قصه و روایت زنان و دختران متفاوتتر از مردان و پسرت است و اصل برابری، مفهومی کاملاً ناشناخته میان مرد و زن است؛ در حدی که حتی تفریحگاهها میان مرد و زن بهطور غیرمساویانه تقسیم شده است. زندگی دخترانه اینجا کاملاً با حقوق بشر در تضاد است، در حدی که برای نفس کشیدن هم باید اجازه بخواهیم.
من دختری شبیه عروسکها هستم؛ عروسکی که هرچه پدر بگوید همان میشود و هرچه حکومت بگوید باید همان را انجام بدهم. عروسکی که بهخاطر سنت باید در خانه بمانم تا چشم نامحرمان از من دور باشد. باید رویاهایم را فراموش کنم تا گناهکار محسوب نشوم. آنها میخواهند مرا عروسک بیجان بسازند، اما من کسی نیستم که در مقابل ظلم سکوت کنم. من صدای خود را در دل کلمات میریزم تا راهم را ادامه دهم. با اشعارم، با نوشتههایم و با داستانهایی که مقدمهاش عدالت و آزادی است، مبارزه میکنم.
آمادهام پر بگشایم؛ نه برای فرار، بلکه برای ساختن و ماندن، تا نوری باشم در دل تاریکیها و جهالتها. من از خاک افغانستانم، اما شجاعتم را هیچکس نمیتواند از من بگیرد؛ چون امیدِ رابعهٔ بلخی و فریادِ ملالی میوندی در من زنده است. من از همان سرزمینی هستم که ریشههایش در شعرهای مولانا تنیده است و ادبیات فارسی در رگرگ وجودم جریان دارد تا از عدالت بنویسم و از آگاهی بگویم. نوشتن برای من صادقانهترین همدم است؛ همدمی که میتوانم با او از چیزهایی بگویم که با هیچکس در میان نگذاشتهام.
اگر از قدرت زنان افغانستانی پرسیدند، برایشان میگویم: اینجا زنان شکیبایی از جنس فولاد دارند. هرچند اگر شکستند، دوباره میایستند و مبارزه میکنند. رویا و ایمان دو عنصر مهم برای پیشبرد زندگیشان است. قول میدهم هویتم را بهعنوان یکی از قهرمانان در تاریخ ثبت کنم. ما آمادهایم برای پرواز، حتی اگر به قیمت جان ما تمام شود. راز قوی بودن ما این است که هر روز میخندیم، با وجودی که در دل فریاد است.
سنگینیِ نبودِ حق تحصیل، قلبم را میآزارد و چشمانم پر از اشک است؛ اما امید مثل نوری است که در سلولهای بدنم جریان دارد. هر شب با آرزوی فردایی بهتر میخوابم. دختران اینجا باید مثل کوه استوار، مثل آفتاب درخشان و مثل موجهای دریا انعطافپذیر باشند تا بتوانند از موانع بگذرند. اگرچه بالهای پرواز ما را از ما گرفتند؛ اما دویدن را یاد میگیریم. ما میدویم تا به نقطهی اوج رویاهای ما برسیم.
آگاه باشید که زنان و دختران افغانستان، مردتر از مردانی هستند که مردانگی را در محدود کردن آزادی زنان میدانند. گرچه رشد کردن در جامعهی مردسالار دشوارترین امتحان است، اما هرچه پیشتر رفتیم، درک آزادی و برابری برای ما روشنتر شد. من همان دختری در افغانستان هستم که فریادهایم شنوندهای نداشت؛ صداهایی که حتی آسمان هم شنید و وقتی بغض ما میشکست، او هم با ما گریست. من با باران همصدا میشدم و تنها نوشتن بود که مرا از دردها رهایی داد و زخمهایم را التیام بخشید.
قهرمانان دیار من همین دخترانی هستند که با پشتکارشان دروازههای ناامیدی را شکستند و همسنگرِ راهِ دانایی شدند. اینجا ایمان دختران تنها زنده بودن نیست، بلکه رفتن به مکتبی است که سالها او را زجرکش کردهاند. با وجود تمام سختیها، آنها هنوز در قلب خود چراغی روشن نگه داشتهاند.
من باور دارم روزی خواهد رسید که بر صفحات تاریخ نوشته شود: «دختران افغانستان هرگز تسلیم نشدند.» آن روز، لبخند مادران ما روشنتر از خورشید خواهد بود و کودکان ما بیهراس به مکتب خواهند رفت. من دختر افغانستانیام؛ دختری که مینویسد، میجنگد، میسازد و رویاهایش را به آینده میسپارد. و سوگند یاد میکنم که نام ما زنان، نه در حاشیه، بلکه در متن تاریخ خواهد درخشید. گرچه این روزها علم و دانش را به قیمت جان ما میآموزیم؛ اما میدانیم این راه تنها گزینه برای ادامه دادن و سرکوب کردن کسانی است که خواهان حذف ما از جامعه هستند. دور نیست روزی که سرود آزادی و آگاهی سروده شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه