گاهی فکر میکنم مرگ آنقدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناکتر از مرگ، روزی باشد که آخرین نفر، آخرینبار نامت را زیر لب زمزمه کند و بعد دنیا بیهیچ نشانی از تو به راهش ادامه بدهد.
این فکر بیشتر شبها به سراغم میآید؛ همان شبهایی که برق کابل میرود و سکوت آرامآرام روی دیوارهای خانه مینشیند و جان میگیرد. مادرم خوابیده است، خواهرم کتاب نیمهبازش را کنار بالش گذاشته و من کنار پنجره نشستهام. بیرون، صدای سگهای کوچه و باد با هم قاطی شدهاند. در چنین شبهایی، آدم بیشتر از همیشه به نبودن فکر میکند.
من دختری هستم که از کودکی یاد گرفت خیلی چیزها را در دلش نگه دارد؛ آرزوهایش، ترسهایش و حتی گریههایش را… اینجا بعضی رویاها پیش از آنکه بزرگ شوند، مجبور میشوند آرام بمیرند؛ اما عجیب است… آدم میتواند آرزوهایش را دفن کند، ولی خاطرههایش را نه.
گاهی از خودم میپرسم اگر روزی نباشم چه کسی از من یاد خواهد کرد؟ مادرم؟ شاید هر بار که پیالهی چای را روی سفره بگذارد، ناخودآگاه یک پیاله بیشتر بردارد و بعد یادش بیاید که دیگر کسی نیست آن را بردارد. خواهرم؟ شاید وقتی از کنار کتابهایم یا لباسهایم رد شود که ساعتها روی آنها بحث و حرف زده بودیم، لبخندی کوتاه بزند و بعد زندگی دوباره او را با خودش ببرد.
و بعد از آن؟ بعد از چند سال چه؟ آدمها حافظههای عجیبی دارند؛ برای زنده ماندن ناچارند فراموش کنند. اگر همهی دردها را تا آخر عمر به دوش بکشند، دیگر توان ادامه دادن ندارند. برای همین، حتی عزیزترین آدمها هم کمکم از گریه به سکوت میرسند، از سکوت به عادت و از عادت به خاطرهای محو.
من هیچوقت از فراموش شدن دلخور نبودهام و نیستم… دلگیرم از اینکه تا وقتی زندهایم، گاهی آنقدر کم به هم توجه میکنیم که انگار قرار است همیشه فرصت جبران داشته باشیم. چند بار مادرت را بیدلیل در آغوش گرفتهای؟ چند بار از پدرت بابت تمام خستگیهایش تشکر کردهای؟ چند بار به خواهرت که همیشه کنارت بوده گفتهای: «بودنت برایم ارزش دارد»؟ ما عجیب زندگی میکنیم، انگار همه قرار است تا ابد بمانند؛ اما حقیقت این است که هیچکس قول فردا را نگرفته است.
من دختری هستم که هنوز رویاهای زیادی در سر دارد. دوست دارم روزی کتابی بنویسم که وقتی کسی آن را میخواند، احساس کند نویسندهاش درد او را میفهمیده است. دوست دارم اگر روزی دیگر نبودم، کسی میان صفحههای آن کتاب مکث کند و بگوید: «کاش میتوانستم با او حرف بزنم…» نه برای مشهور شدن، فقط برای اینکه ثابت شود آدمها میتوانند بعد از رفتنشان هم در قلب کسی نفس بکشند.
گاهی به قبرستانها فکر میکنم. آنجا هزاران اسم روی سنگها نوشته شده؛ اما بیشترشان را دیگر هیچکس صدا نمیزند. باد از روی نوشتهها عبور میکند، باران آنها را میشوید و زمان آرامآرام لبههای سنگ را فرسوده میکند، درست همانطور که حافظهی آدمها را.
شاید ماندگارترین انسانها کسانی نیستند که عکسشان در کتابها چاپ شده یا نامشان در اخبار آمده است. شاید ماندگارترین آدمها همانهاییاند که باعث شدند یک نفر کمتر احساس تنهایی کند؛ مادری که بیصدا تمام عمرش را خرج فرزندش کرد، معلمی که امید را به شاگردانش یاد داد، یا دوستی که در سختترین روزها فقط گفت: «من هستم.»
اگر روزی قرار باشد از این دنیا بروم، آرزو نمیکنم هزاران نفر برایم گریه کنند. آرزو میکنم دستکم یک نفر هر وقت باران گرفت، یا بوی چای تازه در خانه پیچید، یا صدای خندهی کودکی را شنید، بیاختیار یاد من بیفتد و لبخند بزند. همین برای زنده ماندنم کافی است. و از خودم خجالت میکشم اگر امروز در حالی که هنوز نفس میکشم، همان یک نفر را نادیده بگیرم.
شاید زندگی مسابقهی جمع کردن روزها نیست؛ مسابقهی ساختن خاطرههایی است که بعد از رفتن ما، کسی دلش نخواهد آنها را فراموش کند. شاید جاودانگی افسانهای دوردست نباشد؛ شاید جاودانگی همان لحظهای باشد که سالها بعد، کسی در میان شلوغی زندگی، ناگهان نامت را آهسته زیر لب تکرار کند… و برای چند ثانیه دوباره زندهات کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه