به جهان خیلی خوب فکر می‌کنم

صبح زود وقتی پنجره‌ی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد. درخشش خورشید دست نوازشش را بر سر همه چیز کشیده بود: سبزه‌زارها، درختان، خانه‌های بزرگ و خانه‌های کوچک. تا چشم کار می‌کرد همه جا روشن شده بود. من در این میان با خود می‌گفتم ما هم باید مثل خورشید مهربان باشیم؛ چرا که خورشید بی‌هیچ منتی روشنی‌اش را بر همه جا می‌تاباند، درختان و سبزه‌ها از روشنی‌اش رشد می‌کنند، شبِ سیاه و تار را با نورش روشن می‌سازد تا زیبایی‌ها نمایان شوند و ما انسان‌ها نیز با درخشش آن به حرکت می‌افتیم. پس گفتم: «خدایا تو را به خاطر این‌همه خوبی شکر می‌کنم.»

من با خوشی و هیجان به همه سلام کردم. بعد از صرف صبحانه، خود را برای یک روز آموزنده‌ی دیگر آماده کردم؛ قرار بود به مکتب بروم. لباس نرم و لطیفی را که توسط مادرم اتو شده بود پوشیدم و بعد از یک خداحافظی گرم روانه‌ی مکتب شدم. وقتی راه می‌رفتم احساس می‌کردم به هر جا که بخواهم می‌توانم بروم؛ پس بی‌منت و ترس، زیر سایه‌ی درختان سر به فلک کشیده قدم برمی‌داشتم. در راه به برگ‌هایی که از درختان می‌ریخت نگاه می‌کردم، به آسمان آبی خیره می‌شدم و به انسان‌هایی می‌نگریستم که همه به سوی هدفی روان بودند. با خود گفتم: «من هم کسی هستم که مثل همه‌ی این‌ها قدم می‌گذارد و به سوی هدفی روان است.»

به مکتب که رسیدم، چهره‌های خندان دختران را دیدم. امروز روز خاصی بود؛ چرا که آهنگ گروه سا به نام «یک رویا» را می‌خواندیم. آهنگ شروع شد و ما هم آماده‌ی خواندن شدیم: «یک رویا دارم، یک رویای بارانی / هر کجا گل و گندم باشد، مال مردم باشد / هر کجای دنیا باشد موسم شکوفانی… کودک هر کجا باشد نان داشته باشد، بازیچه داشته باشد / پنسل‌های رنگه و کتابچه داشته باشد… در جهان جنگ نباشه، توپ و تفنگ نباشه / دست هیچ‌کس پیش کس زیر سنگ نباشه…»

وقتی سرود تمام شد، این تنها برایم یک سرود معمولی نبود؛ رویاهای من هم بود که در سر می‌پروراندم. بعد از اتمام سرودخوانی، کار گروهی داشتیم. معلم به همه‌ی ما وظیفه داده بود که هر یک رویاهای خود را در دو برگه بنویسیم؛ یکی را در صنف درسی نصب می‌کرد و برگه‌ی دیگر را باید بر دیوار اتاق خود نصب می‌کردیم تا هر روز آن را ببینیم و بیشتر برای رسیدن به آن تلاش کنیم.

من نوشتم: «دوست دارم مثل آفتاب مهربان باشم و بی‌هیچ منتی روشنایی را به همه هدیه دهم. دست کوچک‌تر از خودم را بگیرم و به ضعیفان کمک کنم. برای کشورم خدمت‌گزار خوبی باشم. می‌خواهم زمینه‌ای را فراهم کنم تا همه درس بخوانند و دانا شوند. دوست دارم همه‌ی مردمان جهان آزاد باشند و انسانیت را فراموش نکنند. هیچ تبعیض و قوم‌پرستی‌ای نباشد. می‌خواهم در جهان ظلم نباشد و همه برابر و یکسان زندگی کنند.» در آخر نوشته‌ام، خورشیدی کشیدم که لبخند می‌زد و نورهایش همه جا را فرا گرفته بود.

من کپی دیگر برگه‌ی رویاهایم را در اتاقم نصب کردم. هر روز که آن را می‌بینم، آفتاب مهربان به سویم لبخند می‌زند و یادآوری می‌کند که روزی به رویاهایت خواهی رسید و مهربانی در قلب همگی جای خواهد گرفت. من هم با قدم‌های استوار، هر روز بزرگ‌تر و داناتر از قبل می‌شوم و در راستای رسیدن به رویاهایم قدم برمی‌دارم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000