موهایش سفیدتر از قبل شده است. با همان دستهای پر از چین و چروک مرا نوازش میدهد و با چشمانی که درست نمیبینند، مرا مثل یک قهرمان میبیند و دوست میدارد. گاهی یادی از گذشته میکنم؛ همان گذشتهای که مادرم برایم قصه میگفت و تعریف میکرد چقدر زحمت کشیده تا من و خواهر و برادرانم را بزرگ کند. او جوانیاش را برای ما فدا کرده است.
به یاد دارم که چقدر روزهای سختی را گذراند تا مرا بزرگ کند. او گاهی همبازی، گاهی همدرد و گاهی همراز من بوده است. او یک سرباز برای فرزندانش بود و حالا هم که مثل گذشته قوی نیست، باز هم زحمت میکشد و هنوز از ما محافظت میکند تا دردی نبینیم و خود، دردِ ما را به جان میخرد. او بود که مرا در آغوش پر از محبتش بزرگ کرد و موهایش را به خاطر من سفید کرد.
حالا که با خودم فکر میکنم، میبینم هیچکس مثل مادرم مرا دوست ندارد. او در میان هزاران شلوغیِ دنیا هم حال مرا میفهمد و درکم میکند. فقط اوست که میداند چقدر تلاش میکنم و زحمت میکشم تا برنده شوم و آن محبتهای دوران کودکی را جبران کنم.
شاید بسیاری از مادران ما سواد نداشته باشند؛ اما به خود اجازه نمیدهند فرزندانشان بیسواد بمانند. او به خود اجازه نمیدهد روزی فرزندش نتواند خدمتی به وطن و هموطنانش بکند، بلکه میکوشد تا روزی فرزندش مایهی افتخار او و کسی باشد که به کشورش خدمت میکند.
گاهی میبینم که اشک از چشمان مادرم جاری میشود، با خود میگویم نکند من باعث این اشکها شدهام؟ نکند قلب مادرم به خاطر من شکسته باشد یا نتوانستهام برایش دختر خوبی باشم؟ دردِ او برای من هم درد است. وقتی او گریه میکند، احساس میکنم دنیا با من قهر کرده و دیگر مرا نمیخواهد. وقتی او غمگین است، آرزوی مرگ میکنم تا چنین روزی را نبینم، نبینم آنکس که از جان برایم عزیزتر است و بدون او لحظهای هم نمیتوانم نفس بکشم، اینگونه جگرخون است.
وقتی او با چشمان پر از امیدش به من نگاه میکند، همان چشمانی که چقدر درد دیدهاند و با همان زبانی که چقدر حرفهای شیرین میزند و تکتک کلمات را به من آموخته است، احساس میکنم تمام دنیا را دارم؛ احساس میکنم بهشت همینجاست. مادر یک موجود بینقص و قهرمانی برای زندگی فرزندش است؛ اوست که به عشق معنا میبخشد.
وقتی به من نگاه میکند، میفهمم همان نگاهها به من یاد میدهند که چقدر مهربان و آرام باشم و همان حرفها میآموزند که چگونه سخن بگویم، چگونه عشق بورزم و چگونه محبت کنم. زمانی که مریض باشم، اوست که مثل یک فرشته شبها بالای سرم مینشیند و دعا میکند. او با همان دستان لرزانش مرا نوازش میدهد و با قلب پر از محبتش به من امید میبخشد.
شاید من دختر خوبی نباشم؛ اما او برایم مادری است که مثل و مانند ندارد. او نه تنها مادرم، بلکه قهرمان زندگیام نیز هست. مهربان و دلسوز است و به خاطر وجود اوست که من حالا اینجا هستم. گاهی با خودم دعا میکنم که خداوند بزرگ هیچگاه سایهاش را از سرم کم نکند، حتی برای یک لحظه و دعا میکنم روزی بتوانم همهی آن محبت و عشق را جبران کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه