برای یک پدر، آیندهی فرزندانش باید با مکتب، بازی، آموزش، کار، انتخاب و رویاهای کوچک و بزرگ گره خورده باشد؛ اما برای نصرالله، باشندهی کابل، آینده بیشتر از آنکه تصویر روشنی از زندگی فرزندانش باشد، یک پرسش بزرگ و نگرانکننده است. او هر روز در دکان کوچک خود لباس زنانه میفروشد و همزمان به آیندهی دو دخترش فکر میکند؛ دخترانی که یکی هفتساله و دیگری تنها یکساله است.
نصرالله ۴۰ ساله است و با خانوادهاش در کابل زندگی میکند. او یک پسر چهار ساله و دو دختر هفتساله و یکساله دارد. او میگوید که هیچ چیزی در افغانستان امروز روشن نیست؛ اما سرنوشت زنان و دختران بیش از هر بخش دیگری در تاریکی مطلق قرار گرفته است.
نگرانی او تنها یک نگرانی خانوادگی نیست. زندگی روزمرهی نصرالله، مانند بسیاری از خانوادههای دیگر در افغانستان، زیر فشار همزمان فقر، رکود اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی و ترس از طالبان قرار دارد. او میگوید بازار کار و کاسبی کساد شده و زنان و دختران دیگر نمیتوانند مانند سالهای پیش از تسلط طالبان بر افغانستان، آزادانه و بدون ترس به بازار بیایند و لباس بخرند.
او که به طور مستقیم با مشتریان زن سر و کار دارد، تغییر فضای اجتماعی را هر روز در دکان خود میبیند. به گفتهی او، محدودیتهای طالبان نه تنها آزادی زنان را کاهش داده، بلکه حتا بر سادهترین انتخابهای روزمرهی آنان نیز سایه انداخته است: «زندگی امروز با پنج سال پیش چنان تغییر کرده است که گاهی حس میکنم امروز در جایی که پنج سال پیش زندگی میکردم و لباس زنانه و میفروختم، نیستم. امروز وقتی مشتری زن در دکان میآید، هم از دکاندار میترسد و هم از لباسی که میخواهد بخرد. لباسی که امروز زنان و دختران میخرند لباس اجباری است. شوقی برای پوشیدن آن وجود ندارد.»
برای نصرالله، این تغییر تنها به لباس و بازار محدود نمیشود. او میگوید ترس به بخشی از روابط اجتماعی مردم تبدیل شده است؛ ترسی که باعث شده است انسانها حتا در برابر و در کنار یکدیگر نیز احساس امنیت نکنند.
«مردم از سایهی خود هم میترسند»
نصرالله میگوید طالبان با مردم چنان بد رفتار کردهاند که مردم از سایهی خود هم میترسند. هیچکس نمیداند که وقتی در کوچه راه میرود، نفری که از کنارش حرکت میکند جاسوس طالبان است یا کسی که مثل او، در مورد عابران دیگر مشکوک است.
به گفتهی او، طالبان در سالهای گذشته تلاش کردهاند که در میان مردم، دکانداران، نانواییها، عکاسیها، سلمانیها و بخشهای مختلف کسانی را به حیث خبرچین در بدل اندکی پول استخدام کنند. برای همین است که امروز مردم نسبت به همدیگر مشکوک هستند و از دادن اطلاعات به همدیگر میترسند.
بسیاریها حاضر نمیشوند که حتا به یک پرسش عادی در مورد زندگی خود پاسخ بدهند. از نگاه نصرالله، این روش باعث شده است که طالبان بتوانند به بخشهای خصوصی زندگی مردم کنترل پیدا کنند و منتقدان خود را به راحتی بازداشت و زندانی کنند.
این ترس، تنها ترس از بازداشت نیست؛ ترس از دیدهشدن، شنیدهشدن و حتا اعتمادکردن است. وقتی مردم ندانند با چه کسی صحبت میکنند و سخنانشان ممکن است از چه راهی به نیروهای طالبان برسد، اعتماد اجتماعی نیز به تدریج از میان میرود. در چنین فضایی، خانه، دکان، محله و فضای مجازی دیگر مکانهای امنی برای بیان دیدگاه و زندگی عادی نیستند.
به گفتهی نصرالله، دو ماه پیش یکی از همسایههایش به خاطر یک پست بسیار عادی در فیسبوک از سوی طالبان بازداشت و شکنجه شد: «کس به کس اعتماد ندارد. طالبان اعتماد مردم نسبت به خود شان را از میان بردهاند. من به دکانداران بغلیام اعتماد ندارم. مشتریام به من اعتماد ندارد. همسایهی ما در فیسبوک فقط نوشته بود که طالبان به بهانهی امنیت مردم را خفه میکنند. اگر کسی پست فیسبوک و آدرس او را به طالبان نمیداد، هیچ ممکن نبود که بازداشت و شکنجه شود.»
در چنین شرایطی، آزادی بیان تنها یک مفهوم حقوقی یا سیاسی نیست؛ بخشی از زندگی روزمرهی مردم است که به گفتهی نصرالله، با ترس و بیاعتمادی محدود شده است.
نصرالله میگوید در این سالها که طالبان بر کشور کنترل دارند، مردم به خاطر بیکاری و فقر نمیتوانند چیزی بخرند. درآمد دکان او خیلی کم شده است و گاهی میشود که به سختی مصرف روزمره و کرایهی دکان خود را کار میکند. او فقط از سر مجبوری به کارش ادامه میدهد، چون کار دیگری وجود ندارد. اما آنچه بیش از کار و کاسبی، نصرالله را نگران کرده، دوام گروه طالبان برای سالهای آینده و وضعیت زنان و دختران است.
«من دو دختر دارم و خیلی نگران آیندهی آنها هستم»
نصرالله میگوید شاید بتوان با فقر و بیکاری کنار آمد؛ شاید بتوان با درآمد اندک، گرانی و دشواریهای زندگی روزمره مبارزه کرد؛ اما اگر رژیم گروه طالبان بیشتر ادامه یابد، وضعیت تأسفبار و دردناک زنان و دختران دیگر غیرقابل تحمل خواهد بود.
از نگاه او، محرومیت و ممنوعیت پنجسالهی دختران از آموزش و تحصیل و زنان از کار و تمام آزادیهای فردی و اجتماعی، جامعه را به گذشتههای تاریک برگردانده است و دوام این وضعیت هرگز قابل جبران نخواهد بود.
برای پدری مانند نصرالله، مسألهی آموزش دختران تنها یک موضوع آموزشی نیست. مکتب برای او نماد آینده است؛ جایی که دخترش میتواند چیزی بیاموزد، اعتمادبهنفس پیدا کند، تواناییهایش را بشناسد و روزی برای زندگی خودش تصمیم بگیرد. محرومشدن از مکتب، از همین رو، برای او محرومشدن دخترانش، از آینده است.
نصرالله به خاطری که پدر دو دختر است و میخواهد در آینده هیچ تفاوتی میان دختران و پسرش در زندگی وجود نداشته باشد، نگران این است که مبادا دخترانش وقتی به صنف ششم مکتب میرسند دیگر نتوانند درس بخوانند. اما ترس نصرالله تنها این نیست که دخترانش نتوانند بالاتر از صنف ششم به مکتب بروند. او میگوید وضعیت به حدی نگرانکننده است که با وجود طالبان دیگر مردم دختران خود را تا صنف ششم هم به مکتب نفرستند.
او این نگرانی را از آن جهت مطرح میکند که طالبان با رفتار و محدودیتهای خود جامعه را به سویی میبرند که افراطیت و تاریکاندیشی فرصت اندیشیدن به روشنایی و آگاهی را نیز از مردم خواهد گرفت. اگر نسلی از دختران از آموزش محروم شود و همزمان فضای اجتماعی به سمت عادیشدن افراطیت و بیاعتمادی حرکت کند، آسیب آن تنها به زندگی چند دختر محدود نمیماند؛ بلکه آیندهی یک جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد.
نصرالله میگوید: «من دو دختر دارم و خیلی نگران آیندهی آنها هستم. مشکل تنها این نیست که دختران بالاتر از صنف ششم درس خوانده نمیتوانند، مشکل اساسی این است که با گسترش مدرسههای طالبانی و فراگیری افراطیت مذهبی، دیگر مکتب هم برای مردم بی معنا شود و کسی دختر خود را به مکتب هم نفرستد. من این را در میان جامعه میبینم. امیدوار هستم به آن نقطه نرسیم و این وضعیت پایان یابد.»
نگرانی نصرالله در واقع ترس از آیندهای است که در آن تبعیض میان دختر و پسر نه تنها در قوانین و محدودیتها، بلکه در ذهن و رفتار جامعه نیز نهادینه شود. او نمیخواهد دخترانش تنها به این دلیل که دختر هستند، از فرصتهایی محروم شوند که برای پسرش طبیعی و دسترسپذیر است.
نصرالله از جامعهی جهانی و سازمان ملل متحد و نهادهای بینالمللی میخواهد که وضعیت زنان و دختران افغانستان را جدی بگیرند و برای برداشتن طالبان به حیث یک «لکهی چرکین» بر روی زمین اقدامی بکنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه