اگر افغانستان کتاب بود…!

اگر کشورم افغانستان یک کتاب بود، بی‌تردید قطورترین و خواندنی‌ترین کتاب در هر زمینه‌ای می‌شد. اگر از تاریخ رنج‌هایش قصه کنیم، می‌شود کتابی عبرت‌انگیز و پردرد، اگر از قصه‌‌ی آرمان‌های پدران و مادران این سرزمین بگوییم، می‌شود رمانی خواندنی که صفحه‌هایش عطر حسرت می‌دهد، اگر از روایت دخترانش که هیچ‌گاه تسلیم نشدند قصه کنیم، می‌شود بهترین کتاب انگیزشی و اگر از کوه‌های پولادینِ همت کودکان کارگرش بنویسیم، می‌شود پرفروش‌ترین کتابی که قصه‌های یک کودک در آن واقعی است.

اگر افغانستان کتاب بود، جوهرش از جنس خون و صفحه‌هایش از جنس خاکستر بود و با هر بار ورق زدن، از صفحاتش بوی اشک، بغض و غربت به مشام می‌رسید. اگر افغانستان کتاب بود، از هرات تا بلخ و از بامیان تا تخار و کابلش، افسانه‌ی واقعی شجاعت و دلیری مردم این کشور را با وجود زنجیرهایی که جهالت بر دست و پای‌شان بسته بیان می‌کرد، تا جهان بداند در اوج تاریکی نیز مردمی در تکاپوی روشن ساختن معنی امید، انسانیت و دانایی هستند.

اگر افغانستانم یک کتاب بود، حماسی‌ترین و دردناک‌ترین فصلش داستان رنج بی‌انتهای دختران و زنان می‌شد که هرچقدر قوی‌تر بودند بیشتر رنج کشیدند و هرچقدر بیشتر تسلیم نشدند، بیشتر زخم برداشتند. گویی روزگار هم هیچ قصدی برای تسکین ذره‌ای از دردهای این جنگ‌جوها ندارد. نمی‌دانم این فصل از کجای کتاب شروع خواهد شد. چرا که داستان رنج دختران وطنم از آغاز کتاب در لا‌به‌لای هر فصل و هر داستان وجود دارد. رنجی که از همان ابتدا به جرم دختر بودن‌شان آغاز شد و تا امروز هم ادامه دارد. گاه در صفحه‌ای از این کتاب به دلیل همین جرم کوچک یا زنده به گور شدند یا سنگسار و در صفحه‌ای دیگر فقط به خاطر دوست داشتن کسی، بی‌آنکه صدایی از آن‌ها شنیده شود می‌میرند.

نمی‌دانم چگونه این فصل را نوشتند! چگونه باید قلم را در دست نگه داشت تا نلرزد، وقتی از درد دخترانی می‌نویسد که تنها به خاطر دختر بودنی که دست خودشان نبود، از ساده‌ترین حق‌شان محرومند؟ چگونه باید شب‌هایی را نوشت که تا سحر هم‌دم‌شان فقط صفحه‌ی سفید، جوهر قلم و اشک‌های‌شان بود؟ چگونه باید داستان دخترانی را نوشت که برای خریدن آزادی‌شان در برابر سدهای محکم محدودیت‌های این کشور ایستادند؟ چگونه باید نگاه حسرت‌بار دختری را خواند که برادرش را در حال درس خواندن می‌بیند، یا حسرت نگاه دختری را وقتی به لباس سیاه مکتبش می‌نگرد!؟

نمی‌دانم این فصل را چطور باید خواند و چطور باید نوشت؛ ولی آنچه می‌دانم این است که همین فصل به این کتاب رنگ و بو می‌دهد. همین فصل معنی شجاعت را رنگ می‌زند و امید را با رویاهای صورتی‌رنگ یک دختر زیبا می‌کند. قصه‌‌ی همین دختران است که با استقامت‌شان، وقتی از ترس می‌لرزیدند؛ اما با کتاب‌هایی محکم در دست به سمت هر صنف و مکانی برای آموختن روانه می‌شدند و با دیدن مردان سفیدپوش امر به معروف خیابان‌ها به خود می‌لرزیدند و چادرهای‌‍شان را جلوتر می‌کشیدند، با شجاعت‌شان برای رؤیاهای‌شان، با غیرتی که برای اهداف‌شان دارند، با قلم‌های همیشه در دست‌شان تا صدایی برای این وطن باشند و با کاغذهایی که امیدشان را روی آن دیکته می‌کنند، سرنوشت کتاب وطنم را تغییر داده‌اند.

همین پرنده‌های بلندپروازند که معنی آزادی را از کالبد مرده‌ی محدودیت بیرون کشیدند. همین‌ها هستند که داستان وطن را از قعر سیاهیِ چاهِ جهل به سوی نور آسمان می‌کشند. قصه‌ی دختران تاریخ این سرزمین نه با زور بازو، بلکه با استقامت، متانت و جسارت یک زن برای آزادی نوشته می‌شود. کتاب این وطن اگرچه سال‌های مدیدی است که با خون، جنگ، محدودیت و جهل نوشته می‌شود؛ اما اکنون این کتاب به دستان باشکوه و نحیف زنان به سوی فصل تازه‌ای ورق خواهد خورد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000