قلبم شکست؛ اما من نشکستم

امروز نیز روزی بود که دلم خون شد. برایم عادت شده که هر چند روز بعد جگرخون شوم. گویا همه‌ی دنیا دست به دست هم داده تا دختران را زجر دهد. این تنها مشکل من که دختر هستم نیست، بلکه مشکل تمام زنان و دخترانی است که در این سرزمین زندگی می‌کنند.

امروز همه دور دسترخوان جمع بودیم و غذا می‌خوردیم. همه ساکت بودند و حرفی برای گفتن نداشتیم. ناگهان سؤالی در ذهنم آمد و به برادرم گفتم: «شهادت‌نامه چه قسم است؟ چه چیزی در آن ذکر می‌شود و چند مهر لازم دارد؟»

او هیچ حرفی نزد و همچنان سرش پایین بود. من هم پی‌اش را نگرفتم؛ چون می‌فهمیدم بعضی روزها اگر اعصابش خراب باشد، کسی از جانش سیر شده که همراهش گپ بزند. مادرم گفت: «چرا پرسیدی؟ شهادت‌نامه را چه می‌کنی؟» گفتم: «هیچ، فقط پرسیدم. اگر شهادت‌نامه می‌داشتم، در خیلی از بورسیه‌ها می‌توانستم ثبت‌نام کنم و درسم را ادامه بدهم.» در همین حرف زدن‌ها بودیم که برادرم با صدای بلند گفت: «درس؟ درس؟ کدام درس؟ شهادت‌نامه بخورد به سرت! شهادت‌نامه را چه می‌کنی؟»

فقط همین یک حرف کافی بود تا دلم بشکند. ناگهان بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم حلقه زد. هیچ چیز نتوانستم بگویم و تیز از سر دسترخوان برخاستم تا کسی متوجه اشک‌هایم نشود. مادرم گفت: «چرا نخوردی؟» گفتم سیر شدم. رفتم در اتاق دیگر و در سکوت نشستم.

با خودم می‌گفتم: مگر چه حرفی زدم که این‌طور جواب می‌دهد؟ آخر من چه گناهی کرده‌ام که همه بر ضد من هستند؟ این سؤالات را از خودم می‌پرسیدم اما جوابش را هم می‌دانستم. او دیگر باور کرده که برای ما دختران همه چیز تمام شده است: درس، تحصیل، کار… او در مکتب طالبانی درس می‌خواند و در جامعه‌ای که طالبان است نفس می‌کشد؛ پس او هم کارهایی را که طالبان می‌کنند یاد گرفته است.

اما من با وجودی که این را می‌دانستم، انتظار نداشتم این‌قسم با من حرف بزند. حتی پشیمان هم نشد. من برای خودم خیلی متأسفم که از همه جا محدودم؛ از کشور و جامعه گرفته تا خانواده. همه‌ی درها را یکی‌یکی به روی ما بستند: درهای آموزش، کار، آزادی. حالا چه روزی بر سرم آمده که حتی یک سؤال هم پرسیده نمی‌توانم! خیلی می‌ترسم از این روزی که بر سرم آمده و از آینده‌ای که معلوم نیست چه اتفاقی در آن خواهد افتاد.

حکومت ما طالبانی است با سیاستی که زن‌ها را محدود و از همه جا منع می‌کند. اما وای بر آن روزی که خانواده‌ی ما طالبانی شود؛ آن‌گاه هیچ راهی برای پیشرفت نخواهد بود. شاید آن روز هیچ کتابی در خانه‌ای پیدا نشود، هیچ باسوادی وجود نداشته باشد و هیچ فهم و درکی موجود نباشد. آن روز حتی تصورش در این دنیایی که پر از دانش و تکنولوژی است سخت است.

با خود گفتم: نمی‌گذارم در خانواده‌ی من این‌طور شود. من تا آخرین نفس مبارزه خواهم کرد و حتی روزی یک کلمه هم که شده یاد می‌گیرم؛ چرا که هر چه را از من بگیرند، دانشم را نمی‌توانند. اما من مثل همه‌ی مردان دنیا با ظلم و پرخاش‌گری شروع نمی‌کنم. اگر این سخن را به برادرم بگویم، می‌گوید: «هممم، نمی‌توانی.» اما در دل خود می‌گویم چرا، که جنگ راه حل نیست. اگر تاریخ همه‌ی دنیا را بخوانیم، در همه‌ی جنگ‌ها، دعواها و آدم‌کشی‌ها مردان بوده‌اند؛ چرا که مردان می‌خواهند قدرت داشته باشند یا بهتر است بگویم می‌خواهند مالک همه چیز باشند و هر حرفی که می‌زنند اجرا شود. اما تا امروز این دعواها هیچ دردی را دوا نکرده جز ویرانی‌ها. شاید امروز برادرم هم می‌خواست بگوید: تو فقط در خانه باش و کار کن، حرف نزن، درس نخوان…

اما من تصمیم گرفتم برایش ثابت کنم که من هم می‌توانم درس بخوانم، کار کنم و موفق شوم؛ هرچند با محدودیت، سختی و گاهی اشک و غم.

من با آرامش و لبخند دوباره برخاستم، انگار چیزی نشده. دیگر همراهش دعوا و جربحث نکردم؛ فقط می‌خواستم نتیجه‌ی عمل‌کردهایم را ببیند. من با آرامش درس‌هایم را روزانه مرور کردم، به کورسی که درس می‌خواندم رفتم و ادامه دادم. برای گرفتن شهادت‌نامه در برنامه‌ای آموزشی شرکت کردم.

بعد از مدتی چند تقدیرنامه دریافت کردم. پدر و مادرم مرا تشویق می‌کردند و او چیزی نمی‌گفت. بعد صنفی پیدا شد که می‌توانستم خودم تدریس کنم و صاحب درآمد شوم که با این کار، همه‌ی اعضای خانواده‌ام خوشحال شدند. حتی برادرم هم عوض شده و گاهی نزد من می‌آید، دردودل می‌کند و از کارها و رشته‌ی مورد علاقه‌اش حرف می‌زند.

من برای این کار خیلی خوشحالم و باور دارم هر که خوبی کند به خود خوبی کرده است و هر که بدی کند باز هم به خود بدی می‌کند. یکی از رؤیاهای من این است که روزی در کشورم رؤیای رهبری زنانه تحقق یابد؛ مثلاً کسی خود را مالک چیزی نداند، از خشم و نفرت کار نگیرد، مهربانی جزئی از رهبری‌اش باشد، با همه دوست باشد و شنوا و صدای همه باشد. مثل مادری که فرزند خود را جزئی از وجود خود می‌داند، با او مهربان است و او را دوست می‌دارد چون فرزندش است و از هیچ کوششی برای پیشرفت‌اش دریغ نمی‌کند؛ چون او نگاه مادرانه دارد و مهربانی در وجودش است.

اما یک پدر خود را مالک فرزند خود می‌داند؛ اگر حوصله‌اش سر برود با خشونت رفتار می‌کند، فرزند خود را فقط به خاطر کارها و دستاوردهایش دوست می‌دارد و همیشه مهربان نیست.

در نهایت، من و هم‌نسلانم برای رؤیای رهبری زنانه تلاش خواهیم کرد و روزی همه‌ی این ظلم و خشونت به پایان خواهد رسید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000