گاهی فکر میکنم بزرگترین اشتباه ما این است که خیال میکنیم هیولاها فقط در قصهها زندگی میکنند. از کودکی برای ما گفتهاند که هیولاها دندانهای بزرگ و چشمانی سرخ دارند و در تاریکی کمین میکنند؛ اما هرچه بزرگتر شدم فهمیدم بعضی هیولاها درست شبیه آدمهای عادیاند؛ لباس معمولی میپوشند، در خیابان راه میروند، لبخند میزنند و حتی گاهی همسایهی دیواربهدیوار ما هستند.
آخرین مستند جنایی که دیدم، بیشتر از آنکه دربارهی یک قاتل باشد، دربارهی شکست انسانیت بود؛ دربارهی جایی که قانون، جامعه و بیتفاوتی دستبهدست هم میدهند و به شرارت، فرصتی دوباره میبخشند.
در تمام مدت تماشای مستند، ذهنم فقط یک سؤال را تکرار میکرد: چند بار باید یک انسان به دیگران آسیب برساند تا بالاخره کسی باور کند که خطرناک است؟
مردی که بارها خشونت را تکرار کرده بود، پس از آزادی دوباره زندگی تازهای ساخت؛ نه برای جبران گذشته، بلکه برای ادامهی همان چرخهی تلخ: ازدواجهای پیاپی، خانهای که به جای امنیت، ترس را در خود جا داده بود و کودکانی که هیچ نقشی در انتخاب سرنوشتشان نداشتند؛ اما بیشترین بهای آن را پرداختند.
آنچه بیشتر از خود آن مرد مرا آزار داد این بود که چگونه یک انسان میتواند بارها فرصت بگیرد، در حالی که قربانیانش حتی یک فرصت برای زندگی دوباره نداشتند؟ عدالت مگر نباید پناه بیدفاعها باشد؟ پس چرا گاهی انگار زودتر از همه خودش چشمهایش را میبندد؟
وقتی به آن کودکان فکر میکنم، قلبم سنگین میشود. نه به این خاطر که فقط عدد شش بزرگ است، بلکه چون هر کدامشان دنیایی از رؤیا بودند؛ شاید یکی دوست داشت داکتر شود، دیگری نقاش، یکی عاشق فوتبال بود و دیگری هر شب با قصهی مادرش میخوابید. هر کدام نامی داشتند، صدایی داشتند، خندهای داشتند و آیندهای که هرگز فرصت رسیدن به آن را پیدا نکردند.
گاهی آدمها از آمار حرف میزنند: شش کودک، هفده فرزند، چند سال زندان… اما پشت هر عدد یک زندگی ایستاده است. یک مادر که دیگر صدای فرزندش را نمیشنود. یک اسباببازی که برای همیشه گوشهی اتاق میماند. یک جای خالی روی دسترخوان که هیچوقت پر نمیشود.
وقتی حکم دادگاه را شنیدم، مدتها فقط به سقف خیره ماندم. نه از روی عصبانیت، بلکه از روی ناباوری. مگر ارزش جان انسان را میشود با چند سال زندان سنجید؟ مگر میشود خانوادهای تا آخر عمر با داغ زندگی کنند؛ اما عامل آن روزی دوباره آزادانه در خیابان قدم بزند؟
من حقوقدان نیستم و ادعا نمیکنم پاسخ همهی پرسشها را میدانم؛ اما میدانم عدالت فقط اجرای قانون نیست. عدالت یعنی جامعه احساس کند جان بیگناهان ارزش دارد. یعنی قربانیان فراموش نمیشوند. یعنی کسانی که بارها ثابت کردهاند امنیت دیگران را نابود میکنند، دوباره به همان چرخه بازگردانده نشوند.
شاید به همین دلیل است که بعد از پایان مستند، بیشتر از خودِ داستان به آدمهای اطرافم فکر کردم؛ به اینکه ما هر روز از کنار چه کسانی عبور میکنیم بیآنکه بدانیم پشت بعضی لبخندها چه تاریکیای پنهان شده است. دنیا همیشه امن نیست؛ اما دردناکتر از ناامنی، بیتفاوتی است.
من دختری از افغانستانم؛ سرزمینی که سالهاست خبرهای تلخ را بیشتر از خبرهای خوب شنیده است. شاید به همین خاطر هر بار که روایت رنج کودکی را میخوانم یا میبینم، انگار زخمی قدیمی دوباره سر باز میکند. کودکان هر جای دنیا که باشند نباید قربانی تصمیمهای بزرگترها شوند. هیچ اختلاف، هیچ خشونت و هیچ نفرتی نمیتواند گرفتن آیندهی یک کودک را توجیه کند.
آن مستند تمام شد اما سؤالش هنوز در ذهنم مانده است: اگر قانون نتواند از آسیبپذیرترین انسانها محافظت کند، پس دقیقاً قرار است از چه چیزی محافظت کند؟
شاید هیولاها همیشه وجود داشته باشند؛ اما چیزی که بیش از خودِ هیولا مرا میترساند، سکوت، سهلانگاری و فرصتهای دوبارهای است که گاهی به آنها داده میشود. دنیا با حضور آدمهای بد ویران نمیشود. گاهی با نادیده گرفتن شرارت، آرامآرام فرو میریزد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه