دخترانِ مضیقه

من از نسلی آمده‌ام که پیش از آن‌که الفبا را یاد بگیرد، واژهٔ محدودیت را حفظ بود. روزهای من با صدای زنگ مکتب آغاز نشد؛ با صدای خبرهایی آغاز شد که هر روز چیزی را از ما می‌گرفتند. یک روز پارک، روز دیگر کتابخانه، بعد مکتب، بعد دانشگاه، بعد سرک‌ها و بعد رویا. انگار زندگی هر صبح که بیدار می‌شد، تصمیم می‌گرفت امروز نوبت کدام آرزوی ماست که از پنجره بیرون انداخته شود.

ما دختران افغانستان در سرزمینی بزرگ شدیم که نداشتن، فقط یک وضعیت اقتصادی نبود، شیوه‌ی زندگی بود. یاد گرفتیم لباس‌های ما را سال‌ها بپوشیم، کتاب‌های خواهر بزرگ‌تر را دوباره جلد کنیم و پنسل‌های کوتاه را آن‌قدر بتراشیم که دیگر جایی برای گرفتن‌شان نماند. اما سخت‌ترین کمبود، کمبود فرصت بود؛ فرصتی که هیچ بازار و دکانی آن را نمی‌فروخت.

من هنوز بوی کتاب‌های نو را دوست دارم؛ بویی که هر بار مرا به روزهایی می‌برد که خیال می‌کردم آینده جایی نزدیک است. آن روزها فکر می‌کردم اگر خوب درس بخوانم، اگر شب‌ها بیشتر بیدار بمانم و اگر بیشتر تلاش کنم، دنیا بالاخره حقم را خواهد داد. بعدها فهمیدم گاهی مساله کم‌کاری تو نیست، مساله دیوارهایی است که پیش از رسیدنت ساخته شده‌اند.

گاهی از خودم می‌پرسم اگر در کشوری دیگر به دنیا آمده بودم، آیا باز هم این‌قدر زود بزرگ می‌شدم؟ شاید بزرگ‌ترین دغدغه‌ام انتخاب رشته‌ی دانشگاه، سفر با دوستان یا پیدا کردن شغلی بود که دوستش دارم. اما این‌جا ما پیش از آن‌که برای آینده برنامه‌ریزی کنیم، یاد گرفتیم نگران فردا باشیم. یاد گرفتیم هر خبر تازه‌ای ممکن است دری را که با هزار امید به روی خودمان باز کرده بودیم، دوباره ببندد.

نسل ما عجیب عاشق می‌شود؛ نه فقط عاشق آدم‌ها، بلکه عاشق هر روزنه‌ی امید. چون امید برای ما همیشه کالایی کمیاب بوده است. وقتی سال‌ها در تاریکی زندگی کنی، حتی نور یک شمع هم شبیه خورشید به نظر می‌رسد. برای همین گاهی به آدم‌هایی دل بستیم که فقط اندکی مهربان بودند؛ نه چون بهترین بودند، بلکه چون همان لحظه احساس کردیم کسی ما را دیده است.

ما خوب بلدیم چیزی را که از دست داده‌ایم سال‌ها با خود حمل کنیم. مثل مادربزرگ‌هایی که لباس عزیزان از دست‌رفته‌ی‌شان را در صندوق نگاه می‌دارند، ما هم خاطره‌ها را دور نمی‌ریزیم. کتابچه‌های نیمه‌تمام، رویاهای ناتمام، برنامه‌هایی که هرگز اجرا نشدند و کیف مکتبی که مدت‌هاست بسته مانده، همه را جایی در دل‌مان انبار کرده‌ایم. شاید چون همیشه می‌ترسیم اگر این‌ها را هم رها کنیم، دیگر چیزی از خودمان باقی نماند.

گاهی به پنجره‌ی اتاقم تکیه می‌دهم و دخترانی را تصور می‌کنم که صبح با خیال آسوده به دانشگاه می‌روند، بعدازظهر در کتابخانه می‌نشینند و شب برای آینده‌ی‌شان برنامه می‌ریزند. بعد به خودم فکر می‌کنم؛ دختری که بزرگ‌ترین مبارزه‌اش زنده نگه داشتن رویایی است که هر روز کسی تلاش می‌کند خاموشش کند؛ اما اشتباه نکنید، ما فقط روایت اندوه نیستیم.

در هر خانه‌ای که دری به روی دختران بسته شد، چراغ کوچکی هم روشن ماند. دختری که پنهانی کتاب خواند، دختری که زبان تازه‌ای یاد گرفت، دختری که دفترش را پنهان کرد تا کسی رویاهایش را پاره نکند و دختری که هر بار زمین خورد، دوباره از همان خاک بلند شد.

شاید جهان ما را با خبرهای تلخ بشناسد؛ اما حقیقت زندگی ما فقط همین نیست. حقیقت این است که ما میان همه‌ی این تنگناها هنوز بلدیم بخندیم. هنوز برای گلدان کوچکی آب می‌ریزیم، هنوز برای خواهر کوچک‌تر خود قصه می‌گوییم و هنوز وقتی باران می‌بارد، چند لحظه کنار پنجره می‌ایستیم و خیال می‌کنیم زندگی می‌تواند شکل دیگری هم داشته باشد.

با این همه، هیچ‌وقت نتوانستند اشتیاق آموختن را از ما بگیرند. ما کتاب‌ها را پنهان کردیم، درس‌ها را در سکوت خواندیم، از پنجره به آسمان نگاه کردیم و باور کردیم که حتی اگر راه‌ها بسته باشند، اندیشه را نمی‌توان زندانی کرد. شاید بزرگ‌ترین پیروزی ما همین باشد؛ این‌که با وجود تمام محرومیت‌ها، هنوز هم وقتی از آینده حرف می‌زنیم چشمان‌ ما برق می‌زند. هنوز هم باور داریم روزی خواهد رسید که دختر بودن جرم نباشد و آرزو داشتن شجاعت نخواهد.

ما نسل مضیقه‌ایم؛ نسلی که سهمش از کودکی اضطراب بود و سهمش از جوانی انتظار؛ اما اگر چیزی را هرگز نتوانستند از ما بگیرند، توانِ رویا دیدن بود.

روزی خواهد رسید که دیگر هیچ دختری برای حق آموختن، برای قدم زدن، برای انتخاب کردن یا برای ساختن آینده‌اش ناچار به پنهان شدن نباشد. آن روز شاید کسی داستان ما را بخواند و باورش نشود که روزگاری دخترانی بودند که بزرگ‌ترین آرزوی‌شان فقط نشستن پشت یک چوکیِ مکتب بود.

اگر آن روز از ما بپرسند چگونه دوام آوردید، پاسخ ساده است: ما به امید زندگی نکردیم، ما خودِ امید را زنده نگه داشتیم؛ با دست‌های خالی، با چشم‌های خسته و با قلب‌هایی که هزار بار شکستند اما هرگز از تپیدن دست نکشیدند.

این روایت یک دختر نیست؛ روایت نسلی است که در سکوت جنگید، در محرومیت قد کشید، در تاریکی رویا دید و با همهٔ زخم‌هایش هنوز باور دارد که هیچ زمستانی برای همیشه ماندگار نیست.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000