ولی ما فقط یک زندگی عادی می‌خواستیم

من هیچ وقت یلدا را فراموش نخواهم کرد. او در هر شرایطی همیشه درس می‌خواند و هیچ وقت خسته نمی‌شد. او حتی انگیزه‌ای برای من بود.

یلدا دختری سرشار از زندگی و عاشق درس خواندن بود. او همیشه حتی در سخت‌ترین شرایط درس می‌خواند و به شرکت قالین‌بافی می‌رفت تا بتواند فیس کورسش را بپردازد. خانواده‌ی او با درس خواندنش مشکل داشتند و همیشه به او می‌گفتند: «دیگران که درس خواندند به کجا رسیدند که تو می‌خوانی؟» ولی یلدا رویاهای بزرگی داشت و می‌خواست بورسیه بگیرد تا بتواند به تحصیلش ادامه دهد. چند بار این فرصت برایش فراهم شد؛ ولی خانواده‌اش به او اجازه ندادند و حتی او را لت‌وکوب کردند. او برادری داشت که تحصیل‌کرده نبود و هر چه والدینش می‌گفتند را تأیید می‌کرد.

با وجود این همه سختی، یلدا باز هم به درس خواندن ادامه داد. او شب‌ها وقتی دیگر اعضای خانواده‌اش می‌خوابیدند، شروع به درس خواندن می‌کرد و تا دیروقت بیدار می‌ماند. شبی با خودش می‌گفت که این سختی‌ها هم خواهد گذشت و امیدوار بود روزی برسد که خانواده‌اش به او اجازه دهند تا به تحصیل خود ادامه دهد. او می‌خواست مایه‌ی افتخار خانواده‌اش باشد. دختری قوی و شجاع بود و هر بار که شکست می‌خورد، دوباره از نو برمی‌خاست.

او همیشه اول‌نمره‌ی صنف می‌شد. روزی دوستش از او پرسید: «دلیل این‌که همیشه نمره‌ی عالی می‌گیری چیست؟» او اول هیچ حرفی نزد و سکوت کرد، بعد اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «خانواده‌ام نمی‌خواهند من درس بخوانم، ولی من علاقه‌ی زیادی به درس خواندن دارم. شب‌ها وقتی بقیه می‌خوابند، من زیر لحاف با یک چراغ دستی شروع به درس خواندن می‌کنم تا آن‌ها باخبر نشوند. وقتی هم از صنف رخصت می‌شوم، به شرکت قالین‌بافی می‌روم. بقیه خبر ندارند که من این‌جا هم می‌آیم و درس می‌خوانم؛ به همین خاطر خیلی تلاش می‌کنم تا اگر روزی باخبر شدند، به من افتخار کنند.»

روزی مادرش به شرکت قالین‌بافی آمد و دید که دخترش آن‌جا نیست. از همکارانش پرسید: «شما می‌دانید دخترم کجاست؟» آن‌ها گفتند که به کورس رفته است. مادرش به خانه برگشت و این موضوع را به پدرش گفت. شب وقتی یلدا به خانه آمد، دید پدرش خیلی عصبانی است. پرسید چه شده است؟ پدرش از او پرسید آیا این حقیقت دارد که او واقعاً می‌رود و درس می‌خواند؟ او گفت: «بلی.»

پدرش گفت: «دیگر لازم نیست بروی.» او خیلی غمگین شد و پرسید چرا نمی‌تواند برود و درس بخواند؟ پدرش گفت: «تو باید ازدواج کنی.» او فقط شانزده سال داشت و نمی‌خواست ازدواج کند، ولی پدرش با اجبار او را به عقد کسی درآورد که پانزده سال از او بزرگ‌تر بود.

آن‌ها ازدواج کردند. بعد از ازدواج‌شان، یلدا دیگر آن دختر سرشار از شور و شوق نبود. گرچه به روی خود نمی‌آورد، ولی من می‌دانستم که برایش خیلی سخت می‌گذرد و افسرده شده است. درست است، او نتوانست به رویاهایش برسد، ولی همیشه فرزندانش را تشویق می‌کرد که درس بخوانند و آرزوهای‌شان را دنبال کنند.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000