صدای مادرم به گوشم میآمد: «چای بیار!» فهمیدم که مهمان آمده است، اما نمیدانستم چه کسی است. چای را آماده کردم و به اتاق بردم. متعجب شدم؛ کاکایم و مادرکلانم را دیدم. نمیدانستم چه وقت از ایران آمدهاند. سلامی کردم و به پیالههایشان چای ریختم.
متوجه کاکایم شدم، دیوانگی میکرد. چند وقت پیش، او به خاطر مصرف بیش از حد «شیشه»، به اعصابش ضرر زیادی رسانده بود و به همین دلیل، روی گفتار و رفتارش تسلطی نداشت. مادرکلانم گفت: «به خاطر این دیوانه برای ما خانه پیدا نمیشود؛ از این به بعد قرار است کاکایت اینجا باشد.» این جمله که «با شما زندگی میکند»، هر چند عادی به نظر میرسید، اما برایم ناامیدکننده بود. به طرفش نگاهی انداختم؛ او دیگر آن پسرِ جوان و هوشیارِ هفت سال پیش نبود.
او که روزگاری پوست شفاف و تازهای داشت، موهایش را همیشه حالت میداد و ظاهرش ستودنی بود؛ کسی که تعریف و توصیفش در قریه سرِ زبان هر کسی بود و اخلاق ملایمی داشت. حالا پسری ۲۸ ساله را در مقابلم میدیدم که دور چشمانش سیاه شده و کبودی آورده بود. رنگ پوستش تیره شده بود و مثل مردی ۵۰ ساله و مریض به نظر میرسید؛ مثل اسکلتی که پوستی و اندکی گوشت و چربی دارد. ظاهرش ترسناک شده بود، تقریباً کنترلی روی گفتارش نداشت و حرفهای بیربط میزد.
در ذهنم سوال ایجاد میشد: چطور آن پسری که هفت سال پیش معلم بود و اخلاق و ظاهری نمونه داشت، حالا تبدیل به معتادی روانی شده است که بارِ دوشِ خانوادهاش میباشد؟
همانگونه که یکی از آشنایان ما میگفت، او زمانی که تازه به ایران رفته بود، در قالینشویی کار میکرد. شستن قالینها و حمل کردنشان روی شانه برایش مشکل بود، چون تجربهی کارِ سنگین را نداشت. رفیقهای صمیمیاش در آنجا به اعتیاد رو آورده بودند؛ وقتی مواد میکشیدند، حالشان خوب میشد و بهتر کار میکردند. این موضوع برایش جالب بود و دلش میخواست امتحان کند. همین دوستان و سنگینیِ کار باعث شد او هم به این مسیرِ آیندهسوز بپیوندد و بعد از چندین سال تبدیل به یک معتاد روانی شود. سخت در قالینشویی کار میکرد و تمام مزدش را برای اعتیاد میگذاشت. دیگر به فکر خانواده و خودش نبود و تمام ذکرش، پیدا کردن مواد شده بود.
روایت او، نه اولین و نه آخرین جوانی است که با اعتیاد زندگیاش را نابود میکند و نه تنها خود، بلکه خانوادهای را به رنج و غم میکشاند. آری، شیشه و دیگر مواد مخدر برایش مثل نفس کشیدن ضروری بود و حاضر بود برای عملش از خانواده و خودش بگذرد.
باقر را میگویم؛ او با خود، خوشیهای خانوادهاش را هم به آتش کشید. پدرم با حسرت به طرفش نگاه میکند؛ باقر باید امروز در سن ۲۸ سالگی امید و تکیهگاهی برای مادرکلان و پدرکلانم میشد، اما حالا بارِ دوش است. این موضوع دل پدرم را به درد میآورد و حتی با دیدن دیوانگیها و حالِ بدِ کاکایم، قند خون پدرم بالا میرود. پدرم چندین بار او را به کمپ ترک اعتیاد برد، اما نشد. چندین ماه در کمپ میماند و وقتی دوباره به خانه برمیگشت، استفادهی مواد را از سر میگرفت. از آشنایانش پول میگرفت تا بتواند مواد بخرد؛ موادی که از همین کابل خریداری میکرد.
اما اینکه او را در خانهی خود جای دهیم، ناامیدکننده بود. تحمل کردن یک معتاد روانی روی روانِ ما، به خصوص روی روان برادر کوچکترم، تاثیر منفی میگذاشت.
این متن را من به یادِ جوانیاش نوشتم. او هم مانند هزاران جوان در این کشور است که زندگیشان را با دستان خودشان نابود میسازند؛ بیشترینشان برای کار به ایران میروند و در آنجا معتاد میشوند. برای مهار و کنترل این وضعیت، واقعاً به سیاستگذاری و کنترل دقیق حکومت نیاز است. البته اراده و آگاهیِ خود مردم هم مؤثر است. خیلی امیدوارم که دیگر نظارهگرِ جوانانی همچون باقر نباشیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه