گاهی تنها چند دقیقه کافی است تا زندگی یک انسان برای همیشه تغییر کند. من هم روزی را به یاد دارم که احساس کردم تمام آرزوهایم در برابر چشمانم از بین رفت. روزی که درهای مکتب به روی دختران بسته شد، انگار درِ امید هم در قلبم بسته شد. تا قبل از آن، هر روز با شوق درس میخواندم و برای آیندهام برنامه داشتم. همیشه در ذهنم خودم را دختری میدیدم که درسش را ادامه میدهد، به دانشگاه میرود و روزی به آرزوهایش میرسد؛ اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. دیگر نه صدای زنگ مکتب را میشنیدم و نه شور و شوقِ رفتن به صنف را داشتم. احساس میکردم دیگر دلیلی برای تلاش وجود ندارد.
روزهای زیادی را با ناامیدی سپری کردم. ساعتها به آینده فکر میکردم و هیچ راهی را نمیدیدم. با خودم میگفتم وقتی راهِ درس خواندن بسته شده است، دیگر برای چه تلاش کنم؟ کمکم حتی آرزوهایی را که سالها در قلبم داشتم، فراموش کردم. تصور میکردم زندگی من هم مانند بسیاری از دختران دیگر فقط به چهار دیوارِ خانه محدود خواهد شد. آن روزها سختترین روزهای زندگی من بودند.
اما خانوادهام اجازه ندادند که امیدم کاملاً از بین برود. آنها همیشه میگفتند: «اگر یک در بسته شود، خدا درِ دیگری را باز میکند.» به من پیشنهاد کردند که زبان انگلیسی یاد بگیرم، در صنف فن بیان شرکت کنم و به «کلستر ایجوکیشن» بروم. راستش را بخواهید، در ابتدا اصلا علاقهای نداشتم؛ فکر میکردم هیچچیز جای مکتب را نمیگیرد. حتی چند بار تصمیم گرفتم نروم؛ اما بعد با خودم گفتم شاید این آخرین فرصتی باشد که بتوانم خودم را از ناامیدی نجات دهم. با تردید قدم برداشتم؛ اما همان یک قدم، مسیر زندگیام را تغییر داد.
وقتی وارد کلستر ایجوکیشن شدم، فهمیدم که اینجا فقط یک مرکز آموزشی نیست؛ اینجا جایی بود که دوباره به انسان امید میداد. استادان فقط درس نمیدادند، آنها به ما یاد میدادند که چگونه به خودمان باور داشته باشیم. هر روز چیز تازهای یاد میگرفتم و احساس میکردم دوباره زنده شدهام.
در این مدت چیزهای زیادی آموختم. زبان انگلیسی باعث شد باور کنم که میتوانم با دنیای بزرگتری ارتباط برقرار کنم. در فن بیان یاد گرفتم با اعتمادبهنفس صحبت کنم و از افکارم دفاع نمایم. در کارهای گروهی فهمیدم موفقیت فقط به تلاش یک نفر وابسته نیست. نویسندگی را بهتر یاد گرفتم و فهمیدم که گاهی یک قلم میتواند از هزاران فریاد رساتر باشد. هر مهارتی که یاد میگرفتم، احساس میکردم یک قدم به آرزوهایم نزدیکتر شدهام.
یک روز با شوق، همهی این داستانها را برای دخترخالهام زهرا تعریف کردم. به او گفتم: «تو هم بیا! مطمئنم اینجا را دوست خواهی داشت. با هم درس میخوانیم، رشد میکنیم و برای آیندهی خود آماده میشویم.» برق امید را در چشمانش دیدم. او هم آرزو داشت چیزی یاد بگیرد و آیندهی بهتری داشته باشد؛ اما وقتی این موضوع را با پدرش در میان گذاشت، پاسخی شنید که قلبش را شکست. پدرش گفت: «نه، تو هیچجا نمیروی. در خانه بمان، به مادرت کمک کن و آشپزی و کارهای خانه را یاد بگیر.» همین چند جمله کافی بود تا رؤیای زهرا هم خاموش شود.
آن روز برای اولین بار با تمام وجود فهمیدم که همه شبیه هم نیستند. من و زهرا هر دو دختر بودیم، هر دو آرزو داشتیم و هر دو دوست داشتیم یاد بگیریم؛ اما مسیر زندگی ما یکسان نبود. تفاوت ما در استعداد یا تلاش نبود، بلکه تفاوت در فرصتی بود که یکی داشت و دیگری از آن محروم بود.
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، خدا را شکر میکنم که خانوادهام مرا تشویق کردند تا تسلیم نشوم. اگر آن روز به حرف آنها گوش نمیدادم، شاید امروز من هم همان دختری بودم که فقط با حسرت به آرزوهایش نگاه میکرد. اما حالا اعتمادبهنفسم بیشتر شده است؛ بهتر صحبت میکنم، بهتر مینویسم، در کارهای گروهی فعال هستم و جرئت دارم برای آیندهام برنامهریزی کنم. این تغییرها یکشبه به دست نیامد، بلکه نتیجهی تلاش، صبر و استفاده از فرصتهایی بود که در اختیارم قرار گرفت.
هر بار که زهرا را میبینم، به این فکر میکنم که اگر او هم فرصت یادگیری داشت، شاید امروز در کنار من ایستاده بود و از موفقیتهایش حرف میزد. شاید او هم استعدادهایش را کشف میکرد و برای آیندهاش امید بیشتری داشت. این موضوع به من یاد داد که هیچوقت نباید انسانها را با هم مقایسه کنیم؛ زیرا همه از یک نقطه شروع نمیکنند و همه فرصتهای یکسانی ندارند.
امروز دیگر باور دارم که موفقیت فقط به هوش یا استعداد وابسته نیست؛ گاهی یک تشویق، یک فرصت یا یک حمایت میتواند مسیر زندگی یک انسان را تغییر دهد. اگر خانوادهام آن روز مرا تشویق نمیکردند، شاید من هم در همان تاریکی باقی میماندم. حالا آرزو دارم روزی برسد که هیچ دختری به خاطر شرایطش از یادگیری محروم نشود و هر کسی بتواند استعدادهایش را شکوفا کند.
زندگی به من آموخت که همه شبیه هم نیستند. بعضیها فرصت دارند و بعضیها ندارند؛ بعضیها حمایت میشوند و بعضیها نه. اما هر کس که حتی کوچکترین فرصت را برای یادگیری پیدا میکند، باید آن را ارزشمند بداند. شاید همان فرصت کوچک، آغاز بزرگترین تغییرِ زندگی او باشد. من هنوز هم راه درازی در پیش دارم، اما دیگر میدانم که تا وقتی امید و تلاش وجود داشته باشد، هیچ رؤیایی آنقدر دور نیست که نتوان به آن رسید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه