کمکم آفتاب سوزان پشت کوههای بلند پنهان میشد. من در حال تماشای غروب آفتاب بودم که صدای درِ حویلی به گوش رسید. وقتی در را باز کردم، مادرم را دیدم که همراه خاله سهیلا، همسایهی قدیمی ما آمده است. از دوران کودکیام تا به حال خاله سهیلا را ندیده بودم. او دیگر همانند گذشته نبود؛ کمرش خمیده شده بود و از آن صورت زیبایش نیز خبری نبود.
با همان لحن مهربانش احوالپرسی کرد. از دیدنش بسیار خوشحال شدم و او را برای نوشیدن چای دعوت کردم. خوب به یاد داشتم که چقدر چای سبز با هِل را دوست دارد.
در حال ریختن چای در پیالهها بودم که مادرم با خاله سهیلا صحبت میکرد. مادرم احوال زهرا، فاطمه و عبدالله را پرسید. خاله سهیلا با اندوهی که در چشمانش موج میزد گفت: «خدا را هزاران بار شکر، دخترانم خوب هستند. دو سال از عروسی زهرا میگذرد و فاطمه هم کلاس (صنف) ششم شده است، ولی عبدالله…»
همانجا بغض، گلوی خاله سهیلا را فشرد؛ اما با همان حال ادامه داد: «عبدالله همیشه میگفت: اگر پدرم در انتحاری کشته نمیشد، هر دو با هم مثل مرد کار میکردیم. در این شرایط بیکاری، من در اینجا نمیتوانم پولی به دست آورم. مادرجان! هر بار که میبینم تو در خانه مردم کار میکنی، قلبم آتش میگیرد… عبدالله میخواست برای کار به ایران برود؛ اما من به او اجازه نمیدادم. تا اینکه بعد از یک ماه، مامایش به دلیل بیکاری زیاد قصد کرد غیرقانونی به ترکیه برود. عبدالله هم با هزار خواهش و التماس، بالاخره همراه داییاش رفت. من هم کمی خیالم راحتتر بود، چون یک فرد بزرگتر از خودش همراهش بود.»
در میان حرفهای خاله سهیلا گفتم: «کار خوبی کردی خالهجان! اینجا هیچکس آیندهای ندارد. حداقل آنجا کار مناسبی پیدا میکند.»
خاله سهیلا آه سردی کشید و گفت: «ای کاش پسرم به ترکیه میرسید! در مرز ایران موترشان خراب شد و مجبور شدند بقیهی راه را پیاده بروند. در آن دشتهای خشک و سوزان، دو جگرگوشهام به دلیل تشنگی شدید و گرمازدگی جان باختند…»
دیگر خاله سهیلا توانِ کنترل بغضش را نداشت. بغضش شکست و با گریه و صدایی لرزان به مادرم گفت: «خواهرجان! کاش عبدالله پایش به ترکیه میرسید. ای کاش به آرزویش میرسید… او به خاطر من رفته بود. ای کاش هرگز به او اجازه نمیدادم! پسرم با هزاران امید از خانه بیرون شد، اما با کفن سفید به خانه بازگشت…»
با شنیدن حرفهای خاله سهیلا نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. چند روز پیش هم در اخبار شنیده بودم که نوزده جوان در مسیر ایران به دلیل گرمای شدید و تشنگی زیاد جان سپردند.
هر ساله صدها جوان به دلیل بیکاری و فقر مجبور به مهاجرت غیرقانونی میشوند؛ با چشمان پر از امید خانههایشان را ترک میکنند، اما متأسفانه اکثر این سفرهای غیرقانونی به قیمت جانشان تمام میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه