دلتنگیِ دیرینه

حیفِ آن لحظه‌ها که گذشت و من نمی‌دانستم لحظاتی را که کنارش می‌گذرانم، روزی به اتمام می‌رسد.

وقتی از بیرون می‌آمد، صدای قدم‌هایش را که می‌شنیدم، ذوق می‌کردم برای دیدنش و زود خودم را به او می‌رساندم و سلام می‌کردم: «سلام، پدر!»

آن زمان من کودک بودم و نمی‌دانستم که این لحظات دیگر هرگز برنمی‌گردد و من دیگر فرصتِ تجربه‌کردنِ چنین لحظاتی را ندارم… آن لحظه‌ها گذشت، با تمامِ ماجراهایش و برایم خوش می‌گذشت، چون آن زمان یک کودکِ پنج‌ساله بودم.

آخرین باری که دیدمش، شب بود؛ آخرین سلامی که به او دادم، هنگامِ شام بود. آخرین قدم‌هایش در خانه، آن شب بود که مثلِ همیشه شام به خانه آمد و من، مثلِ همیشه، بوسه بر دستانش زدم و او با عشق صورتم را بوسید. سلام کردم. او همیشه برایم می‌گفت: «فرشته‌ی خوب.» آن شب هم همین حرف را زد و داخلِ خانه شد. من، مثلِ همیشه، رفتم روی پاهایش نشستم و شروع به گله و شکایت نمودم و او گوش می‌داد. وقتی در جریانِ روز کسی مرا اذیت می‌کرد، شب به پدرم شکایتش را می‌کردم و او دیگران را سرزنش می‌کرد که چرا همیشه دخترِ کوچکم را اذیت می‌کنید.

غذای شب را کنارِ هم میل نمودیم و من، چون کوچک بودم، خوابم برد. نیمه‌های شب بود که از خواب بیدار شدم و دیدم پدرم در پهلوی من در حالِ نماز خواندن بود؛ چقدر زیبا به نظر می‌رسید! انگار همه‌ی زیبایی‌های جهان در او خلاصه شده بود… لبخندی به طرفش زدم و دوباره خوابم برد. پدرم همیشه نمازِ شب می‌خواند و آن شب هم مثلِ شب‌های دیگر، نمازِ شب را ادا می‌کرد.

صبح، زمانی که از خواب بیدار شدم، پدرم نبود و مثلِ هر وقتِ دیگر به وظیفه‌اش رفته بود؛ ولی این بار فرق داشت. کارش طول کشید و به مدتِ یک هفته به خانه نیامد… یعنی آن شب، آخرین دیدارِ ما بود؛ آخرین آغوش بود، آخرین بوسه، آخرین نوازش…

آن لحظه فرا رسید. ای کاش هیچ‌وقت فرا نمی‌رسید. ولی نه، آن شب فرا رسید؛ شبِ خداحافظیِ آخر، آخرین حرف‌ها، آخرین «دوستت دارم»ها و آخرین کلماتی که با عشق برای ما بیان می‌کرد. نمی‌دانستیم که این کلمات و این واژه‌ها، آخرین حرف‌هایی هستند که از طرفِ او می‌شنویم و دیگر هرگز آن‌ها را نخواهیم شنید…

خب، آن شب هم با تمامِ خوشی‌هایش به اتمام رسید و من نمی‌دانستم که این، آخرین لبخندش است؛ آخرین حرف‌هایش برای ما. ای کاش زمان همان لحظه‌ها متوقف می‌شد و من بارها و بارها می‌توانستم صدایش را بشنوم و به تک‌تکِ کلماتش گوش بدهم.

صبح فرا رسید و خورشید نورش را بر زمین پاشاند. آن روز مثلِ روزهای دیگر نبود؛ من از صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، مثلِ روزهای دیگر نتوانستم خوش بگذرانم یا بازی کنم. شاید آن روز قلبِ کوچکم باخبر شده بود که قرار است چه اتفاقی بیفتد؛ حوصله‌ی هیچ چیزی را نداشتم.

ساعتِ هشتِ صبح بود که برای ما تماس گرفتند و گفتند: «پدرتان در شفاخانه است و بستری شده است.» وقتی من این حرف‌ها را شنیدم، هیچ درکی نتوانستم بکنم؛ چون پدرم کارش در آن‌جا بود. ولی دیدم حالِ مادرم دگرگون شد و خواهرم رنگِ صورتش پریده بود و همه در بهت به سر می‌بردند…

کاکایم به شفاخانه، پیشِ پدرم رفته بود و گفت: «حالش خوب نیست.» وقتی این خبر را شنیدیم، مادرم گریه می‌کرد و دعا می‌کرد و مرا در آغوش گرفته بود. خواهرم هم در گوشه‌ای گریه می‌کرد.

آخرین تماس آمد که برای ما دنیا را تاریک ساخت؛ خبر از زندگیِ دیگری داد، خبر از آخرین دیدن‌ها، آخرین حرف‌ها، آخرین خاطره و آخرین کلمه: «پدر…»

خبر از نبودنش، از نبودِ بهترین شخصِ زندگی ‌ما؛ کسی که دیگر وجود ندارد و تکیه‌گاهِ خانواده دیگر کنار ما نیست… آن روزِ تلخ گذشت و زندگی، قلمِ دیگری را برای ما نوشت که در آن، به‌وضوح، نبودش حس می‌شود…

این روزها که به یادِ آن لحظاتِ شیرینی که کنارش گذراندم می‌افتم، خیلی دلتنگِ آن لحظه‌ها می‌شوم و با خود می‌گویم: کاش زمان در همان لحظه می‌ایستاد و قفل می‌شد و من می‌توانستم کنارش بخندم…

یک روزِ دیگر هم گذشت و امروز دوباره نشستم روبروی نبودنت، پدر…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000