هرگاه چیزی دربارهی هزارهها میشنوم، یک پرسش آرام و در عین حال سنگین در ذهنم شکل میگیرد؛ پرسشی که هر بار بیشتر از گذشته مرا به فکر فرو میبرد: اگر عبدالرحمان هزارهها را به حال خودشان میگذاشت، امروز ما کجا بودیم؟
شاید این فقط یک «اگر» تاریخی باشد، اما برای من، دختری هزاره، این اگر یک زندگی ازدسترفته است؛ زندگیای که نمیدانیم اگر آن جنایتها اتفاق نمیافتاد، چه شکلی پیدا میکرد.
ما فقط از یک تاریخ حرف نمیزنیم؛ از مردمی حرف میزنیم که بخشی از سرزمین، خانه، امنیت و فرصتهایشان را از دست دادند. مردمی که پس از سرکوب، کشتار و کوچ اجباری، به گوشههایی از این سرزمین رانده شدند و سالها با پیامدهای همان گذشته زندگی کردند.
از مردم دالهی مالستان بگویم؛ مردمی که روایتهای خانوادگی و تاریخیشان میگوید اصالتشان به دالهی قندهار میرسد و در جریان سیاستهای عبدالرحمان و فشارهایی که بر هزارهها وارد شد، از سرزمین خود دور و به مناطق کوهستانی رانده شدند. برای من این فقط یک نام روی نقشه نیست؛ پشت این جابهجایی، نسلهایی ایستادهاند که مجبور شدند زندگیشان را از نو در جایی دور از زادگاهشان بسازند.
سالها گذشته است، بیش از یک قرن؛ اما بعضی زخمها با گذشت زمان ناپدید نمیشوند، فقط شکلشان عوض میشود. گاهی خودشان را در دورافتادگی یک روستا نشان میدهند، گاهی در نبود امکانات، گاهی در فقر و محرومیت، گاهی در مهاجرت یک جوان، و گاهی در چشمان دختری که به آینده نگاه میکند و نمیداند چرا باید برای سادهترین حقهای زندگی اینهمه بجنگد.
شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه تاریخ فقط در کتابها نمیماند؛ تاریخ میتواند به زندگی روزمرهی یک انسان منتقل شود. من وقتی به زندگی مردم خودم نگاه میکنم، گاهی به این فکر میکنم که اگر آن کوچها، آن سرکوبها و آن محرومیتها بر سر ما نمیآمد، امروز چه بودیم؟ اگر نسلهای پیش از ما مجبور نمیشدند برای زنده ماندن از جایی به جای دیگر بروند، شاید امروز فرزندانشان در شهرهایی بزرگتر زندگی میکردند؛ شاید دانشگاهها، خانهها، کسبوکارها و فرصتهای بیشتری داشتند. شاید خیلی از جوانان هزاره به جای جنگیدن برای ابتداییترین فرصتها، انرژیشان را صرف ساختن چیزهای بزرگتری میکردند. شاید من امروز وقتی به آینده فکر میکنم، کمتر به این پرسش برمیخوردم که چرا ما باید اینهمه راه را از نقطهای پایینتر آغاز کنیم.
با این حال، یک چیز را نمیتوان از ما گرفت: تلاش برای ادامه دادن. زن هزارهای که با وجود همهی محدودیتها درس میخواند، مردی که از کوهستان برای ساختن آیندهی فرزندانش راهی شهر میشود، مادری که با امکانات اندک فرزندش را به مکتب میفرستد و جوانی که با هزار دشواری خودش را به دانشگاه میرساند؛ همهی اینها ادامهی همان مردمیاند که بارها مجبور شدند از نو شروع کنند. ما شاید بسیاری از فرصتهای تاریخیمان را از دست داده باشیم، اما هنوز ایستادهایم و این ایستادن برای من معنای عجیبی دارد.
من نمیخواهم فقط دربارهی قربانی بودن مردمم بنویسم. میخواهم دربارهی مردمی بنویسم که با وجود آنچه بر آنان گذشته، هنوز آرزو دارند، میسازند، درس میخوانند، مهاجرت میکنند، برمیگردند، مینویسند و برای آینده تلاش میکنند.
صد و سیوسه سال گذشته است؛ اما وقتی به میراث آن سالها نگاه میکنم، میفهمم بعضی جنایتها فقط آدمها را نمیکشند، مسیر زندگی نسلها را هم تغییر میدهند. چه دردناک است فاجعهای که بیش از یک قرن از آن گذشته اما هنوز سایهاش بر زندگی فرزندان همان مردم دیده میشود.
و با این همه، من هنوز به «اگر» فکر میکنم…
اگر آن روزها جور دیگری رقم میخورد…
اگر مردم من مجبور به کوچ نمیشدند…
اگر کودکان آن نسل فرصت بیشتری برای زندگی داشتند…
اگر تاریخ با ما مهربانتر بود…
شاید امروز جای دیگری ایستاده بودیم.
اما حالا من به جای زندگی کردن در حسرت آن «اگر»، به یک پرسش دیگر فکر میکنم: با تمام آنچه از ما گرفته شد، خودمان قرار است آیندهی خود را تا کجا بسازیم؟ شاید پاسخ این پرسش در همین دختران و پسرانی باشد که هنوز با وجود تمام دشواریها رؤیا دارند.
من یکی از همان دخترانم؛ دختری از پهنای بودای بامیان، با تاریخی که پشت سرش سنگینی میکند و آیندهای که هنوز نوشته نشده است. شاید همین سهم نسل من باشد: اینبار خود ما تاریخ خود را بنویسیم؛ نه با انتقام از گذشته، بلکه با ساختن آیندهای که نسلهای بعد مجبور نباشند از خودشان بپرسند: اگر حق زندگی از ما گرفته نمیشد، امروز کجا بودیم…؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه