ذهن ما باز و هنوز فعال است

نمی‌گذارند ما نفس بکشیم. با گلویی که به خش‌خش افتاده و دیگر نای ادامه دادن ندارد، روزهای‌ خود را می‌گذرانیم. هر موقع که اندکی احساس راحتی می‌کنیم، به ما شوک بزرگی وارد می‌کنند و قدرت‌نمایی می‌کنند؛ مثل این است که می‌گویند: «ما نمی‌گذاریم به شما راحت بگذرد، اجازه نمی‌دهیم لحظه‌ای در این دنیا احساس امنیت کنید.» همه و همه‌ی ما مثل ماهیِ دورافتاده از آب دست‌پا می‌زنیم و تلاش داریم خود را به جایی بند کنیم تا زنده بمانیم. ما با خستگیِ غیر‌قابل‌ توصیفی به جایی چنگ می‌زنیم تا حداقل این دنیای بی‌رحم قابل‌تحمل‌تر شود. حداقل بتوانیم مثل یک انسان زندگی کنیم، یک انسان! یکی می‌خواند، یکی می‌نویسد، یکی نقاشی می‌کشد و دیگری درس می‌دهد؛ همه و همه مانند یک تار ما را به این دنیا وصل کرده است تا ناامید نشویم و دوام بیاوریم، اگرچه این تار هم نیاز به امید و تلاش دارد.

ما به اوج قدرت و بی‌رحمی این دنیا پی برده‌ایم. هر کاری از این جهانِ جهان‌نما برمی‌آید؛ توقع هر اتفاقی را – چه به ذهن برسد و چه دور از ذهن باشد – از این دنیای محدود‌شده داریم. توقع داریم حقوق‌ ما پا‌مال شود، توقع داریم نگذارند درس بخوانیم و پیشرفت کنیم، توقع داریم ما را با موتر زیر بگیرند، توقع داریم مثل گناه‌کار و فراری به دنبال ما باشند، اصلاً توقع این را داریم که مانند حیوان ما را به زنجیر بکشند و به اسارت ببرند؛ از دنیای خود‌ ما توقع داریم زندگی را به کام ما تلخ کند.

ولی با وجود همه‌ی این‌ها، باز هم نمی‌توانند ما را متوقف کنند. ما به تلاش ادامه می‌دهیم، اگرچه قلب ‌ما شکسته و رویاهای ‌ما دور افتاده‌اند. ادامه می‌دهیم، هرچند از درون به اندازه‌ی سال‌ها عمر، پیر و فرسوده شده‌ایم. طلوع می‌کنیم؛ مانند خورشیدی که پس از شب طولانی و هولناک، دوباره می‌تابد. ما سرسخت و با اراده‌ای محکم به راه‌ خود ادامه می‌دهیم، هر‌چند شاید در وسط راه دیگر مایی باقی نماند؛ شاید دیگر آنی نباشیم که شروع کردیم و یک «ما»ی جدید به وجود بیاید. سنگ‌های جلوی راه را مثل برگ خشکیده‌ی درخت از راه برمی‌داریم. ادامه می‌دهیم؛ با کمر شکسته و پاهایی که اسیر سنگ و زنجیر است. ما ادامه می‌دهیم و بی‌شک قدرت ما غیرقابل‌توصیف و شکست‌ناپذیر است.

توانایی این را دارند که ما را لت‌‌وکوب کنند، ما را به اسارت ببرند و از خانه‌ی خود ما زندانی بدون در بسازند؛ اما باز هم ما مانند بارانی که بر جنگل آتش‌گرفته می‌بارد، با همه‌ی سختی‌ها مقابله می‌کنیم. آگاه باشند که این محدودیت‌ها و فشارها برای ما مثل یک تلنگر قوی عمل می‌کند. با هر ضربه‌ای که به ما می‌زنند، باعث می‌شوند تا قوی‌تر عمل کنیم، سخت‌تر بجنگیم و هرگز خسته نشویم. این سخت‌گیری‌ها و رفتارهای غیرانسانی به ما انگیزه می‌دهند تا برای رویاهای ‌ما تا آخرین قطره‌ی خون و آخرین ذره‌ی توان بجنگیم.

بدانند که هر دروازه‌ای را بر روی ما ببندند، دروازه‌ی ذهن ما باز است. ما یاد می‌گیریم و یاد می‌دهیم، می‌خوانیم و می‌نویسیم، می‌سازیم و آباد می‌کنیم. ما پرواز می‌کنیم، بدون اینکه در نظر بگیریم روزی بال‌های ‌ما را بسته بودند. ما دوباره سبز می‌شویم و فراموش می‌کنیم روزی ریشه‌های‌مان خشکیده بود. ما بر روی این رفتارهای ناجوان‌مردانه چشم می‌بندیم و حتماً موفق می‌شویم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000