این روزها میان دوراهی عجیبی ماندهام؛ دوراهیِ که گزینههایش برای انتخاب، هر یک از دیگری بدتر است و من ماندهام کدامیک را انتخاب کنم. مثلاً گاهی به خودم میگویم بروم لب پشتبام یک آپارتمان بلند بایستم و خودم را به پایین پرت کنم و سقوط کنم؛ سقوطی که قبلش باید لحظهای پرواز کنم و ناگهان بیفتم و جهانم تمام شود تا تاریکیِ زندگیام معنا پیدا کند. چون این روزها زندهام؛ اما شبیه یک مردهی متحرکم. جهانم سیاه شده است یا شاید هم بیرنگ شده، نمیدانم، اما هرچه هست، زندگیام دیگر بیرنگ، بیشوق و بیذوق است.
دلم میخواهد بخوابم و هرگز بیدار نشوم، نه حرف نگفتهای در دل باشد که بخواهم بگویم و باز سرکوبش کنم. دلم میخواهد زندگیام تمام شود تا دیگر رنجی نباشد که بکشم، زخمی نباشد که مجبور شوم مرهم بگذارم، دردی نباشد که دنبال همدرد باشم و صدایی نباشد تا دنبال شنونده بگردم؛ تا بتوانم خستگیای را که تنِ زخمخوردهام به دوش میکشد، زمین بگذارم.
اما گهگاهی امید زمزمه میکند تا ادامه دهم و مرا وادار میکند به چیزهای دیگری فکر کنم؛ مثلاً گاهی دلم میخواهد نفس عمیقی بکشم، خودم را سخت در آغوش بگیرم، یک پیاله چای بنوشم، رمانها و کتابهای گوناگون بخوانم، درخشش آفتاب و مهتاب را ببینم و عطر زندگی و عشق و طبیعت را به مشامم دعوت کنم. زندگی را زندگی کنم، کارهایم را ترتیببندی کنم و زحمت بکشم تا دیده شوم و شنیده شوم، نه برای جلب توجه، بلکه برای گرفتن حقم، برای اثبات وجودم و هستیام و اینکه من تا به آخر هستم.
گاهی میان این دو حس گیر میکنم؛ میان دو حسی که یکی مرگ است و یکی زندگی، و هر دو خیلی با هم در تضادند. حالِ این روزهایم شبیه به این بیت قشنگ است که میگوید: «خودِ من در خودِ من با خودِ من میجنگد». بله، این است حالِ من و امثال من.
گاهی عزاداری میکنیم برای رؤیایی که کشتند، برای هدفی که کشتند، برای دختری که زندهبهگورش کردند، برای پدری که هرگز به خانه بازنگشت، برای مادری که چشمبهراه است تا فرزندش وارد شود و دیگر فرزندی در کار نیست، برای گلهای پرپرشدهی روی میز مکتب، برای مناسبتهایی که حذف گردید، برای دختری که زنده گم شد و راهی جهنمی به نام زندان شد و مهمتر از همه، برای زیر پا شدنِ حرمت این دیار، این پرچم، این مادر و این نسلی که در تلاش بود تا آیندهای خوب داشته باشد و کشورش پیشرفت کند.
و گویا باز هم جهان میگوید: «رها کن» و امید زمزمه میکند: «یکبار دیگر تلاش کن». و شاید تا آخر عمرم، تا روزی که قطرهای خون در رگهایم و نفسی برای کشیدن باشد، بجنگم. و اینگونه است که وسوسهی امید پیروز میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه