یک سرنوشت در دو نسل

مادر می‌توانست مکتب برود. با ذوق از چند سالی که مکتب می‌‌رفت برایم قصه می‌کرد. در ابتدا ذوق، علاقه و شعف را می‌شد در نگاهش دید، اما دیری نگذشت که تنِ صدایش دگرگون شد. صدایش را بغض گرفته بود، دور چشمانش اشک حلقه زده بود و آرام از گذشته‌اش برایم می‌گفت: «تازه صنف هفتم شده بودم. زندگی برای من و خانواده‌ام تازه به جاهای خوب رسیده بود؛ یک زندگی آرام و زیبا. هر روز یونیفرم را می‌پوشیدم و با کیفِ پر از کتاب روانه‌ی مکتب می‌شدم. من که دختر نوجوانی بیش نبودم، احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین آدم دنیا هستم. همه‌ی خانواده‌ام در کنارم بودند. شب‌ها تا پدر نمی‌آمد، کسی لب به غذا نمی‌زد؛ اما سرِ دسترخوان، همه‌ی صحبت‌ها از پدر بود، از روزش، از معامله‌هایش با مردم، از صحبت‌هایی که بین‌شان شده بود… ما هم فقط گوش می‌دادیم و گاهی پدر را سوال‌پیچ می‌کردیم. آن وقت‌ها پدر خیلی مهربان بود، خیلی هوایم را داشت. همیشه می‌گفت: گلثوم! اگر اول‌نمره شوی، تو را به ولایت برای تفریح خواهم برد. من هم که با شنیدنِ تفریح ذوق‌زده می‌شدم، قول و وعده‌های اول‌نمره شدن می‌دادم.

همه چیز خوب بود تا روزی که طالبان آمدند. یک‌باره همه چیز رنگ و بوی وحشت و ترس گرفت. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم طالبان این‌قدر بی‌رحم باشند. آن اتفاقاتی که در دوره‌ی اول طالبان رخ داد، جنایتی وحشیانه بیش نبود. آن‌قدر مردم، به‌خصوص هزاره‌ها و شیعیان را قتل‌عام کردند که آدم فکر می‌کرد دیگر نسلی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. مزار شریف به دریایی از خون تبدیل شده بود؛ به زن‌ها تجاوز می‌شد و سرهای‌شان بریده می‌شد. کودکان، یتیم و آواره‌ی سرک‌ها و کوچه‌ها شده بودند؛ اما اکثر آنان هم از این جنایت زنده بیرون نیامدند. با این حال، یک عده بعد از آمدن طالبان به ولایت‌ها سرازیر شدند. خانواده‌ی ما هم از همان مردمی بود که آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها شده بود.

آه! که یادِ آن روزها کامم را تلخ و روحم را زمین‌گیر می‌کند. چقدر زمانه‌ی بدی بود؛ آنجا می‌شد مرگ را در یک‌قدمی دید. شاید ما واقعاً خوش‌چانس بودیم که توانستیم خود را نجات بدهیم یا به قول دهاتیِ خود ما، پیشانی ‌ما سفید بود. اما تمام رویاهایم، خانه‌ی ما، کارِ پدر، خیاطیِ خواهر و همه و همه از دست رفت. به قریه که رفتیم، هیچ چیز جز خانه‌ی پدربزرگم نداشتیم. آنجا که تمام زندگی با مال (گوسفند) و زمین‌های کشت می‌گذشت، ما حیران و ویران دنبال راه حلی بودیم.

آنجا دیگر نه درس بود، نه رویای چین‌سفید پوشیدن، نه ذوق تفریح؛ همه و همه نابود شده بود. حتی سال‌های اول که شرایط اقتصادی ‌ما خوب نبود، سرِ دسترخوان سکوت سنگینی حاکم می‌شد. دیگر پدر هیچ حرفی نمی‌زد و همیشه سرش پایین بود. نمی‌دانم، شاید از اینکه خانواده‌اش نان خوب و کافی نمی‌خوردند، یا زمانی که چشمش به دستان چروکیده‌ی مادر می‌افتاد، یا شاید هم به کتاب‌های غبارآلود کنار پنجره، یا پاهای آبله‌زده‌ی ما که از صبح تا شب در حال تپیدن بودیم… نمی‌دانم! اما پدر سخت شکسته بود.

ما هم از صبح زود تا شب، مشغول کارهای کشت و چند تا گوسفند می‌شدیم. روزگار خیلی سخت می‌گذشت. با تمام وجود احساس می‌کردم عمرم تلف می‌شود. من می‌توانستم کارهایی از این بهتر انجام بدهم: درس بخوانم، وظیفه‌ای داشته باشم، مستقل باشم، کتاب مطالعه کنم… اما هیچ‌کدام در آن شرایط دهات امکان‌پذیر نبود. شاید تمام دوران نوجوانی‌‌ام آنجا گذشت تا اینکه ازدواج کردم. چندین سال بعد از ازدواجم هم همان‌جا بودیم که برادر بزرگت به دنیا آمد.

اما وقتی بعد از هشت سال دوباره به کابل برگشتم، همه چیز تغییر کرده بود. هنوز که هنوز بود، همه جا ویران بود. حکومت جدیدی سرِ کار آمده بود؛ انگار مردم کمی راضی بودند، ولی دیگر برای من این چیزها اصلا اهمیت نداشت؛ به خانه و خانه‌داری عادت کرده بودم. در کابل هم همیشه مصروف آشپزی، جمع‌وجور کردن خانه، شست‌وشو، پذیرایی از مهمانان شوهر و رسیدگی به فرزندانم بودم. اما سوالاتی که هیچ‌وقت از منِ خسته‌ی ویران دست برنمی‌داشت: اگر طالبان نمی‌آمدند، من حالا کجا بودم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ حالت روحی من چگونه بود؟ راستی جسمم چه؟ آیا همین‌گونه پیر و افسرده بودم؟ با چه کسی ازدواج کرده بودم؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم!

روزگار این‌گونه چرخید و تقدیر این‌گونه برای من رقم خورد؛ با تقدیر که نمی‌شود جنگید.

اما جانِ مادر! می‌دانی کجا بیشتر شکستم؟ همان‌جا که تو هم شبیه من دیگر حق درس خواندن نداشتگی. همیشه با خودم می‌گفتم: گلثوم! اشکالی ندارد که روزگار با تو سرِ جنگ داشت و به رویاهایت نرسیدی، اما فرزندانت و به‌خصوص دخترت به جای تو چین‌سفید می‌پوشد، نگران نباش!

بارها و بارها کم آوردم؛ در تربیت شماها، در پیش بردن امور زندگی، در مادر بودن… اما همیشه امیدم تو بودی، تنها دخترم! آن روزی که تو به خاطر بسته شدن مکاتب اشک می‌ریختی، من از درون می‌سوختم. دوباره با خودم سرِ جنگ را گرفته بودم. واقعاً که حتی سرنوشتم به تو به ارث رسیده است. آن روز تنها رویای تو که نه، رویای مادرت که بیست سال منتظر دیدن دخترش در لباس چین‌سفید بود، سوخت و به هوا رفت. آن روز نمی‌دانم چرا، اما خیلی شکستم؛ شب تا صبح گریه کردم. کاش تو در افغانستان به دنیا نمی‌آمدی؛ کاش مادرت من نبودم تا سرنوشت شومِ من، تو را هم گرفتار نمی‌کرد.

اما پروانه‌ام، جانِ مادر! من دیگر اشتباه مادر خودم را تکرار نمی‌کنم؛ تو را به عقد مردی بی‌سواد درنمی‌آورم، به تو حق انتخاب می‌دهم و تا آخرین لحظه کنارت می‌ایستم. من می‌دانم تا تو به رویایت نرسی، دست از تلاش برنمی‌داری؛ پس مرا هم به آرزویم برسان. من دخترم را در لباس چین‌سفید می‌خواهم ببینم. ناامیدم نکن جانِ مادر!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000