همیشه وقتی کسی از افسردگی صحبت میکرد، در ذهنم تصور میکردم افسردگی وجود ندارد و این تنها یک طرز فکر نادرست است. گاهی حتی به کسانی که میگفتند افسردگی گرفتهاند میخندیدم؛ چون نمیدانستم در پشت این واژه چه رنجی پنهان است.
اما روزی رسید که افسردگی را نه از زبان دیگران، بلکه با تمام وجودم تجربه کردم؛ روزی که زندگیام تغییر کرد، از همه فاصله گرفتم، خواب و آرامشم مختل شد و به دختری تبدیل شدم که هرگز تصور نمیکردم روزی خودم باشم.
سال ۱۴۰۱ بود؛ زمانی که برای نخستین بار دورهی بسیار دشواری از زندگیام را سپری کردم. در آغاز نمیدانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. احساس میکردم همه با من مخالف هستند. به خاطر موضوعات کوچک گریه میکردم، شبها بیدار میماندم و بدون آنکه دلیل روشنی برای احساساتم داشته باشم، غم عمیقی را تجربه میکردم.
یک روز از شدت ضعف و ناخوشی بیهوش شدم. وقتی پس از چند ساعت به هوش آمدم، پدرم را در کنارم دیدم و متوجه شدم در شفاخانه هستم و برایم سیروم وصل کردهاند. اشک از چشمانم جاری بود، اما خودم هم نمیدانستم چرا اینقدر گریه میکنم.
آن زمان صنف دهم مکتب بودم. در شرایطی که آموزش دختران محدود شده بود، به صورت پنهانی درس میخواندیم. چندین بار طالبان به مکتب آمده و برای ما مشکل ایجاد کرده بودند. ترس، نگرانی و فشارهای آن روزها بخشی از زندگیام شده بود؛ اما هیچوقت تصور نمیکردم که روزی اینهمه فشار، زندگی خودم را چنین تحت تأثیر قرار دهد.
پس از ختم سیروم با پدرم به خانه برگشتم. روزها میگذشتند و من بیشتر وقت خود را در خواب میگذراندم. هفتهها گذشت و وضعیت من همچنان نگرانکننده بود. خانوادهام نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است و چگونه باید کمکم کنند.
یکی از شبهایی که هرگز فراموش نمیکنم، شبی بود که پدرم مرا با کراچی به سوی شفاخانه برد. باران آرامی میبارید و راهها هموار نبودند. مادرم تلاش میکرد سرم را نگه دارد تا هنگام حرکت آسیب نبینم. وقتی به شفاخانه رسیدیم، هنوز توان کافی برای برخاستن نداشتم.
در آن روزها خانوادهام با نگرانی به دنبال راهی برای بهتر شدن وضعیت من بودند. پس از تلاشهای فراوان، همراه پدرم نزد یک داکتر مغز و اعصاب رفتیم.
در آنجا بیمارانی را دیدم که پیش از آن فقط در سریالها دیده بودم. بعضی از بیماران رفتارهایی داشتند که برایم ناآشنا و ترسناک بود. با خود فکر میکردم: «من که چنین وضعیتی ندارم؛ کاش مجبور نباشم مدت زیادی اینجا بمانم.»
داکتر پس از معاینه برایم دوا تجویز کرد. با استفاده از دواها ساعتهای زیادی میخوابیدم؛ گاهی سه ساعت، گاهی چهار ساعت و گاهی هفت ساعت یا بیشتر. روزهایی بود که احساس میکردم بخش بزرگی از زندگیام میان خواب و بیداری میگذرد. گاهی صبح نور آفتاب را میدیدم و بعد، پیش از آنکه متوجه گذشت زمان شوم، شب فرا میرسید.
با گذشت زمان، سردرد و مشکلات دیگری نیز پیدا کردم. دوباره نزد داکتر رفتیم و پس از بررسیهای بیشتر یعنی اسکن سرم، برایم دواهای دیگری تجویز شد. بعد از استفاده از آن دواها، حافظهی خود را از دست دادم و شبیه یک طفل دو یا سه ساله شده بودم. دستوپاشکسته و نیمهزبان صحبت میکردم، به سوی هر چیزی میرفتم و دقیقاً شبیه طفلی نادان بودم که نیاز به مراقبت داشت.
ماهها با این وضعیت دستوپنجه نرم کردم. برایم بسیار دشوار بود؛ نه میتوانستم مانند گذشته زندگی کنم و نه میفهمیدم دقیقاً چه اتفاقی برایم افتاده است.
داکترم را تغییر دادیم. در مراجعه به داکتر جدید، برای نخستین بار دربارهی افسردگی و وضعیت روانیام صحبت شد. برای خانوادهام نیز پیشنهادهایی دربارهی حمایت روانی و بهتر شدن شرایط زندگیام مطرح گردید. بهتدریج با کمک خانواده و گفتگو با فردی که میتوانستم نزد او حرف بزنم، تلاش کردم دوباره خودم را پیدا کنم.
پس از ماهها مبارزه، کمکم توانستم از آن دورهی دشوار عبور کنم. اما عبور از یک دورهی سخت به این معنا نیست که تمام آثار آن فوراً ناپدید میشوند؛ بعضی تجربهها حتی پس از گذشت سالها در خاطرهی انسان باقی میمانند.
آن روزها از تاریکترین روزهای زندگیام بودند؛ نخست اینکه افسردگی مطلق را سپری میکردم و رنج میبردم و دوم اینکه داکتر دوای اعصاب داده بود و روی عصب و روح و روانم بیشتر تأثیرات منفی گذاشته بود. رنجی که در زمان افسردگی تجربه میشود، مغز و تمام وجود انسان را مختل میکند. باعث کاهش وزن، لاغری، کمخوراکی، ریزش مو و لرزش وجود میشود و احساس ضعفی عمیق ایجاد میکند.
از دیگران فاصله گرفته بودم و بیشتر اوقات تنهایی را انتخاب میکردم. به کسی نیاز داشتم که بدون قضاوت به حرفهایم گوش کند؛ کسی که نگوید احساساتم بیاهمیت است یا باید بهسادگی از کنارشان بگذرم.
گاهی احساس میکردم نبودنم شاید برای دیگران بهتر باشد. آن زمان نمیدانستم چگونه دربارهی این احساسات صحبت کنم و چگونه از دیگران کمک بخواهم. بیشتر وقتها گریه میکردم، شبها بیدار میماندم و در سکوت با خودم میجنگیدم.
امروز وقتی کسی از افسردگی صحبت میکند، دیگر مانند گذشته فکر نمیکنم. حالا میدانم که نمیتوان دربارهی رنج یک انسان تنها از روی ظاهرش قضاوت کرد. کسی ممکن است در میان جمع بخندد، اما در خلوت خود با روزهایی دشوار دستوپنجه نرم کند که دیگران هیچ تصوری از آن ندارند.
افسردگی برای من شبیه زندانی بود که دیوارهایش دیده نمیشدند؛ زندانی که میتوانست انسان را از خانواده، دوستان، علایق و حتی تصویری که از خودش داشت، دور کند.
اما امروز میخواهم یک چیز را بگویم: هیچکس حق ندارد رنج روانی دیگری را کوچک بشمارد، فقط به این دلیل که خودش آن را تجربه نکرده است.
گاهی یک جملهی ساده، یک گوش شنوا و برخوردی سرشار از همدلی میتواند برای انسانی که روزهای دشواری را میگذراند، بسیار ارزشمند باشد. ما همیشه نمیتوانیم درد دیگران را درمان کنیم، اما میتوانیم با قضاوت نکردن، تنها نگذاشتن آنها و تشویقشان به دریافت کمک مناسب، بخشی از بارشان را سبکتر کنیم.
من روزی از کسانی بودم که افسردگی را باور نداشتند؛ اما امروز از کسانی هستم که میدانند رنج روانی واقعی است و هیچ انسانی نباید به خاطر آن شرمنده شود.
پیش از آنکه رنج کسی را انکار کنیم، لحظهای به این فکر کنیم: آیا واقعاً میدانیم او در سکوت خود چه روزهایی را میگذراند؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه