من کودکم. هنوز دستهایم کوچک است. وقتی قلم را در دست میگیرم، خوشحال میشوم که میتوانم چیزی بنویسم. من دوست دارم صبحها با لبخند و خیالی آرام از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم و به طرف مکتب بروم. دوست دارم در صنف بنشینم، به حرفهای استاد گوش کنم و چیزهای تازه یاد بگیرم.
من میخواهم بدون ترس درس بخوانم و بدون اینکه نگران چیزی باشم، کتابم را باز کنم و بنویسم. من میخواهم با دوستانم بازی کنم، بخندم و وقتهای تفریح از چیزهای ساده خوشحال شوم. برای من همین چیزهای ساده، خیلی بزرگ و باارزش هستند. من میخواهم زودتر بزرگ شوم؛ اما کودکیام را هم همیشه به خاطر داشته باشم. از مکتب، دوستانم، کتابهایم، بازیهایم و خندههایم خاطرهی خوبی داشته باشم.
من کودکم و هنوز آرزوهایی در دل خود دارم. آرزو دارم که همهی کودکان بدون هیچ محدودیت و ترسی درس بخوانند و با لبخند به سوی مکتب بروند. ما کودکان آرزوهایی داریم؛ میخواهیم داکتر شویم، معلم شویم، نقاش شویم…
ما میخواهیم وقتی صبح از خواب بیدار میشویم، یک روز معمولی و خوب را سپری کنیم، نه اینکه روزهای ما با انفجار و ترس سپری شود. وقتی به این موضوع فکر میکنم، دلم میگیرد. من نمیتوانم تصور کنم که یک کودک به جای کتاب و قلم، با صدای انفجار روبهرو شود.
یک کودک باید صدای خندههای دوستانش را بشنود، نه صدای ترسناکِ انفجار؛ باید نگران کارخانگی و امتحان خود باشد. وقتی به اینها فکر میکنم، احساس میکنم قلبم سنگین شده است. آنها فقط کودک بودند؛ کودکانی که حق داشتند سالم و آرام زندگی کنند. من آرزو میکنم حالِ همهی آن کودکان خوب شود، با آرامش به درسهای خود ادامه دهند و به زندگی عادی خود برگردند.
من گاهی به دستهای کوچکم نگاه میکنم و فکر میکنم این دستها برای چه ساخته شدهاند. من فکر میکنم دستهای من باید قلم بگیرند، کتاب را ورق بزنند، نقاشی بکشند و دستِ دوستانم را بگیرند. دستهای یک کودک نباید به خاطر جنگ و انفجار زخمی شود. پاهای یک کودک باید در حیاط مکتب بدود و بازی کند، نه اینکه از ترس در گوشهای پنهان شود.
چشمهای یک کودک باید آینده را ببیند، نه صحنههای ترسناک را. من میخواهم وقتی دستم را بالا میبرم، با خوشحالی بگویم: «استاد، من یاد گرفتم!» میخواهم وقتی درسهای خود را یاد گرفتم لبخند بزنم. میخواهم وقتی در کنار دوستان خود نشستم، دربارهی آرزوهای خودم صحبت کنم. میخواهم یاد بگیرم، تلاش کنم و روزی به کسی تبدیل شوم که بتواند برای دیگران کاری انجام دهد.
باید هر کودک برای آرزوی خود کوشش و تلاش کند. وقتی به کودکانی فکر میکنم که در انفجار زخمی شدند، یک سؤال در ذهنم میآید: چرا یک کودک باید بترسد؟ چرا باید کودکی که هنوز خیلی چیزها را ندیده است، با ترس و درد روبهرو شود؟ من جواب این سؤال را نمیدانم؛ من فقط میدانم کودکان معصوم هستند.
آنها نه جنگ میخواهند و نه انفجار. آنها فقط میخواهند زندگی کنند؛ میخواهند به مکتب بروند و درس بخوانند، بازی کنند، لبخند بزنند و در کنار خانوادههایشان باشند. شاید بعضی از کودکان ندانند که چرا اتفاق بدی در اطرافشان میافتد، اما آنها میدانند که ترسیدهاند و دلشان امنیت میخواهد.
من دلم میخواهد روزی برسد که هیچ کودکی دیگر صدای انفجار را نشنود؛ روزی که مادرها و پدرها کودکانشان را با خیال راحت به مکتب بفرستند و مطمئن باشند که آنها سالم برمیگردند. روزی که کودکان بتوانند به راحتی درسهایشان را ادامه دهند و صدای خندههایشان از همه بلندتر باشد. من میدانم شاید کودک باشم و نتوانم همهی مشکلها را حل کنم، اما میتوانم آرزو کنم.
من کودکم؛ شاید صدای من بلند نباشد، اما آرزوهایم بزرگ هستند. من میخواهم درس بخوانم، بخندم، بازی کنم و آیندهی خود را بسازم. من نمیخواهم کودکیام با ترس و خاطرهی انفجارها پر شود. میخواهم روزهایی را داشته باشم که با دوستان خودم خندیدهام، درس خود را یاد گرفتهام و با شوق کتابم را باز کردهام.
برای من مکتب تنها صنف، میز و چوکی نیست؛ جایی است که در آن آرزوهای من شکل میگیرند. من میخواهم قلم را در دست بگیرم و بنویسم که من حق دارم آینده داشته باشم. من حق دارم با آرامش درس بخوانم، حق دارم بازی کنم و خوشحال باشم. همهی ما کودکان حق داریم. برای آن کودکانی که در انفجار زخمی شدند دعا میکنم که دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند و بتوانند به زندگی عادی برگردند.
امیدوارم روزی برسد که هیچ کودکی به خاطر انفجار زخمی نشود و هیچ کودکی با ترس از خواب بیدار نشود. من کودکم؛ دستهای من کوچک است، اما میخواهم با همین دستهای کوچکم دعا کنم، قلم را بگیرم و آیندهی خود را بسازم. من میخواهم بنویسم، یاد بگیرم و امیدوار بمانم؛ چون من کودکم و حق دارم کودکی کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه