همیشه میگویند: «سکوت علامت رضایت است»؛ اما من با تمام وجودم باور دارم که این جمله همیشه درست نیست. گاهی سکوت، بلندترین فریادی است که هیچکس آن را نمیشنود.
من سکوت کردهام، نه چون راضی بودم، بلکه چون نمیتوانستم از حقم دفاع کنم. نه چون حرفی برای گفتن نداشتم، بلکه چون میترسیدم صدایم گم شود. سکوت من از رضایت نبود، از درد بود.
من دختری هستم که بزرگترین آرزویم، نشستن پشت چوکیهای مکتب است؛ آرزویی که برای بسیاری از مردم دنیا عادی است، اما برای من به یک رویایی دور تبدیل شده است. هر روز کتابهایم را نگاه میکنم و از خودم میپرسم: چرا باید حقِ آموختن به آرزو تبدیل شود؟ مگر علم، دختر و پسر میشناسد؟
گاهی وقتی از خانه بیرون میروم، به جای اینکه به زیباییهای دنیا فکر کنم، نگرانم؛ نگرانِ اینکه مبادا تحقیر شوم، مبادا فقط به خاطر دختر بودن با من طوری رفتار شود که انگار ارزش کمتری دارم. این ترس، چیزی نیست که انتخابش کرده باشم؛ بر دوشم گذاشته شده است.
بعضیها سکوتِ ما را رضایت میبینند، اما هیچکس از جنگی که در دلِ ما جریان دارد خبر ندارد. هیچکس نمیداند چند بار خواستهایم فریاد بزنیم: «ما هم حق داریم؛ حق درس خواندن، حق امنیت، حق احترام و حقِ رویا داشتن.» اما وقتی راهی برای شنیده شدن نمیبینی، گاهی سکوت تنها چیزی است که برایت میماند.
اگر امروز ساکتم، به این معنا نیست که درد نمیکشم. اگر اعتراضم را بلند فریاد نمیزنم، به این معنا نیست که بیعدالتی را پذیرفتهام. سکوت من، امضای رضایت نیست؛ زخمی است که فرصتِ سخن گفتن را از من گرفته است. در بسیاری از زمینههای حقوقی و انسانی نیز اصل بر این است که سکوت بهتنهایی نشانهی رضایت یا پذیرش نیست، مگر در شرایطی مشخص؛ با این همه، من هنوز امید را در قلبم نگه داشتهام.
زیرا باور دارم روزی خواهد رسید که هیچ دختری مجبور نباشد میان سکوت و حقش یکی را انتخاب کند؛ روزی که صدای دختران، نه با ترس، بلکه با افتخار شنیده شود. روزی که دنیا بفهمد سکوت همیشه از رضایت نیست؛ گاهی از بیپناهی است، گاهی از ترس است و گاهی از زخمی که آنقدر عمیق شده که دیگر حتی توانِ فریاد زدن هم ندارد.
و من تا آن روز، حتی اگر سکوت کنم، در قلبم هر روز این جمله را تکرار خواهم کرد: «سکوت من نشانهی رضایت نیست؛ نشانهی رنجی است که هنوز کسی صدایش را نشنیده است.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه